I believe once in a while you should let your friends know their presence is appreciated. I know that sometimes you just can’t find the right words to show that appreciation. But I guess at the end of the day the best thing to do for them is to be honest with them. You just hope that your honesty doesn’t make them realize something they did not want to know.

این چهره یک فمینیست است


رئیس جمهور بودن جنبه‌های دشوار بسیار زیادی دارد. البته مزایایی نیز وجود دارد. آشنایی با افراد خارق‌العاده از سرتاسر کشور. مستقر بودن در دفتری که از طریقش می‌توان در سرنوشت یک ملت تاثیرگذار بود. یکم نیروی هوایی.

اما شاید بزرگترین هدیه غیرمنتظرهٔ این شغل زندگی در بالاخانهٔ محل کار است. برای سال‌های متمادی زندگی من در رفت و آمدهای طولانی صرف شد. از خانه‌ام در شیکاگو تا اسپرینگفیلد ایلینویز که محل کارم به عنوان سناتور ایالتی در آن‌جا واقع بود، و سپس به واشنگتن دی سی به عنوان سناتور ایالات متحده آمریکا. طی کردن این مسافت‌های طولانی به این معنی بود که می‌بایست برای اینکه آن همسر و پدری باشم که می‌خواهم، بیشتر از پیش تلاش کنم.

در هفت سال و نیم گذشته این مسافت طولانی به ۴۵ ثانیه تقلیل یافته. ۴۵ ثانیه‌ای که برای پیمودن سالن پذیرایی تا دفتر بیضی ریاست جمهوری نیاز است. در نتیجه، قادر بودم زمان بسیار بیشتری در کنار دخترانم بگذرانم و شاهد رشد و تبدیل شدنشان به زنانی جوان و باهوش، بامزه، مهربان و فوق‌العاده باشم.

این شاهد بودن همیشه هم آسان نیست – به تماشا نشستن این‌که آماده می‌شوند لانه را ترک کنند. ولی چیزی که باعث می‌شود به آیندهٔ آن‌ها خوش‌بین باشم این است که اکنون زمان خارق‌العاده‌ای برای زن بودن است. پیشرفتی که در ۱۰۰ سال گذشته، ۵۰ سال گذشته، و درست است، در ۸ سال گذشته داشته‌ایم، باعث شده زندگی دخترانم به میزان قابل توجهی بهتر از مادربزرگانشان باشد. این حرف را نه فقط به عنوان رئیس جمهور، که به عنوان یک فمینیست می‌گویم.

در طول زندگی من، اساساً از بازار کاری که در آن زنان حق فعالیت در عناوین شغلی محدود و انگشت شماری داشتد به جایی رسیده‌ایم که نه تنها زنان نصف نیروی کار را تشکیل می‌دهند، بلکه در تمام بخش‌ها پیشرو نیز هستند. از ورزش تا هوا و فضا، از هالیوود تا دادگاه عالی. شاهد این بوده‌ام که شما زنان چگونه این آزادی را به دست آورده‌اید که در مورد نحوهٔ زندگیتان تصمیم بگیرید و انتخاب کنید – در مورد بدنتان، در مورد تحصیلاتتان، در مورد شغل و امور مالیتان. آن روزهایی که برای دریافت کارت اعتباری به همسر نیاز داشتید به تاریخ پیوسته. در حقیقت زنان امروز، چه متاهل و چه مجرد، بیشتر از هر زمان دیگری در تاریخ از نظر مالی مستقل هستند.

پس نباید مسیری که تا کنون آمده‌ایم را دست کم بگیریم. این کار بدخدمتی به تمام کسانی است که زندگیشان را صرف مبارزه در راه عدالت کرده‌اند. در عین حال، هنوز کارهای زیادی برای بهبود چشم‌انداز زندگی زنان در اینجا و سرتاسر جهان وجود دارد که باید انجامشان دهیم. و در حالی که من به کارکردن روی سیاست‌های خوب ادامه خواهم داد – از حقوق برابر در ازای کار برابر گرفته تا حفاظت از حقوق باروری – تغییراتی هستند که هیچ ارتباطی با تصویب قوانین جدید ندارند.

در حقیقت مهم‌ترین تغییر احتمالاً ممکن است سخت‌ترین تغییر نیز باشد- و آن ایجاد تغییر در خودمان است.

در این مورد در اولین نشست «ایالت متحده زنان» که ماه ژوئن در کاخ سفید برگزار شد مفصل صحبت کردم. با اینکه راه زیادی را آمده‌ایم، هنوز هم ذهن اغلب ما با کلیشه‌هایی در مورد اینکه مردان و زنان چگونه باید رفتار کنند بسته‌بندی شده است. یکی از قهرمانان زندگی من شرلی چیشولم است، اولین آفریقایی-آمریکایی که برای نامزدی ریاست جمهوری یک حزب اصلی کاندید شد. او یک بار گفته بود: «کلیشه‌های عاطفی، جنسی و روحی زنان از آن‌جایی آغاز می‌شود که دکتر می‌گوید: دختر است.» به خوبی می‌دانیم که این کلیشه‌ها از سنین کودکی روی اینکه دختران چگونه خود را می‌بینند تاثیر می‌گذارند و این حس را به آنان اتقاء می‌کند که اگر به طور مشخص و از پیش تعیین شده‌ای رفتار نکنند ارزش کمتری در جامعه خواهند داشت. در حقیقت کلیشه‌های جنسیتی تمام ما را فارغ از جنسیت، هویت جنسی و گرایش جنسی تحت تاثیر قرار می‌دهند.

مهم‌ترین افراد زندگی من همیشه زنان بوده‌اند. من توسط مادری مجرد بزرگ شدم که عمدهٔ زندگی حرفه‌ای خود را برای کمک به زنان کشورهای در حال توسعه صرف کرده. دیدم که مادربزرگم که در بزرگ کردن من به مادرم کمک می‌داد، چگونه برای پیمودن پله‌های موفقیت در بانک محل خدمتش تلاش می‌کرد و به دلیل جنسیتش همیشه با درهای بسته مواجه می‌شد. من دیده‌ام که میشل چگونه میان مدیریت خانواده و داشتن حرفه‌ای شلوغ تعادل برقرار کرده است. مانند بسیاری از مادران شاغل نگران قضاوت‌ها و برخوردها بود که چگونه میان حرفه و وظایف مادری تعادل برقرار خواهد کرد، با این‌که می‌دانست تعداد کمی از مردم انتخاب‌های من را زیر سوال می‌برند. و واقعیت این است زمانی که دخترانمان کوچکتر بودند، من معمولا به دور از خانه و در حال خدمت در مجلس قانون‌گذاری بودم، در حالی که با وظایفم به عنوان استاد حقوق در دانشگاه هم سر و کله می‌زدم. حالا که به عقب نگاه می‌کنم میبینم با اینکه گاهاً در انجام کارهای خانه کمک می‌دادم، ولی اکثر مواقع درگیر برنامه‌ها و کارهای خودم بودم. بار مدیریت خانواده به طور نامتناسب و ناعادلانه‌ای بر دوش میشل افتاده بود.

