حالا که پرونده‌ی انتخابات بسته شده و رئیس جمهور کابینه‌ی اصولگراپسندش را هم بسته، اجازه دهید بگویم درست است اعتدالیون گزینه‌ی مورد نظر ما بودند، ولی هیچگاه گزینه‌ی مطلوبمان نبودند. از اوّل معلوم بوداعتدالیون جریانی نیستند که به دنبال ایده‌آل های من بروند. ولی حداقل ضدّ آن‌ها نیز نخواهند بود. شاید روزی بخت دوباره با اصلاح طلبان همراه شود و آلترنیتیو بهتری نسبت به اعتدالیون پیدا کنیم ولی امروز گزینه‌ی مناسب‌تری نیست. هنوز هم به رایی که به روحانی دادم پایبندم و معتقدم باخت در آن انتخابات مساوی بود با نابودی، مساوی بود با از دست رفتن آخرین قطره‌ی امید. پس اگر دوباره به اردیبهشت ۹۶ برگردم بازهم تمام تلاشم را می‌کنم که روحانی در جدال با رقبایش پیروز از میدان خارج شود.

به قول فریده ما مطالبه‌گری می‌کنیم، رئیس جمهورمان را نقد می‌کنیم اما رای‌مان را زیر سوال نمی‌بریم. هرچه نباشد، انسان به امید زنده است و مطالبه گری.

این کارمندی و نوکر دیگران بودن هم دردسریست. همیشه منتظر دو قران حقوقی که قرار است برسد و اگر هم مثل این ماه تغییری ۱۰-۱۵ روزه در برنامه‌ی ارباب رخ دهد باید نیمی از ماه را به گدایی و دست درازی سر کنی و به نان شبت محتاج باشی.

خدا برای دشمن آدم هم نیاورد.

این جمعه هم بنا به رسم قدیمی به خانه‌ی عمّه‌جان رفتیم تا ساعتی را به بحث و تبادل نظر پیرامون مسائل سیاسی و اجتماعی بگذرانیم. اما چون امشب مصادف بود با تولّد دخترعمه‌جان و همه درگیر آماده شدن برای میهمانی بودند همانند هفته‌ی پیش بازهم به صحبتی نرسیدیم. به جایش در کتابخانه‌ی عمّه‌جان یک جلد کتاب «مصاحبه با: تاریخ‌سازان جهان» از اوریانا فالاچی را پیدا کردیم که دیرگاه به دنبالش بودیم.

عجیب است این کتابخانه‌ی عمّه‌جان. هر سری چیزهای جدید داخلش پیدا می‌شود.

درخت از خواب بیدار شد. دید دیشب خواب که بوده برگ‌هایش زرد شده ریخته‌اند. سنگین هم ریخته‌اند. طوری که دور و اطرافش را یک‌دست زردی فرا گرفته. اندکی به برگ‌های ریخته شده نگاه کرد. کسی دارد از دور می‌آید. زیر درخت که رسید شروع کرد به لگدمال کردن برگ‌های ریخته شده. درخت فکر کرد «آخ». و دوباره گرفت خوابید.

جراحی اقتصاد ایران؛ چرا و چگونه؟

دیروز عصر به همّت حزب جمعیت توسعه و آزادی جلسه‌ای با موضوع «بررسی ضرورت جراحی اقتصاد ایران» برگزار شد که سخنرانش محسن جلال‌پور، رئیس سابق اتاق بازرگانی ایران بود. ما از طریق دوستانمان در حزب اتحاد خبردار شده، تشریف بردیم.

سخنرانی برای من که عملا هیچ دیدی نسبت به وضعیت اقتصادی کشور نداشتم بسیار مفید بود و باعث شد تعدادی از سوالاتی که در این زمینه داشتم پاسخ داده شده و تا حدی افکارم مرتب شود.

سخنرانی را با معرفی موسسه نیاوران آغاز کردند که اولین بار بود اسمش را می‌شنیدیم. ظاهرا این موسسه وابسته به نهاد ریاست جمهوریست و مسئول آن را شخص رئیس جمهور تعیین می‌کند. در مورد رویکرد موسسه گفتند: «موسسه نیاوران کارهای زیاد پژوهشی و تحقیقی را در زمینه‌ی اقتصادی با رویکرد کارآمد و روزآمد و علمی، و در عرصه‌ی یک فضای بین‌المللی دنبال می‌کند.» از نزول جایگاه این موسسه در دولت‌های نهم و دهم به شدّت گله‌مند بود و یکی از دستاوردهای کمیته‌ی ۱۰۰ روزه‌ی دولت روحانی را احیای این موسسه می‌دانست.

