Caution: Language of this post is explicit in a way that might lead you to think that I’m angry, which I’m not. Just disappointed, that’s all.

For a long time, I thought most important thing in life is one’s relationships. Obviously I was wrong. In the past few weeks I’ve seen how people can act like ungrateful shits. I learned that relationships can be as good as garbage in a snap of a finger. I learned that people are mostly untrustworthy, and more important than that, I learned that we ought to be on our own and don’t expect gratefulness from people. And believe it or not, these mentioned occurrences weren’t actually that bad.

You see, I decided not to expand my relations for the time being. It’s a sad thing to do, but given how people around me turned out one after another, It just might be the rational thing to do. After all, who wouldn’t prefer a clear head over a busy schedule with people? I know I would.

«لحظاتی داشتیم که توانستیم آن جامعه‌ی آرمانی را، حداقل امکان‌پذیری‌اش را لمس کنیم …». این جمله از مستند اول میرحسین است. و به نظرم وصف حال هیئت تحریریه‌ی «جامعه» بعد از دوم خرداد. دوم خردادی که بیست و دو سال از وقوعش می‌گذرد و دوم خردادیونی که بعد از این سال‌ها دیگر رمق آن روزها را ندارند. دیگر امیدش را هم ندارند. در این مدت کابوس‌های زیادی به وقوع پیوسته. چهار انتخابات ریاست جمهوری از سر گذرانده‌ایم، اقتصادی برایمان نمانده، مطبوعاتمان را عقیم کرده‌اند، عزیزانمان را در حصر کرده‌اند و چه و چه.

بگذریم، میدان جوانان سابق مستند مسحورکننده‌ای بود. از روی کنجکاوی رفتم و انتظار نداشتم با همچین مستند تاثیرگذاری روبرو شوم. شاید روزی که اعضای هیئت تحریریه‌ی جامعه در میدان جوانان برای آن عکس یادگاری جمع شدند فکرش را هم نمی‌کردند ۲۰ سال بعد این‌همه مصیبت به چشم دیده باشیم. آدم‌هایی که اکثراً از روی امید و یک حس مسئولیت اجتماعی آن‌جا جمع شده بودند. شور و شوق بعد از دوم خرداد را با ایده‌آل گرایی جوانی جمع کنید ببینید چه آشی می‌شود. امروز ولی بعد از بیست و دو سال مردم از همیشه ناامیدترند؛ دوم خردادیون هم. در این سال‌ها بسیار بت‌ها برایمان شکستند و البته که پخته‌تر از آن هستیم که دست از تلاش برای رسیدن به آینده‌ای بهتر بکشیم.

در مورد مستند حدسم این است که مینا اکبری وقتی که در حال ساختش بود فکرش را هم نمی‌کرد ما بچه‌های نسل بعد تا این حد با آن هیئت تحریریه‌ی توقیف شده همذات‌پنداری کنیم. البته که دو نسل تجارب مشترکی هم داریم. ماجراهای ۸۸ را به چشم دیده‌ایم، زندانی شدن و ممنوع الفعالیت شدن دوستانمان، سرکوب خیابانی و غیره. شاید برای همین هم باشد که خودمان را نزدیک به این بچه‌های هیئت تحریریه‌ی جامعه می‌بینیم. بچه‌هایی که حرفه‌شان سیاست نبود، ولی در آخر قربانی سیاست و سیاستمداران شدند. به جای اینکه برعکسش اتفاق بیفتد و سیاستمداران سپر بلای هم‌کیشان خود شوند.

در آخر مستند که برای بازسازی آن عکس در میدان جوانان جمع شدند جلایی‌پور را شناختم. یاد این حرفش افتادم که در جلسه‌ی اتحاد رو بهمان گفت: «در جبهه اصلاحات آن‌هایی که توانسته‌اند تاثیری بر افکار عمومی داشته باشند نیروهای وا داده نیستند و پای صحبت‌هایشان ایستاده‌اند. اگر اینگونه نبود که برایمان پرونده درست نمی‌کردند، بادمان می‌زدند»

اینجا قصد تائید جبهه‌ی اصلاحات را ندارم. ولی در وضع موجود اصلاح طلب‌ها حداقل ضد آرمان‌ها آدم‌هایی مثل من نبودند. و این حرف جلایی پور را هم قبول داشتم و البته که برای مینا اکبری و ماشالله شمس الواعظین و اکبر گنجی و سعید حجاریان و باقی اصلاح طلبان خبری از باد زدن نبود. هزینه‌ها داده‌اند در این سال‌ها و با این وجود مینا اکبری باز هم تصمیم می‌گیرد فیلم بسازد. خسته نباشید دارد. عمرش طولانی و سرش سلامت باد.