بنابراین می‌خواهم فکر کنم که از چالش‌های منحصر به فردی که زنان با آن مواجه هستند، آگاهم – و همین آگاهی فمینیست بودنم را شکل داده است. ولی باید اعتراف کنم وقتی که پدر دو دختر باشید، بیش از پیش در مورد اینکه چگونه کلیشه‌های جنسیتی در جامعه نفوذ دارند آگاهی پیدا خواهید کرد. نشانه‌های اجتماعی منتقل شده از طریق فرهنگ را درک خواهید کرد. فشار عظیمی که دختران تحمل می‌کنند تا به شکل خاصی لباس بپوشند و رفتار کنند و حتی فکر کنند را حس خواهید کرد.

همین کلیشه‌ها فهم و آگاهی من به عنوان یک مرد جوان را هم تحت تاثیر قرار داد. وقتی بدون پدر بزرگ شدم، زمان زیادی صرف کردم تا شخصیتم را کشف کنم، بفهمم دنیا چگونه به من نگاه می‌کند و اینکه می‌خواهم چگونه مردی باشم. این که درباره مردانگی پیامی از طرف جامعه دریافت کنی و باور کنی راهی درست و راهی غلط برای مرد بودن وجود دارد، آسان است. اما زمانی که بزرگتر شدم متوجه شدم ایده‌هایی که در مورد سرسخت بودن و باحال بودن داشتم با شخصیتی واقعی خودم فاصله داشت. این ایده‌ها یک تظاهر از جوانی و حس ناامنی‌ای بود که در من وجود داشت. زندگی بسیار ‌آسان‌تر شد زمانی که خود واقعیم را شناختم.

پس باید از این محدودیت‌ها عبور کنیم. این نگرش که دخترانمان باید سرسنگین و متین باشند و پسرانمان سرسخت باید تغییر کند. نگرشی که دخترانمان را به خاطر صحبت کردن با صدای بلند و پسرانمان را به خاطر اشک ریختن نکوهش می‌کند باید تغییر کند. باید این نگرش که زنان را به خاطر جنسیتشان نکوهش می‌کند و به مردان به خاطر جنسیتشان پاداش می‌دهد باید تغییر دهیم

این نگرش که اجازهٔ آزار و اذیت زنان به طور روتین به زنان را می‌دهد حال چه در خیابان باشند و چه در فضای مجازی، باید تغییر کند. این نگرش که به مردان یاد می‌دهد از حضور و موفقت یک زن احساس خطر کنند باید تغییر کند.

نگرشی که به مردان برای عوض کردن یک پوشک تبریک می‌گوید، پدران تمام وقت را مسخره و خجالت زده می‌کند و به زنان شاغل زخم زبان می‌زند باید تغییر کند. نگرشی که برای اعتماد به نفس، حس رقابت و بلندپروازی ارزش قائل است اما نه در صورتی که یک زن باشی، باید تغییر کند. اگر زن باشی به ناگهان «قلدر» به نظر می‌رسی و ناگهان همان ویژگی‌هایی که برای رسیدن به موفقیت نیاز داشتی تو را عقب نگه می‌دارند.

باید این فرهنگ را تغییر دهیم که زنان به ویژه رنگین پوست را زیر زره بین بی رحمی خود قرار می‌دهد. میشل اغلب در این مورد صحبت می‌کند. حتی پس از رسیدن به موفقیت، هنوز به خودش شک و تردیدهایی داشت – باید نگران این می‌بود که آیا ظاهر و رفتار درست و قابل قبولی دارد؟ نکند یک وقت مدعی یا زیادی «عصبانی» به نظر برسد.

به عنوان یک پدر یا مادر، کمک دادن به فرزندان برای اینکه این محدودیت‌ها را کنار بزنند یک فرآیند یادگیری مداوم است. میشل و من دخترانمان را طوری بزرگ کردیم که اگر با استاندارد دوگانه‌ای در رابطه با جنسیت یا نژادشان برخورد کردند با آن مقابله کنند. حتی اگر متوجه شدند این اتفاق راجع به شخص دیگری در حال وقوع است باید با آن مقابله کنند. مهم است الگوهایی داشته باشند که در فیلد تخصصشان به بالاترین درجات برسند. و بله، مهم است که پدرشان یک فمینیست است، چرا که الآن این را از تمام مردان انتظار دارند.

مقابله با تبعیض جنسیتی وظیفهٔ مردان نیز هست. به عنوان شوهر یا شریک یا دوست پسر باید سخت تلاش کنیم و آگاه باشیم تا روابطی واقعا برابر با شریکمان شکل دهیم.

خبر خوب این است که هرکجای کشور، و حتی سرتاسر جهان که می‌روم، می‌بینم که مردم سعی دارند فرضیه‌های به تاریخ پیوسته در مورد نقش‌های جنسیتی را کنار بزنند. از مردان جوانی که به کمپین «ما هم مسئولیم» پیوستند تا تعرضات جنسی در محوطه دانشگاه را ریشه‌کن کنند، تا زنانی که به اولین تکاورهای ارتشمان تبدیل شدند، نسل شما نمی‌پذیرد که با تفکرات قدیمی محدود شود. شما به همه ما کمک می‌دهید تا متوجه شویم پیروی از عقب‌ماندگی و مفهومی خشک و سخت از هویت برای هیچ‌کس، مرد، زن، همجنس‌گرا، دگرجنس‌گرا، تراجنسیتی یا غیره، خوب نیست. این کلیشه‌ها توانایی ما برای اینکه خودمان باشیم را محدود می‌کنند.

در این پاییز یک انتخابات تاریخی پیش رو داریم. دویست و چهل سال پس از تاسیس کشورمان، و تقریبا صد سال پس از آن‌که زنان بالاخره حق رای به دست آوردند، یک زن نامزد ریاست جمهوری یکی از احزاب اصلی شده است. فارغ از دیدگاه‌های سیاسیتان، این یک لحظه تاریخی برای آمریکا است. و این فقط یک مثال دیگر از این است که زنان چه مسیر طولانی‌ای را به سمت برابری پیموده‌اند.

می‌خواهم تمام دختران و پسرانمان بدانند که این میراث آن‌هاست. می‌خواهم بدانند که داستان ما نه فقط دربارهٔ بنجامین فرانکلین‌ها، که در مورد هریت تابمن‌ها نیز هست. از آن‌ها می‌خواهم نقش خود را ایفا کنند در تضمین اینکه آمریکا مکانی است که هر کودک می‌تواند در زندگیش به آن‌چه می‌خواهد برسد.

