Our lives eventually come down to the choices that we’ve made and are gonna make along the way. Like the choice to stand up to a bully, boss or a higher power. Or to take the risky path and step out of our comfort zone for a change. Or even to take a beat in an argument that you know you’re right about every once in a while.

In the end you have believe in your decisions and be able to live with them; and hopefully you’ll land on your feet just fine.

فیروزه حرف از رفتن زیاد می‌زد. از همان روزهای اول که شناختمش حرف از بار و بندیل جمع کردن و بادبان کشیدن می‌زد. نگار هم هی می‌گفت تو همیشه در حال رفتنی و هیچ وقت هم نمی‌روی. تکلیفمان را روشن نمی‌کرد که می‌خواهد برود یا نه، و اگر می‌خواهد برود، مقصدش کجاست؟ در تعلیق نگهمان داشته بود. می‌گفت می‌روم تهران، می‌روم شهر پدری، می‌روم این‌جا، می‌روم آن‌جا، گاهی هم می‌گفت همین‌جا می‌مانم. آن اوایل شاکی می‌شدیم که کجا از اینجا بهتر، ولی بعد که دیدیم حرف به گوشش نمی‌رود کم کم عادت کردیم و گفتیم صلاح ملک خویش خسروان دانند. بعد همینطور روزها و ماه‌ها و فصل‌ها از پی هم گذشتند. بهار شد تابستان، تابستان خودش را قل داد تا زمستان و دوباره از نو. تا یک روز آمد و گفت دارد می‌رود. نه می‌توانستیم تعجب کنم و نه نکنیم. سرمان را انداختیم پایین و کمک دادیم راهی شود. موقع رفتن هم گفتیم امید به دیدار مجدد در جایی دیگر و زمانی دیگر. فیروزه می‌رود، و جایش آخرین کتابی که از او هدیه گرفتیم را می‌گذاریم گوشه‌ی دلمان که هیچ شباهتی به فیروزه‌ی خودمان ندارد جز خاطرات خوش.

شاید اگر در حقیقت روستازاده می‌شدم به‌تر بود. به نظرم این هرج و مرج، این قیل و قال بی‌خودی را تابم نیست. مجال می‌داد ترجیحم این بود که شالی‌کاری بودم که دغدغه‌اش جمع آوری شلتوک بود و کارش آماده کردن تمبیجار و کاشت بذر و نگهداری از شالیزار وسط دل گیلانی که تا به امروز حتی از نزدیک ندیدمش. هر از گاهی هم بر دل دشت نشستنی و آواز سر دادنی. شاید نواختن سه‌تار را هم یاد می‌گرفتم.

Caution: Language of this post is explicit in a way that might lead you to think that I’m angry, which I’m not. Just disappointed, that’s all.

For a long time, I thought most important thing in life is one’s relationships. Obviously I was wrong. In the past few weeks I’ve seen how people can act like ungrateful shits. I learned that relationships can be as good as garbage in a snap of a finger. I learned that people are mostly untrustworthy, and more important than that, I learned that we ought to be on our own and don’t expect gratefulness from people. And believe it or not, these mentioned occurrences weren’t actually that bad.

You see, I decided not to expand my relations for the time being. It’s a sad thing to do, but given how people around me turned out one after another, It just might be the rational thing to do. After all, who wouldn’t prefer a clear head over a busy schedule with people? I know I would.

«لحظاتی داشتیم که توانستیم آن جامعه‌ی آرمانی را، حداقل امکان‌پذیری‌اش را لمس کنیم …». این جمله از مستند اول میرحسین است. و به نظرم وصف حال هیئت تحریریه‌ی «جامعه» بعد از دوم خرداد. دوم خردادی که بیست و دو سال از وقوعش می‌گذرد و دوم خردادیونی که بعد از این سال‌ها دیگر رمق آن روزها را ندارند. دیگر امیدش را هم ندارند. در این مدت کابوس‌های زیادی به وقوع پیوسته. چهار انتخابات ریاست جمهوری از سر گذرانده‌ایم، اقتصادی برایمان نمانده، مطبوعاتمان را عقیم کرده‌اند، عزیزانمان را در حصر کرده‌اند و چه و چه.