پس از آن در رابطه با مقاله‌ای صحبت کرد که سال ۹۵ نگاشته شده بود و عنوانش «۶ ابرچالش اقتصادی ایران» بود. مثل جلسات قبلی جمعیت توسعه و آزادی این نشست هم از دو بخش سخنرانی و پرسش و پاسخ تشکیل شده بود. که در این راپورت با پرسش و پاسخ ها کاری ندارم واز اینجا به بعد حرف‌هایی که برایم جذّابیت داشت را نقل به مضمون می‌کنم و البتّه به نظرم بیشتر به درد آدم‌هایی مثل خودم بخورد تا کسانی که روی مسائل اقتصادی مسلّط‌ تر هستند.

به خواندن ادامه دهید

برای دومین شب پیاپی به تماشای تئاتر «پا» رفتیم. دیدن یک نمایش خوب همیشه لذّت بخش است اما لذّت بخش تر از آن دیدار دوستان و گذران وقت با آنان است.

پانوشت: برای شب سوّم هم رفتیم.

نگار معتقد بود که انسان از ۲۵-۲۶ سالگی مسئولیت تربیّت خود را فارغ از محیط و عوامل بیرونی بر عهده دارد. اختلاف نظرمان اینجا بود که من این محدوده سنی را یک دهه دیر می‌دانستم.

Rust Cohle: In eternity, where there is no time, nothing can grow. Nothing can become. Nothing changes. So Death created time to grow the things that it would kill. And you are reborn, but into the same life that you’ve always been born into. I mean, how many times have we had this conversation, detectives? Well, who knows? When you can’t remember your lives, you can’t change your lives, and that is the terrible and the secret fate of all life. You’re trapped by that nightmare you keep waking up into.

–True Detective

رئیس

این اولین داستان از مجموعه داستانک‌هاییست که قرار است گاها از نیویورکر ترجمه کنم. نسخهٔ برگردان نشده را از اینجا بخوانید. اگر اشکالی در ترجمه دیدید عفو کنید و بگذارید به پای بی‌تجربگی. در صورت امکان هم مطّلعم کنید تا اصلاح شود.

 

مرد مسلح سیگاری روشن می‌کند. ناامیدانه نگاهش به غروب آفتاب است که به کوچه‌ی خلوت می‌تابد. او تنهاست در مکانی تنها، احضار شده تا دستورالعملش را از تبهکاری حرفه‌ای که فقط با نام «رئیس» شناخته می‌شود دریافت کند، اما رئیس اینجا نیست. هیچکس نیست. اوضاع شبح‌وار است. احساس انگشت‌نما بودن می‌کند. رئیس به خاطر بی‌رحمیش شناخته شده و معروف است. وقتی که دستور یک قتل را می‌دهد، شخصی می‌میرد. مرد مسلح می‌خواهد کسی شاهد اتفاقاتی باشد که در شرف رخ دادن هستند اما پرنده هم در کوچه پر نمی‌زند.

به خواندن ادامه دهید

“In my younger and more vulnerable years my father gave me some advice that I’ve been turning over in my mind ever since. Whenever you feel like criticising any one, he told me, just remember that all the people in this world haven’t had the advantages that you’ve had.”

–F. Scott Fitzgerald: The Great Gatsby

هفتهٔ پیش در جلسهٔ فرهنگی موسسه آفتاب بحثمان در مورد دوست و دوستی بود و خانم هدی خوشنام سوالاتی را در جلسه برایمان مطرح کردند که تلنگری بود به حاضرین در جلسه. سوالاتی از این قبیل که: به چه کسی دوست می‌گوییم؟ از دوستانمان چه انتظاری داریم و برای اینکه دوست خوبی باشیم چه خصوصیاتی باید داشته باشیم؟ هرکدام از ما چند دوست صمیمی داریم و چگونه است که این روابط حفظ می‌شوند؟

همه‌ی این‌ها باعث شد به فکر فرو روم و به دوستی‌هایم از دوران دبستان تا همین امروزه فکر کنم. از همان کودکی و دوران دبستان دوستان زیادی نداشتم و همیشه تعدادشان انگشت شمار بود. دوستانی صمیمی هم داشتم که حداکثر یکی دو سال با آن‌ها در ارتباط می‌ماندم و پس از آن ارتباطمان کم کم قطع می‌شد. مثلا از اصفهان که به کرمان مهاجرت کردیم، ارتباطم با هیچکدام از دوستانم حفظ نشد.

همین تلنگری که مسبّبش خانم خوشنام بودند سبب شد به یاد نازآفرین و نازنین که قدیمی‌ترین دوستانم هستند بیفتم، به آن‌ها پیام داده احوالشان را جویا شوم. از اوایل دوران دبیرستان تا به امروز که حدودا ۷ سالی می‌گذرد با هم دوستیم و چه خوب است بودنشان. به جفتشان پیام دادم و گفتم بودنشان آرامش‌بخش است و باعث دلگرمی، و اینکه تا چه اندازه قدردان بودنشان هستم.