فمینیسم قرن بیست و یکم در همین مورد است: ایده این است که زمانی که همه با هم برابر باشیم، آزادتر خواهیم بود.

-باراک اوباما، چهل و چهارمین رئیس جمهور ایالات متحدهٔ آمریکا.

به خود جوانم

اینقدر گریه نکن. موقع شیر خوردن نوک پستان‌های مادر را گاز نگیر. توی دستشویی جیش کن. دندان در بیاور. با برس مو توی سر برادر کوچک‌ترت نزن. خواندن را یاد بگیر. الف، ب، پ، ت و بقیه حروف الفبا. تمرین کن. با ماژیک مشکی روی بدنت نقاشی نکش و هنگامی که مامان و بابا مهمان دارند لخت جلویشان نگرد. با دخترعمویت راجع به ومپایرها صحبت نکن. کارت اشتراک مجله را نخور. لباس‌هایت را توی وام حمام ننداز. به خودت اعتماد داشته باش.

وقتی که هوا سرد و یخ‌بندان است به برادر کوچکت نگو میلهٔ وسط حیاط را لیس بزند، چرا که انجامش می‌دهد – اگر این ایده را با او در میان نمی‌گذاشتی هرگز به ذهن خودش خطور نمی‌کرد. به پدر و مادرت دروغ نگو که یک کلاس اولی یک شیرکوهی در زمین بازی مدرسه دیده، باعث می‌شوی مدرسه را به حالت تعلیق در بیاورند و معاون مدرسه از ترس زیر میز ضدگلوله‌اش قایم شود طوری که باسنش بیرون بماند. وقتی که پسرها مداد فیلی‌ات را توی یک صندوق پست انداختند گریه نکن. یکی را پیدا کن و به او بگو در مدرسه چه خبر است. بگو «پسرها من را اذیت می‌کنند.» بگو «دماغم خونی شد چون پارکر مرا پرت کرد و خوردم به دیوار.»

به لیلی دروغ نگو که پدر و مادرت بابت اینکه به او پول قرض دادی تا یک تاپ رکابی قرمز بخرد از تو عصبانی شدند، فقط به این خاطر که بابت اینکه سینه‌هایش در آن تاپ خوب دیده می‌شوند به او حسودی می‌کنی. سعی کن از وقت گذراندن با جردن لذت ببری. وقتی از کالج با تو تماس می‌گیرد راجع به چیزهایی جز شکایت از هم‌کلاسی‌ها و دوستانت با او صحبت کن.

نمیر. دلیلی برای مردن وجود ندارد. چرا می‌میری؟ به خودت اطمینان داشته باش. به مرور زمان یاد می‌گیری که نباید بمیری. زنده بودن را دوست خواهی داشت. برمیگردی و به خود جوان‌تر و زنده‌ات نگاه می‌کنی و می‌گویی: «چه دختر زیبایی. حیف که قدر خودش را نمی‌دانست.»

دنبال جردن نرو. مگر جردن با تو چه کرده جز اینکه شب قبل از پروازت به موناکو به تو گفته که می‌خواهد «دوستی‌های دیگر را دنبال کند»، یا به قول خودمان «با زنان دیگر قرار بگذارد». حس می‌کنم اگر زمانی که در پلازا به او برخورد می‌کنی از او عذرخواهی نکنی بهتر است. مثلا، عذرخواهی منجر به پشیمانی می‌شود و میل به دنبال کردن او.

برای پیدا کردن گردنبند آرامش بخشت زمین را سرگردان نگرد. احتمالا جایی بین کفپوش‌های استودیوی کوری افتاده است. البته شاید هم نه، چرا که کفپوش‌ها را همیشه تمیز نگه می‌دارد و تو هم فقط مدت کوتاهی قبل از مرگت او را می‌شناختی. گریه و زاری نکن، طوفان راه نینداز، سطل آشغال‌ها را اینطرف و آنطرف پرتاب نکن و ستون‌ها را نلرزان. می‌دانم که گردنبندی ساده و دوست داشتنی بود و یک طول فریبنده به ترقوه‌هایت می‌داد، ولی مگر نه اینکه قیمتش فقط ۳۰ دلار بود؟ حتی اگر پیدا شود مگر می‌توانی آن را دوباره بپوشی؟

کنار جردن و دوست دخترش دراز نکش و خوابیدنشان را تماشا نکن و نامحسوس تخت‌خوابشان را سرد نکن که مجبور شوند متناوباً برای بستن پنجره از جایشان بلند شوند و با پنجره‌ای بسته روبرو شوند. روی ملحفه‌ها نفس نکش که آن‌ها را با یک یخ‌زدگی عجیب و غریب در تاریکی مواجه کنی. روی زمینشان به خواب نرو طوری که انگار که در خانه پدر و مادرت هستی که بعداً قرار باشد با بوی قهوه و صدای یک پادکست از خواب بیدار شوی.

همانطور که مادرت در ایستگاه قطار منتظر ایستاده و روی تلفن همراهش مجلهٔ تایم را می‌خواند، گوشی را نزدیک صورتش گرفته، چشمانش را نازک کرده و دست دیگرش را زیر کیف سیاهش قرار داده کنار او بایست. در قطار اگر صندلی کناری او خالی بود کنارش بنشین. انگشتانت را میان رشته موهای بلندش بکش تا زمانی که چشمانش را، بدون توجه به اینکه مقاله‌ای که دارد می‌خواند چقدر وحشتناک است، با شادی می‌بندد. وقتی که دوباره مشغول کاشتن گیاه آزالئا شده و مقدار خیلی کمی عرق کرده، چرا که بر خلاف تو معمولاً عرق نمی‌کند، سعی کن اشک نریزی. هیچ فرقی نمی‌کند. و تو هرگز نخواهی دانست که مادرت چه زمانی برایت حس غم و اندوه خواهد داشت.

وقتی که کوری با دوچرخه از روی پل بروکلین رد می‌شود کنارش پرواز خواهی کرد. البته زمانی که دوتا پای سالم داشتی هرگز نمی‌توانستی این کار را بکنی. اشکالی ندارد. روی میز محل کارش می‌نشینی و به دنده‌هایش ضربه‌ای می‌زنی تا جیغ بکشد و همکارانش بچرخند و او را نگاه کنند. روی صندلیش می‌نشینی و پاهایت را چون صدفی دورش حلقه می‌کنی. وقتی که از جایش بلند می‌شود لیز نمی‌خوری و روی زمین نمی‌افتی. در عوض شناور خواهی شد. می‌توانی تا دستشویی مردان دنبالش بروی، اما شاید احساس تنبلی کنی. وقتی که در استودیو مشغول ورزش کردن است در حالی که فقط یک شورت پوشیده و صداهای بلند از خودش در می‌آورد، روی قفسه کتاب‌هایش می‌نشینی و تماشایش می‌کنی. هر شب در بغلش خواهی بود. وقتی که غذا درست می‌کند، چیزهایی که نیاز دارد را به او می‌دهی. مطمئن خواهی شد که اجاق گاز خاموش است. وقتی با خودش فکر می‌کند: «اسم فلان چیز چه بود؟» با بلندترین صدای خیالی جوابش را در استودیو داد خواهی زد. آرزو می‌کنی که کاش می‌توانست صدایت را بشنود، حتی اگر همچنان بگوید که زیادی و الکی عذرخواهی می‌کنی. وقتی که به سمت خانه رانندگی می‌کند روی صندلی شاگرد می‌نشینی، اما، درست در زمان مناسب، به مبل وسط استودیو میپری که به یاد بیاوری دیدن او هنگامی که از درب استودیو وارد می‌شد چه حسی داشت.