امروز بیست و پنجم خرداد نود و هشت است. آفتاب که زد از اتاق بیرون رفتم که قدمی بزنم. توی هال بابا را دیدم که سر جانمازش نشسته بود و دعا می‌کرد. احتمالاً برای من و آن دو پسر دیگر که خون به دلش کرده‌اند. صحنه‌ی غم‌انگیزی بود. بابا یک مسلمان مقید است؛ آدم درستکاری هم. ولی آدمی که در دهه‌ی ششم زندگی‌اش قرار باشد سر نماز صبح بنشیند و دست به دعا بردارد حتماً احساس رضایت زیادی از زندگی ندارد و این غمگینم می‌کند، آشفته‌ام می‌کند. اینقدر آشفته که بعد از آن خواب به چشمم نیامد، لباس پوشیدم و رفتم تا توی شهر گشتی بزنم. آدم‌هایی را دیدم که سر کوچه و خیابانشان منتظر ایستاده بودند تا احتمالاً سرویس محل کارشان بیاید سوارشان کند و ببردشان. سپورها را دیدم که مشغول جارو کشیدن شهر بودند. متوجه شدم درخت‌های بلوار جمهوری را هر روز بیشتر و بیشتر دارند قطع می‌کنند. سربازی هم سر چهارراه در ماشین گشت‌زنی خوابیده بود.

توی راه به این فکر کردم که چقدر مسیرم تا رسیدن به آن زندگی آرمانی که برای خودم در نظر دارم، و پوچی محض هم اندازه است. یعنی همانقدر که ممکن است در آینده زندگی ایده آلم را بسازم، همانقدر هم ممکن است پوچ پوچ شوم؛ تهی محض. چقدر خودم را نزدیک به هر دو می‌بینم. کمی تلاش بیشتر لازم است تا به اولی برسم، و کمی بدشانسی خواهد انداختم در دل دومی. احساس ناامنی می‌کنم. دلم نمی‌خواهد یک روزی بیاید و من هم مثل بقیه‌ی کسانی که دور و برم هستند حمال دیگران بشوم. یا دوست ندارم در آینده برای در آوردن یک لقمه نان به منظور پر کردن شکم قرار باشد آفتاب نزده از خواب بلند شوم و شال و کلاه کنم و سر خیابان منتظر سرویس شرکت بمانم تا بعد از کلی معطلی بیاید دنبالم از آنطرف هم تا بوق سگ در حال کار کردن باشم. نه اینکه کار کردن این شکلی بد است، نه. اتفاقا شرافت می‌خواهد و غیرت. ولی خب من آدمی نیستم که زندگی را اینطوری ببینم که به خاطر یک لقمه نان قرار باشد زندگیم را فدا کنم. آدم زندگی نمی‌کند که کار کند، بلکه کار می‌کند تا زندگی کند.

من به طرز خودمحورپنداری، خودم را مرجع تشخیص درست و غلط می‌دانم. و متاسفانه باید بگویم که در حال حاضر، خودم را به هیچ نزدیک‌تر می‌بینم تا رسیدن به تعالی. حالا که متوجه این مسئله هستم اگر می‌خواهم زندگی ایده‌آلم را بسازم، که می‌خواهم، باید با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده شروع کنم به کار روی ایده‌هایی که سال‌ها در سر دارم و هیچوقت جرئتش را نداشتم که شروعشان کنم. که جهان جایی نیست جز عرصه‌ی نمایش ایده‌های آدمیان.

اولین فیلم از مجموعه‌ی هری پاتر را دادیم. با ۱۵-۱۶ سال تاخیر. فکر کنم دلیل اینکه اینقدر برای دیدنش صبر کردم این بود که فکر نمی‌کردم داستان یک پسر ده-یازده ساله که به مدرسه‌ی جادوگری می‌رود بتواند برایم جذاب باشد. به گمانم بیش از حد کودکانه می‌آمد. البته که اشتباه می‌کردم. لحظه لحظه‌ی فیلم دوست داشتنی بود.