بگذریم، میدان جوانان سابق مستند مسحورکننده‌ای بود. از روی کنجکاوی رفتم و انتظار نداشتم با همچین مستند تاثیرگذاری روبرو شوم. شاید روزی که اعضای هیئت تحریریه‌ی جامعه در میدان جوانان برای آن عکس یادگاری جمع شدند فکرش را هم نمی‌کردند ۲۰ سال بعد این‌همه مصیبت به چشم دیده باشیم. آدم‌هایی که اکثراً از روی امید و یک حس مسئولیت اجتماعی آن‌جا جمع شده بودند. شور و شوق بعد از دوم خرداد را با ایده‌آل گرایی جوانی جمع کنید ببینید چه آشی می‌شود. امروز ولی بعد از بیست و دو سال مردم از همیشه ناامیدترند؛ دوم خردادیون هم. در این سال‌ها بسیار بت‌ها برایمان شکستند و البته که پخته‌تر از آن هستیم که دست از تلاش برای رسیدن به آینده‌ای بهتر بکشیم.

در مورد مستند حدسم این است که مینا اکبری وقتی که در حال ساختش بود فکرش را هم نمی‌کرد ما بچه‌های نسل بعد تا این حد با آن هیئت تحریریه‌ی توقیف شده همذات‌پنداری کنیم. البته که دو نسل تجارب مشترکی هم داریم. ماجراهای ۸۸ را به چشم دیده‌ایم، زندانی شدن و ممنوع الفعالیت شدن دوستانمان، سرکوب خیابانی و غیره. شاید برای همین هم باشد که خودمان را نزدیک به این بچه‌های هیئت تحریریه‌ی جامعه می‌بینیم. بچه‌هایی که حرفه‌شان سیاست نبود، ولی در آخر قربانی سیاست و سیاستمداران شدند. به جای اینکه برعکسش اتفاق بیفتد و سیاستمداران سپر بلای هم‌کیشان خود شوند.

در آخر مستند که برای بازسازی آن عکس در میدان جوانان جمع شدند جلایی‌پور را شناختم. یاد این حرفش افتادم که در جلسه‌ی اتحاد رو بهمان گفت: «در جبهه اصلاحات آن‌هایی که توانسته‌اند تاثیری بر افکار عمومی داشته باشند نیروهای وا داده نیستند و پای صحبت‌هایشان ایستاده‌اند. اگر اینگونه نبود که برایمان پرونده درست نمی‌کردند، بادمان می‌زدند»

اینجا قصد تائید جبهه‌ی اصلاحات را ندارم. ولی در وضع موجود اصلاح طلب‌ها حداقل ضد آرمان‌ها آدم‌هایی مثل من نبودند. و این حرف جلایی پور را هم قبول داشتم و البته که برای مینا اکبری و ماشالله شمس الواعظین و اکبر گنجی و سعید حجاریان و باقی اصلاح طلبان خبری از باد زدن نبود. هزینه‌ها داده‌اند در این سال‌ها و با این وجود مینا اکبری باز هم تصمیم می‌گیرد فیلم بسازد. خسته نباشید دارد. عمرش طولانی و سرش سلامت باد.

امروز بیست و پنجم خرداد نود و هشت است. آفتاب که زد از اتاق بیرون رفتم که قدمی بزنم. توی هال بابا را دیدم که سر جانمازش نشسته بود و دعا می‌کرد. احتمالاً برای من و آن دو پسر دیگر که خون به دلش کرده‌اند. صحنه‌ی غم‌انگیزی بود. بابا یک مسلمان مقید است؛ آدم درستکاری هم. ولی آدمی که در دهه‌ی ششم زندگی‌اش قرار باشد سر نماز صبح بنشیند و دست به دعا بردارد حتماً احساس رضایت زیادی از زندگی ندارد و این غمگینم می‌کند، آشفته‌ام می‌کند. اینقدر آشفته که بعد از آن خواب به چشمم نیامد، لباس پوشیدم و رفتم تا توی شهر گشتی بزنم. آدم‌هایی را دیدم که سر کوچه و خیابانشان منتظر ایستاده بودند تا احتمالاً سرویس محل کارشان بیاید سوارشان کند و ببردشان. سپورها را دیدم که مشغول جارو کشیدن شهر بودند. متوجه شدم درخت‌های بلوار جمهوری را هر روز بیشتر و بیشتر دارند قطع می‌کنند. سربازی هم سر چهارراه در ماشین گشت‌زنی خوابیده بود.