و سپس یک روز می‌رسد که متوجه خواهی شد باید بیخیال این فانتزی‌های خیالی بشوی. زمانی که متوجه بشوی، به بالا پرواز خواهی کرد تا به جاودانگی برسی – یا شاید هم پایین؟ یا به کناره‌ها؟ در حال چرخیدنی یا لرزیدن؟ حرکت می‌کنی یا بدون حرکت مانده‌ای؟ بی‌نهایت بزرگ است یا بی‌نهایت ناموجود؟ اصلاً مگر تفاوتی می‌کند؟ و آیا با این موضوع کنار خواهی آمد که به اندازه‌ای به یاد نخواهی آورد که دلت برای همه چیز تنگ شود، برای همه‌شان تنگ شود و برای خودت تنگ شود؟

Chuck Rhoades: Excuse me, sir.
Man: What?
Chuck Rhoades: You didn’t clean up after your dog.
Man: Yeah, I forgot the bag today.
Chuck Rhoades: Oh, I don’t think so because, you know, it’s not just the statutory law, it’s the law of civility, man. And I’ve seen you before. You come out of that building, your dog craps, and you just leave it where it falls.
Man: Why don’t you mind your business?
Chuck Rhoades: This is my business.
Man: Oh, you’re that guy.
Chuck Rhoades: I am that guy.
Man: All right, well, do you have an extra bag?
Chuck Rhoades: No, no. See, I used mine.
Man: Well, I’ll get it next time.
Chuck Rhoades: No, I think you need to get it this time.
Man: Why don’t you let it slide?
Chuck Rhoades: “Let it slide.” That sounds simple, easy. Sure, let it slide. That’s just some dog shit. But those are three devious little words. You know, if if I let your dog shit slide, then I have to be okay with this whole plaza filling up with it, which it would before we know it. Oh, then it would be on our pant legs and our shoes, and we would track it into our homes, and then our homes would smell like shit, too. It’d be easy to let it slide. You know, why don’t we, uh, why don’t we let petty larceny slide, too? Some kid steals five bucks from a newsstand? Who cares? Well, maybe next time he decides to steal your TV or break into your brownstone and steal your fucking wife. But what difference does it make? Because by then, we’re all living in shit anyway.

-Billions (2016)

«و آه از تنهایی – که جان را به آتش می‌کشد. به سوپ غلیظ و داغی می‌ماند که نمی‌شود آن را توی دهان تحمل کرد. مگر آنکه چندین و چندبار به آن فوت کنی؛ و شگفتا که پیوسته در برابر من است، توی کاسهٔ ضخیم و سنگین سفید چینی، که به متکایی کهنه و رنگ و رو رفته شباهت دارد. این کیست که پیوسته می‌خواهد آن را به زور به من بخوراند؟»

-یوکیو میشیمی – برف بهاری

Thaddeus Stevens: How can I hold that all men are created equal, when here before me stands, stinking, the moral carcass of the gentleman from Ohio, proof that some men are inferior. Endowed by their Maker with dim wits, impermeable to reason, with cold, pallid slime in their veins instead of hot red blood! You are more reptile than man, George! So low and flat, that the foot of man is incapable of crushing you!

George Pendleton: How dare you?

Thaddeus Stevens: Yet even you, Pendleton, who should have been gibbeted for treason long before today, even worthless unworthy you ought to be treated equally before the law! And so again, sir, and again and again and again I say: I do not hold with equality in all things. Only with equality before the law.

-Lincoln (2012)

-شهامت این را داشته باش یک لاقبا، که اگر سر میزی دیگر احترام سرو نمی‌شد، از سر آن میز برخیری.

-شرابش ولی جبران مافات می‌کرد که نشستم، ارباب.

For the past year, I haven’t had a straight smile on my face for more than a couple of minutes. Tonight she put a smile on my face that couldn’t even be wiped out by a tornado. It was the longest smile, the best feeling in the world. Felt like I was on the clouds.

Oh, I forgot how it feels to be happy.

فریده و فردین را همیشه تحسین می‌کردم؛ از همان روز اول که دیدمشان به گمانم. از امروز، به فریده افتخار هم می‌کنم.

منتظرم. این دقایق لعنتی هم چه دیر می‌گذرند. هر کدامشان به عمری می‌مانند طولانی و رقّت‌آور.

در آن بعد از ظهر اسفند صدرالدین الهی به اتفاق همسرش میهمان سیدضیاءالدین طباطبایی بود. بعد از ناهار بود و هنگام صرف چای که مستخدم روزنامهٔ اطلاعات را خدمت سید آورد. بر خلاف معمول که پس از نیم نگاهی به روزنامه آن را کنار می‌گذاشت، اندکی به صفحهٔ اول خیره شد، سپس با کمی تامل و با چهره‌ای در هم کشیده روزنامه را تا کرد و روی میز گذاشت. به میهمانان گفت: «تشریف داشته باشید تا برگردم.» اتاق را ترک کرد تا خدمت شاه برود.
تیتر اول روزنامه این بود: «دکتر مصدق درگذشت». بله، رقیب و دشمن دیرینهٔ پارلمانی سید درگذشته بود. دشمنی و کینه‌ای که باعث نشد سیدضیاء پس از شنیدن خبر فوت مصدق پیش محمدرضا پهلوی نرود و تقاضای عرض تسلیت از سوی دولت و برگزاری مراسمی آبرومندانه برای نخست وزیر پیشین نکند. درخواستی که البتّه توسط محمدرضا شاه رد شد. سید به خانه برگشت، با عصبانیت و بی‌قراری رو به صدرالدین الهی کرد و گفت: «نمی‌شود آقا، نمی‌شود. این مملکت درست نمی‌شود.»