نره غول مهربان، سگ سه سر، کلاه‌های آوازه‌خوان، جغدهای نامه‌رسان، دیوهایی که بانک اداره می‌کنند، تک شاخ‌ها و کلی چیز دیگر که مجال گفتنشان نیست ولی هوش از سر آدم می‌پرانند. این فیلم عجیب و غریب و جذاب و شخصیت‌های بامزه و شجاع و دلپذیرش را مگر می‌شود دوست نداشت؟ هرموین، دانش‌آموز جوانی که ابتدای این سفر خودشیفته و مغرور است ولی کم کم به یک دوست واقعی تبدیل می‌شود. ران، این پسرک دوست داشتنی که در وفاداری به دوستان مثلش وجود ندارد. و در آخر هری، پسری که از خواب در پستوی خانه شروع می‌کند و تبدیل به قهرمان قصه می‌شود. پسرک با آن‌ها که سزاوارند مهربان است، در زمان مناسب بسیار شجاع و بسیار هم باهوش. چه چیزی برای دوست نداشتن وجود دارد؟

پی‌نوشت: هرچه زودتر باید باقی فیلم‌های مجموعه را هم ببینم.

فمینیسم برای مردان

فمینیسم مردان را قادر می‌سازد که برای نخستین بار در تاریخ، آزاد و رها باشند.

امروزه شرایط کنونی جامعه به این صورت است که یک مرد معمولی این حق انتخاب را دارد که میان بردگی و رذالت، یکی را انتخاب کند.

مرد امروزی مستعد عاشق شدن و ازدواج کردن و فرزند آوری‌ست. همچنین، اغلب مردان دارای مادری هم هستند. و از آنجا که هیچکدام نمی‌توانند از خود مراقبت کنند، او می‌خواهد این کار را برایشان انجام دهد. اگر مرد مجبور باشد به تمام این مسائل فکر کند نمی‌توان آزاد نامیدش.

زمانی مرد آزاد است که هر زمان اراده کند بتواند شغلش را کنار بگذارد. چه آن‌که آجرچینی باشد که بخواهد دست به اعتصاب بزند، یا شاعری که دیگر قصد ندارد از طریق نوشتن رمان برای مجلات امرار معاش کند، اگر نمی‌تواند آن کاری را انجام دهد که دلش می‌گوید، آزاد نیست … .

و مادامی که زنان برای گذراندن زندگی باید تحت حمایت مردان باشند این وضع ادامه خواهد داشت. زیاده‌خواهی است که از یک مرد انتظار شجاعت داشته باشید، وقتی شجاعت به این معنا باشد که لقمهٔ غذا را از دهان زنی بیرون بکشد که نمی‌تواند به طور مستقل خورد و خوراک تهیه کند مگر از طریق مرد. شجاعانه‌ترین کارها در دنیا انجام نمی‌پذیرد، مگر آنکه زنان دیگر مجبور نباشند به دنبال حمایت مردان باشند.

اما تغییراتی در حال انجام است. نیروهای اقتصادی مقاومت ناپذیر هر ساله زنان بیشتری را از پناهگاه اقتصادی خانه بیرون آورده و راهی دنیای بزرگ کسب و کار می‌کنند که شانه به شانهٔ مردان کار کنند  و مولد ثروت باشند. و فتح کردن هر قله‌ای توسط این زنان، چه از آموزش که به آن‌ها کمک می‌دهد برای دنیای کسب و کار آمادگی بهتری پیدا کنند گرفته، تا «حقوق برابر برای کار برابر»، به آزادسازی مردان کمک می‌کند. آخرین دستاورد بیمهٔ تامین اجتماعی برای مادران خواهد بود که زنان را قادر می‌سازد بچه‌دار شوند، بدون اینکه آزادی مرد از او گرفته شود. آنگاه مرد می‌تواند به رئیسش بگوید: «تو و شغلت می‌توانید به جهنم بروید» بدون اینکه همزمان یک قهرمان و یک فرومایه باشد.