توی راه به این فکر کردم که چقدر مسیرم تا رسیدن به آن زندگی آرمانی که برای خودم در نظر دارم، و پوچی محض هم اندازه است. یعنی همانقدر که ممکن است در آینده زندگی ایده آلم را بسازم، همانقدر هم ممکن است پوچ پوچ شوم؛ تهی محض. چقدر خودم را نزدیک به هر دو می‌بینم. کمی تلاش بیشتر لازم است تا به اولی برسم، و کمی بدشانسی خواهد انداختم در دل دومی. احساس ناامنی می‌کنم. دلم نمی‌خواهد یک روزی بیاید و من هم مثل بقیه‌ی کسانی که دور و برم هستند حمال دیگران بشوم. یا دوست ندارم در آینده برای در آوردن یک لقمه نان به منظور پر کردن شکم قرار باشد آفتاب نزده از خواب بلند شوم و شال و کلاه کنم و سر خیابان منتظر سرویس شرکت بمانم تا بعد از کلی معطلی بیاید دنبالم از آنطرف هم تا بوق سگ در حال کار کردن باشم. نه اینکه کار کردن این شکلی بد است، نه. اتفاقا شرافت می‌خواهد و غیرت. ولی خب من آدمی نیستم که زندگی را اینطوری ببینم که به خاطر یک لقمه نان قرار باشد زندگیم را فدا کنم. آدم زندگی نمی‌کند که کار کند، بلکه کار می‌کند تا زندگی کند.

من به طرز خودمحورپنداری، خودم را مرجع تشخیص درست و غلط می‌دانم. و متاسفانه باید بگویم که در حال حاضر، خودم را به هیچ نزدیک‌تر می‌بینم تا رسیدن به تعالی. حالا که متوجه این مسئله هستم اگر می‌خواهم زندگی ایده‌آلم را بسازم، که می‌خواهم، باید با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده شروع کنم به کار روی ایده‌هایی که سال‌ها در سر دارم و هیچوقت جرئتش را نداشتم که شروعشان کنم. که جهان جایی نیست جز عرصه‌ی نمایش ایده‌های آدمیان.

اولین فیلم از مجموعه‌ی هری پاتر را دادیم. با ۱۵-۱۶ سال تاخیر. فکر کنم دلیل اینکه اینقدر برای دیدنش صبر کردم این بود که فکر نمی‌کردم داستان یک پسر ده-یازده ساله که به مدرسه‌ی جادوگری می‌رود بتواند برایم جذاب باشد. به گمانم بیش از حد کودکانه می‌آمد. البته که اشتباه می‌کردم. لحظه لحظه‌ی فیلم دوست داشتنی بود.

نره غول مهربان، سگ سه سر، کلاه‌های آوازه‌خوان، جغدهای نامه‌رسان، دیوهایی که بانک اداره می‌کنند، تک شاخ‌ها و کلی چیز دیگر که مجال گفتنشان نیست ولی هوش از سر آدم می‌پرانند. این فیلم عجیب و غریب و جذاب و شخصیت‌های بامزه و شجاع و دلپذیرش را مگر می‌شود دوست نداشت؟ هرموین، دانش‌آموز جوانی که ابتدای این سفر خودشیفته و مغرور است ولی کم کم به یک دوست واقعی تبدیل می‌شود. ران، این پسرک دوست داشتنی که در وفاداری به دوستان مثلش وجود ندارد. و در آخر هری، پسری که از خواب در پستوی خانه شروع می‌کند و تبدیل به قهرمان قصه می‌شود. پسرک با آن‌ها که سزاوارند مهربان است، در زمان مناسب بسیار شجاع و بسیار هم باهوش. چه چیزی برای دوست نداشتن وجود دارد؟

پی‌نوشت: هرچه زودتر باید باقی فیلم‌های مجموعه را هم ببینم.