پنج‌شنبهٔ هفته‌ای که گذشت نشست منطقه‌ای حزب اتحاد برگزار شد. مراسم به یاد چمران بود. حمیدرضا جلایی پور و علی شکوری راد و ریحانه طباطبایی نیز از تهران آمده بودند. شکوری راد مردی بود خونسرد و مسلط. مشارکتی سابق که بر خلاف گفته‌ٔ منتقدینش دیدگاه‌هایی منطقی داشت و آنطور که گفته می‌شود رادیکال نبود. جلایی پور که جامعه‌شناس است مستدل صحبت می‌کرد و البتّه صریح‌اللهجه. در این دقایقی که صحبت کرد تمام صحبت‌هایش با استناد به آمار بود. ریحانه طباطبایی روزنامه نگار اصلاح طلبیست که در ۱۰ سال گذشته ۴ بار زندانی شده. کوتاه صحبت کرد، ولی مختصر و مفید. جلسه بیشتر از سه ساعت طول کشید و تا حدودی خلاصه کردم، با این حال هنوز بلند است. اگر حوصلهٔ خواندن تمام متن را ندارید، نگاهی به صحبت‌های جلایی‌پور بندازید. انگار نه انگار پسرش را دو ماه است در زندان انداخته‌اند، پیرمرد دل و جگر داشت. یادداشت‌ها به ترتیب سخنرانی هستند.

شکوری راد:

«…
گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟
گفت: هست.
گفت که ای خسته ترین رهنورد،
سوخته و ساخته‌ی گرم و سرد،
بر رُخت از گردش ایّام گرد.
چیست برازنده ی بالای مرد؟
گفت: درد»

«آن چیزی که شهید چمران را شهید چمران کرده، دکتر شریعتی را دکتر شریعتی کرده و موجب شده که ما امروز در حزب جمع شویم و فعالیت کنیم همین درد است. دردی که درد مردم، کشور و آحاد جامعه است موجب شده که دور هم جمع شویم و بخواهیم چاره‌ای بیندیشیم.»

«دردی که در جامعه داریم این است که کشورمان خوب اداره نمی‌شود.»

«آن چیزی که در حقیقت باعث می‌شود این درد پیدا بشود این است که نظام سیاسی ما ملغمه‌ای است از دموکراسی و توتالیتریسم. نمیخوام از این واژه استفادهٔ منفی بکنم. بلکه فقط می‌خواهم توصیف بکنم و بگویم نظام سیاسی که در قانون اساسی ما تبیین شده از طرفی یک اقتدار زیاد به یک شخص می‌دهد و از یک طرف دیگر به مردم مجال می‌دهد که انتخاب بکنند.»

«چالشی که بعد از انقلاب داشته‌ایم این بوده که وزن هرکدام از این‌ها چقدر باشد.»

«ما اصلاح‌طلب‌ها اعتقادمان بر این است که با قرائت دموکراتیک از قانون اساسی می‌شود بسیاری از مشکلات را حل کرد و بسیاری از چالش‌ها را برطرف کرد.»

«در آن طرف نیروهای صادق جریان مقابل معتقدند که دموکراسی چاره درد جامعهٔ ما نیست، بلکه اگر کل اختیارات را به یک فرد مصلح و مردم‌دار بدهیم، این می‌تواند جامعه را به سرمنزل مقصود برساند.»

«از نظر سیاسی دشوارترین شرایطی که حداقل من در عمر سیاسی خود تجربه کرده‌ام همین اوقاتی است که الآن در آن به سر می‌بریم.»

«ما همیشه یک افق مد نظر خود داشته‌ایم. میدانستیم که این افق هست، ما میخواهیم به سمتش حرکت کنیم و طبیعتا موانعی وجود دارد. ولی الآن شرایط به گونه‌ایست که عملاً افق پیش رو روشن نیست.»

«سابقاً که مردم با ما موجه می‌شدند سوال می‌پرسیدند که برای بهبود اوضاع چه باید کرد؟ ولی الآن دیگر این سوال را کمتر می‌شنویم و مردم که به ما می‌رسند سوالشان این است که چه قرار است بشود؟ نمی‌گویند چه باید کرد. یعنی انگار دیگر افقی نداریم که برایمان سوال باشد چطور باید به آن برسیم. فقط منتظریم که ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد.»

«عوامل موثر در پاسخ به اینکه حالا چه می‌شود یکی قدرت‌های خارج از مرزها هستند و دیگری قدرتی که درون مرزها حاکم است. و ما که قدرت ازمان سلب شده انگار باید منتظر باشیم تا ببینیم چه می‌شود چرا که فاعلیت تا حد زیادی از ما گرفته شده و به انفعال رسیده‌ایم.»

«رسالت ما حفظ گفتمان اصیل اصلاحات است. آن گفتمانی که تمایلات خاص شخصی و منطقه‌ای و قومی به آن بسته نشده و به رستگاری جامعهٔ ایرانی و توسعه می‌اندیشد.»

«این گفتمان در شخص آقای خاتمی متجلی است. نه اینکه ما شخص محور باشیم. ولی این را می‌دانیم که این گفتمان توسط ایشان آغاز و تا به امروز حفظ شده.»

«رسالت دیگر ما تربیت نیرو و کادرسازی است. در گذشته فعالیت‌هایی کردیم که حین آنان کادرسازی صورت گرفته. این باید »

«در فرآیند کار جبهه‌ای باید بر اساس میزان کاری که انجام می‌دهیم تاثیرگذاری داشته باشیم. نه ادعای زیادی بکنیم و نه سهم‌خواهی بکنیم. یعنی بیش از آن‌که حرف بزنیم باید عمل کنیم. عمل شایسته هم منزلت می‌آورد و هم امکان تاثیرگذاری را بیشتر می‌کند.»

«تجربه‌ٔ ما در سال‌های گذشته نشان داده هرگاه که عمل درست انجام داده‌ایم توانستیم تاثیرگذاری داشته باشیم.»

«یک سری خط قرمز ملی داریم، یک سری خط قرمز حاکمیتی داریم و یک سری خطوط قرمز مربوط به مردم هستند. مردم هم خط قرمز دارند و اگر از یک حدی جلوتر برویم بین ما و مردم جدایی ایجاد می‌شود. این خط قرمزها را باید تعریف کنیم و بعد ببینیم هدفمان از اینکه میگوییم از بعضی از خطوط قرمز عبور کنیم چیست؟»

«همیشه گفته‌ام که حرف درست زدن با حرف موثرزدن متفاوت است. ما که در حزب جمع شدیم هویتمان با دانشجو و روشنفکر و روزنامه نگار فرق می‌کند. ما میخواهیم معطوف به نتیجه کار کنیم.  نمیخواهیم فقط حرف درست بزنیم، میخواهیم حرف درستی بزنیم که از دلش نتیجه‌ای نیز حاصل شود.»

«حرف درست مطلق زدن کار روشنفکر است. آرمانخواهی کار دانشجوست. روشنگری کار روزنامه‌نگار است. نه اینکه این‌ها کار ما نیست، ولی ما یک چیزی غیر از این‌ها نیز هستیم. ما میگوییم حرف درست بزنید، روشنگری بکنید، آرمانخواهی بکنید منتها معطوف به نتیجه.»

«اگر جایی انتقاد داریم و آن انتقاد را مطرح نمیکنیم به این معنی نیست که میترسیم. ما که حرف‌هایمان را زده و هزینه‌ها را داده‌ایم. بنا بود بترسیم از اول می‌ترسیدیم. ولی الآن در حقیقت داریم نگاه میکنیم نتیجهٔ این حرف و انتقاد چه خواهد بود.»

«بر خلاف اول انقلاب، ما به این دریافت رسیده‌ایم که ظرفیت‌های کوچک را نیز نادیده نگیریم و از آن‌ها استفاده بکنیم.»

«فراکسیون امید یک ظرفیت است برای اصلاحات. حالا اگر ظرفیتش اینقدر است، با زدنش افزایش پیدا می‌کند؟ دکتر عارف یک ظرفیت است، موسوی لاری، مرعشی ظرفیت هستند.»

«هیچ ظرفیتی را نباید نادیده گرفت و از دست داد. با یک طرفی مقابل هستیم که بسیار قدرتمند است. پایه‌های اقتدارش روی نظامی‌ها، دستگاه تبلیغاتی و یک ثروت زیاد نهاده شده. سرمایهٔ ما چیست؟ همین جمعیت. همین نیرویی که رفته ۲ سال زندان کشیده و سرافراز آمده بیرون. سرمایه‌مان آنیست که شغلش را از دست داده ولی اصلاح طلبی را رها نکرده. سرمایهٔ‌مان آنیست که حاضر است شب انتخابات بیدار بماند و کار بکند برای اصلاح طلبی. تمام این‌ها سرمایه است و هیچکدامشان را نباید نادیده بگیریم. به همین راحتی هم نباید کسی را انکار بکنیم و کنار بزنیم.»

«اگر می‌خواهیم در کنش سیاسی دستاورد داشته باشیم باید تمام ظرفیت‌ها را در جایگاه مناسب استفاده کنیم. نتیجهٔ این امر می‌شود یک کنش سیاسی موثر مبتنی بر شرایط حاضر و درک عینیت جامعه.»

«موقعی ما اصلاح طلب احساسی بودیم. الآن تبدیل شدیم به اصلاح طلب‌های عقلانی.»

«جوان‌ترها تمایز بین حق و استفاده از حق را قائل نمی‌شوند. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنند اگر چیزی حقمان است حتماً باید از این حق استفاده کنیم. کما اینکه اگر در رانندگی بخواهید از حقتان استفاده کنید هرروز تصادف می‌کنید. در عرصهٔ سیاسی همین است. خیلی جاها باید حقمان را فروگذار بکنیم تا به نتیجهٔ دلخواه برسیم.»

«در مورد حرب، در کشورهای دیگر احزاب می‌توانند راجع به هر موضوعی بحث بکنند. ولی در کشور ما حزب سقف دارد و طبق قانون اساسی سیاست‌گذاری‌های کلان بر عهدهٔ رهبری است. یعنی احزاب نمی‌توانند وارد سیاست‌گذاری‌های کلان شوند. خب این یکی از مشکلاتیست که ما داریم. حالا اگر در این شرایط می‌خواهیم حزب بزنیم باید این را بفهمیم که نمی‌توانیم به موضوعاتی ورود بکنیم. این‌ها را اگر درک بکنیم حد انتظاراتمان منطقی می‌شود و سپس می‌توانیم از دلش نتیجه‌ای بیرون بیاوریم که دچار سرخوردگی نشویم. بدانیم در چه شرایطی داریم کار می‌کنیم.»

«بنده قبول دارم که اصلاح طلب‌ها برای نظام نقش سوپاپ اطمینان را بازی کرده‌اند. ما می‌گوییم چون اصلاح طلب هستیم نمی‌خواهیم نظام فروپاشی  بکند. به همین دلیل اقدامات ما منجر به جلوگیری از فروپاشی شده. حالا یکی ممکن است بگوید شما که از فروپاشی نظام جمهوری اسلامی جلوگیری کردید بنابراین همه چیزش را تائید می‌کنید. که خیر، اینطور نیست. ما میگوییم اگر این نظام فرو بپاشد باید ببینیم آلترنیتیوش چیست. اگز تضمینی وجود دارد برای یک جایگزین بهتر که بگذارید فرو بپاشد. ولی اگر تضمینی وجود ندارد بگذارید همین را اصلاح کنیم که هزینه‌های زیادی بر کشور و مردم تحمیل نشود.»

«اصلاح طلب‌ها جلوگیری می‌کنند از فروپاشی نظام جمهوری اسلامی به دلیل اینکه هزینهٔ فروپاشی به مراتب بیشتر از آن چیزیست که مردم امروز متحمل می‌شوند»

«در مورد آقای روحانی، این که ما پشیمان نیستیم یک واقعیت است. بهترین تصمیم را در شرایط آن موقع گرفتیم، الآن از چی پشیمان باشیم؟»

«روحانی کسی است که ما اصلاح‌طلب‌ها با عسل هم نمی‌توانستیم بخوریمش. در سال ۹۲ یکی از اتفاقات عجیب این بود که ما عقلاً به این نتیجه رسیدیم به کسی که به هیچ وجه احساسمان با او همراهی نمی‌کرد رای بدهیم. عقلمان را بر احساسمان غلبه دادیم، نتیجه و دستاورد هم داشته و پشیمان هم نیستم. با این حال هیچوقت فکر نکردیم روحانی اصلاح طلب است.»

«ذره‌ای تردید نکنید دستاورد بزرگی که در این مملکت داشته‌ایم امضای برجام بوده و می‌شود از آن با تمام وجود دفاع کرد.»

«اگر برجام نبود تا الآن نفت در برابر غذا شده بودیم. دو میلیون کودک به خاطر نبود دارو مرده بودند. کلی زندگی از هم متلاشی شده بود. بالاخره در شرایطی برجام را به امضا رساندیم که نه ارز داشتیم و نه سرمایهٔ دیگری.»

«با شعار نجات کشور به روحانی رای دادیم. »

 

جلایی پور:

«ابتدا یادی بکنم از مرحوم شریعتی و شهید چمران و همین آقای قانعی راد. اگر دوستان دقت کرده باشند این‌ها آدم‌هایی بودند که با معنا زندگی کردند و خیلی هم برای جامعه مفید بودند. علت این مفید بودن آگاهی و اخلاق‌گرا بودنشان بود.»

«ساختار حزبی به صورتیست که نیروهای کیفی جامعه را تشویق نمی‌کند که بیایند و کار حزبی بکنند.»

«یکی از ویژگی‌های شرایط ورود یک جامعهٔ سیاسی به مرحلهٔ تحکیم دموکراسی این است که همهٔ نیروها، از دولت گرفته تا نیروهای اصلی سیاسی، همه نظام رقابتی حزبی را بپذیرند.»

«در بستری داریم کار می‌کنیم که همه باید زحمت بکشند و پاداش نگیرند تا به آن مرحلهٔ تثبیت برسیم.»

«خزب اتحاد یک حزب توسعه‌گرا، دموکراتیک و عدالت‌خواه است. حزبیست که به پیشرفت و آبادی کشور فکر می‌کند. نه توسعهٔ آمرانه، بلکه توسعهٔ دموکراتیکی که مردم در آن مشارکت داشته باشند.»

«افرادی که در حزب فعالیت می‌کنند باید به این سه مورد به شدت حساس و پایبند باشند.»

«همه فکر می‌کردند چون دبیرکل مشارکت رضا خاتمی بود پس حزبیست که به دولت وصل است. ولی باور کنید مشارکت از پایین جوشید.»

«فضای آنلاین را باید جدی گرفت. چون جذابیت ما گفتمانی است و این موضوع در فضای آنلاین در جریان است. ما باید حامل تحلیل‌های راه‌گشا باشیم.»

«اتحاد مشکل بودجه دارد و به همین دلیل روزنامهٔ رسمی ندارد، ولی اگر داشت هم موثر نبود. در حال حاضر مهم‌ترین روزنامه‌های اصلاح طلب در بهترین حالت ده هزار فروش دارند. لذا اثرگذاری در فضاهای آنلاین شکل می‌گیرد.»

«در مورد کارنامهٔ ۴۰ ساله انقلاب برخی معتقدند که سیاه سیاه است. برخی نیز معتقدند که سفید سفید است. ولی من معتقدم در جایی بین این دو قرار داریم. بر اساس ۲۵ شاخص در سطح جهانی اگر رنکینگ ایران را بگیریم، یک جامعهٔ متوسط هستیم. ایران به لحاظ آموزش، بهداشت و درمان جزو ۲۰ کشور بالای جهان است. ایران واقعا یک کشور استبدادی نیست آنطور که یک عده دارند تبلیغ می‌کنند. ایران با مشارکت مردم روبروست ولی در مشارکتش اخلال هست و هنوز دموکراتیک نیست، عده‌ای مقاومت می‌کنند.»

«ایران بر خلاف مثلا مصر و پاکستان، مسئله بنیادگرایی را خیلی خوب مهار کرده.»

«من قبل از انقلاب هم به کرمان آمده‌ام و اینجا کار کرده‌ام. همین جلسه نمایانگر مدرنیت جامعهٔ ایران است. نگاهمان سیاه و سفید نباشد، تحلیلی و تبیینی نگاه کنیم.»

«انقلاب، بخشی از تحول اجتماعیست و یک باره به اتفاق می‌افتد. با مفهومی روبرو هستیم به نام عواقب ناخواستهٔ رفتار.»

«تالکوت پارسونز که نظریهٔ جامعه‌ مدرن را داد در پاسخ به این سوال که جامعه‌ مدرن یعنی چه؟ پاسخ داد آمریکا.»

«راجع به کارنامهٔ ۲۰ سالهٔ اصلاحات بعضاً معتقدید که از ابتدا تا کنون تماماً حرف‌های تکراری زده شده. حالا اگر حرفتان این باشد که چرا همیشه حرف‌های غلط تکرار می‌شود، این حرفتان درست است. یعنی اگر مثلا بیایید بگویید مسیری که اصلاحات می‌رود و می‌خواهد جامعه را بر اساس روش‌های اصلاحی تغییر بدهد به جایی نمیرسد و باید انقلاب کنیم، خب این یک حرف جدید است و حالا اگر کسی می‌تواند دفاع کند، بیاید دفاع کند. اما من می‌گویم اصلاحات یک حرف درست را دارد می‌زند. چه اشکالی دارد؟ ۵۰ سال دیگر هم بزند. مگر اینکه کسی بیاید و بگوید که اصلاحات دارد حرف غلطی می‌زند و چرا حرف غلط را تکرار می‌کند؟»

«عده‌ای پیدا شدند این حرف‌ها را زدند. گفتند که اصلاحات نتیجه نمی‌دهد و باید رفراندوم برگزار کنیم. خب چه شد؟ حسابش را نکردید این رفراندوم کجا باید انجام شود و توسط کی باید انجام دهد؟ اگر با این شرایط قانون اساسی به رفراندوم گذاشته شود ارزیابی من این است که امتیازاتی که مردم در همین قانون اساسی دارند را نیز از دست می‌دهند. الکی که نیست. مگر اینکه کسی پیدا شود و بحث کند که اگر رفراندوم برگزار شود هم مردم می‌ایند، هم می‌شود برگزارش کرد و هم می‌شود قانون اساسی سوئیس را برایش نوشت. ولی اصلا این حرف‌ها را نزدند. فقط محیط را یکی دو روز تحت تاثیر قرار دادند.»

«یک تعداد محدودی پیدا شدند و گفتند نه اصلاح طلب، نه اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا. بعد از آن چکار کردند؟ اصلا مگر اصلاح‌طلبان جلوی کسی را گرفته‌اند؟ اگر کسی می‌گوید تموم شد ماجرا، ماجرایی را شروع کنند و ما نیز دعایشان می‌کنیم و می‌گوییم شما بیایید سیستم را دموکراتیک کنید.»

«ما بررسی کردیم که در ۱۰ شهر اعتراضات صورت گرفته، ۱۱۰ هزار نفر اعتراض کردند. ولی این شعار اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تموم شد ماجرا مربوط به جلوی دانشگاه و زیر ۵۰ نفر بوده. آن هم در یک لحظه‌ی این انتخابات. این را هی بی بی سی و من و تو پخش کرد تا تبدیل شد به شعار همه. الآن هم شما گفتید که مردم دیگر خسته شده‌اند. والا نظرسنجی ها این شعار را نشان نمی‌دهند.»

«اصلاحات هنوز قابل دفاع است. چرا دفاع نکنیم و شرمنده باشیم؟»

«یک نقد به اصلاحات وارد است که به فقرا توجه نکرده.»

«اگر توجه کنید از ۸۴ به بعد اصلاح طلب‌ها حواسشان جمع شده و ۱۰ تا کاندید وارد انتخابات نمی‌کنند. ۸۸ تا آقای موسوی آمد، آقای خاتمی رفت کنار. اگر این کار را نمی‌کردند نشان می‌داد که مثل تندروها از روزگار درس نمی‌گیریم. تندروها همیشه یک حرف را می‌زنند و با واقعیت نیز کاری ندارند.»

«متاسفانه عده‌ای در کشور ما یک چیزهایی را تبدیل کرده‌اند به هویت جمهوری اسلامی. مثلا پوشش زنان و اینکه خانم‌ها نباید در ورزشگاه حضور یابند. ببینید چجوری محکم هم جلویش می‌ایستند. ولی بالاخره همین روحانی ایستادگی کرد و دیشب در ورزشگاه آزادی باز شد. به نظر من این یک قدم بود و تبدیل به خبری جهانی شد. حالا شما ممکن است بگویید این چیز مهمی نیست ولی به نظر من خیلی مهم است.»

«نیروی سیاسی باید واقع‌گرایانه وعده بدهد و پای وعده‌هایش نیز بایستد.»

«در جبهه اصلاحات آن‌هایی که توانسته‌اند تاثیری بر افکار عمومی داشته باشند نیروهای وا داده نیستند و پای صحبت‌هایشان ایستاده‌اند. اگر اینگونه نبود که برایمان پرونده درست نمی‌کردند، بادمان می‌زدند.»

«فرمودید که مشکلات حل نشده. خب نشده، ما باید کوشش کنیم حل شود. در جامعهٔ مدرن دائم مشکلات تولید می‌شود و جامعهٔ مدرن همیشه با انفجار انتظارات مواجه است. هیچوقت هم این انتظارات با واقعیات تطابق ندارند و همیشه میان انتظارات و واقعیات شکاف هست. لذا باید تلاش کنیم آن مشکلات را کم کنیم.»

«حزب اتحاد از سهم اصلاح طلبان در ادارهٔ کشور دفاع می‌کند. ولی یادتان باشد که اتحاد حزب سهم‌خواهی نیست. اگر به شورا و مجلس راه پیدا نکردیم باید اصلاح طلبی را تعطیل کنیم؟»

«این مجلس مجلس ششم نیست، ولی همین که اکثریتش دست تندروها نیست، با تمام مشکلاتش باز بهتر از مجلس قبلیست. علی مطهری که در شیراز نگذاشتند سخنرانی کند شده نائب رئیس مجلس. عارف شده رئیس کمیسیون آموزش. »

«راه اندازی شوراهای شهر کار خوبی بوده که انجام شده. در تهران شهرداری که تا خرخره بدهکار بوده الآن ارتفاع شهر را نمیفروشد، ولی چون در شهرداری دزدی نمی‌شود خرجش را در می‌آورد و بدهی‌هایش را می‌دهد. ملت یک شورای ۲۱ نفره انتخاب کرده‌اند و فضایی درست شده که در آن دزدی نمیشود کرد. خب این یک خدمت به کشور است. واقعا در شهرداری تهران اصراف می‌شد.»

«اگر روحانی رئیس جمهور نبود الان کسی رئیس جمهور بود که احتمالا فرهاد رهبر معاون اولش بود. فرهاد رهبر هرچه استاد در دانشگاه آزاد بوده را اخراج کرده و ۳۰۰۰ استاد با بورسیه قلابی را استخدام کرده و عضو هیئت علمی کرده. حالا فکر کنید این آقای فرهاد رهبر به جای آقای جهانگیری بود. قبول دارم که روحانی خیلی کارهای دیگر هم باید انجام دهد، ولی به عنوان نیروهایی که در این کشور داریم واقع‌گرایانه کار می‌کنیم، همین اتفاقاتی که افتاده را نمی‌توانیم نادیده بگیریم.»

 

ریحانه طباطبایی:

«به عنوان آدمی که در دولت همین آقای روحانی دوبار حکمم اجرا شده و زندان رفته‌ام، نظرم با دوستان منتقد کمی متفاوت است. فکر می‌کنم باید کمی به خودمان نگاه کنیم و یادمان بیاید چه شد. سال ۹۲ که با آقای خاتمی در مورد کاندیداتوری آقای روحانی صحبت می‌کردیم ایشان گفتند اگر آقای روحانی رای بیاورد و تمام نهادهای انتصابی مانند سپاه، شورای نگهبان و مجلس خبرگان و همهٔ این‌ها با آقای روحانی هماهنگ باشند، بعد از پایان ۸ ساله ایشان تازه برمیگردیم به نقطهٔ ۸۴. خب در این سال‌ها دیده‌ایم این نهادها نه تنها با آقای روحانی هیچ هماهنگی نداشته‌اند که همه جوره کارشکنی نیز کرده‌اند.»

«ما توقع نداشتیم که روحانی، میرحسین باشد یا خاتمی باشد. روحانی همان آدمیست که ۲۵ بهمن ۸۹ آن حرف‌ها را زد. ولی امروز دیگر آن حرف‌ها را نمیزند و جور دیگری عمل می‌کند.»

«در مورد تلگرام و خیلی از مسائل دیگری که پیش آمده، ما یک نهاد خیلی قدرتمند داریم به اسم قوهٔ قضاییه که روحانی نمی‌تواند در مقابلش هر کاری انجام دهد.»

«بخشی از نقد هم به خودمان برمی‌گردد که نشسته‌ایم ببینیم روحانی چه می‌گوید یا خاتمی چه می‌گوید یا شورای مرکزی چه می‌کند. استان‌ها در این مدت که حزب تشکیل شده مگر چقدر جلسات عمومی گذاشته‌اند؟»

«صحبتی که بارها در کمیتهٔ مناطق داشته‌ایم این بوده که استان‌ها جلسه و کلاس‌های آموزشی بگذارند. در آینده که دوباره قرار شد لیست ببندیم چقدر کادرسازی در استان انجام شده؟ این نقطه ضعف به خودمان برمیگردد. روحانی محصول ماست. حکومت محصول ماست. »

در آخر قرار شد گزارش جلسه را امتداد کار کند. خبری شد، لینک می‌دهم.

دولت‌ها برای اجرای تفکرات و سیاست‌هایشان به بهترین شکل، نیاز به اعتماد عمومی ملت دارند. البته این تفکرات و سیاست‌ها در جوامع آزاد موازی با خواست مردمند. اما در ایران که تفکرات حکومت با خواستهٔ مردم همسو  نیست، معترضان، خبرنگاران و تمام آنانی که مثل حاکمیت فکر نمی‌کنند به شدیدترین شکل سرکوب می‌شوند، رانت و فساد دولتی سر به فلک کشیده، مقصر دانستن مردم  برای اعتماد نداشتن به حاکمیت چیزی جز بی‌انصافی نیست.

مردم اعتماد را به حاکمیت بدهکار نیستند، بلکه این اعتماد را حاکمیت باید با تلاش به دست آورد.

طبیعت انسان است که پیوسته در جست‌وجوی پاسخ باشد. در این حین به پاسخ‌هایی می‌رسیم که انتظارشان را نداریم. بیشتر اوقات اما، پاسخی که دنبالش بودیم تمام مدت بیخ گوشمان حاضر و آماده بوده. من فکر می‌کنم مسئلهٔ مهم این است که هیچگاه دست از جست‌وجو نکشیم.