نظام سرمایه‌داری این موضوع را دوست ندارد و تحققش را بر نمی‌تابد. نظام سرمایه‌داری مردان را آزاد نمی‌خواهد. مردانی میخواهد با همسر و فرزندان که تحت حمایت او هستند. قبل از اینکه طرح کمک‌هزینه برای مادران باردار به جایی برسد به سختی با آن مقابله خواهند کرد.  و تازه این بدترین بخش ماجرا نیست.

مردان خواهان این آزادی نیستند که زنان به آن‌ها تقدیم می‌کنند. این شانس را نمی‌خواهند که شجاع باشند. بلکه این شانس را می‌خواهند که بخشنده باشند. می‌خواهند تامین کنندهٔ خوراک و پوشاک و مسکن باشند برای همسرانشان.

مردان بیش از آن‌که حس آزادی را بخواهند، خواستار قدرت هستند. زمانی که به عنوان تامین کنندهٔ نیازهای زنان شناخته می‌شوند احساس بهتری دارند نسبت به زمانی که آزادی به آنان اعطاء می‌شود. بیش از آن‌که به دنبال همراه او شریک باشند، دنبال کسی هستند که وابسته‌ی او باشد. تا جایی که در خانهٔ محقرشان ارباب حساب می‌شوند، حاضرند به خاطرش در دنیای عظیم بیرون بردگی کنند.

به طور خلاصه، از این هراس دارند که فرصت سلطان بودن در حرمسرای تک همسریشان از آن‌ها گرفته شود. غافل از اینکه جهان به سلطان نیاز ندارد. به مردانی نیاز دارد که روحشان از آن خودشان باشد. و این دقیقاً همان چیزیست که فمینیسم برایشان به ارمغان خواهد آورد؛ بازگرداندن روحشان به آن‌ها، که بتوانند بدون ترس خود را در معرض ماجراجویی‌های زندگی قرار دهند …

زمانی که زنی را در یک جعبه قرار می‌دهی، و اجارهٔ جعبه را پرداخت می‌کنی، رابطهٔ او با شما به طور غیرقابل باوری تغییر شکل می‌دهد. هیجان دموکراسی از بین می‌رود. این همدمی متوقف می‌شود، چرا که همدمی فقط در یک دموکراسی امکان‌پذیر است. این رابطه دیگر به اشتراک گذاری زندگی با یک‌دیگر نیست؛ بلکه شکستن و جدا شدن آن از هم است. نیمی از آن پختن، لباس شستن، نگهداری از فرزند است؛ و نیمی دیگر کسب و کار، سیاست و بیسبال. اهمیتی ندارد که کدام نیمه فقیرتر است. هرکدام از این نیمه‌ها، اگر به خودی خود باشند، بسیار نزدیک به هیچ‌اند.

نوشته شده توسط فلوید دل که سردبیر مجله‌ی «توده‌ها» بود و در سال ۱۹۶۹ از دنیا رفت.
منتشر شده در مجلهٔ «توده‌ها» در جولای ۱۹۱۴.
برگردان توسط امّیر

من و تو،
کم نه که باید شب بی‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم.

من و تو،
خم نه و در هم نه و کم هم نه که می‌باید،
با هم باشیم.

من و تو حق داریم،
در شب این جنبش،
نبض آدم باشیم.

من و تو حق داریم،
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم.

-فرهاد مهراد

آمده بودیم میمند. یک روزه آمدیم و برگشتیم. خیلی سال بود که می‌خواستم بیایم، جور نمی‌شد بس که تنبلی می‌کردم. بسیار از این معماری خوشمان آمد. از خانه‌هایی که در دل کوه ساخته بودند. موزه رفتیم، پیاده روی کردیم، نهاری ساده خوردیم و البته گربه‌ها را هم سهیم کردیم و از آرامش لذت بردیم. مردمانش همان مردمان کرمان خودمان هستند؛ کمی قدیمی‌تر و سنتی‌تر. نمی‌دانم گردشگران چرا آن طور رفتار می‌کنند انگار از قاره‌ای دیگر آمده‌اند. بعد هم در راه برگشت سری به دشت ریواس زدیم. دنیایی بود برای خودش که باید ببینید. وصفش این وقت شب کاریست که از پس انجامش بر نمی‌آیم. دشت صاف خدا یک‌هو قرمز می‌شد تا جایی که چشم کار می‌کند و می‌شود مرز بین زمین و آسمان. آسمان هم که کولاک کرد و تا رسیدیم شروع کرد به غریدن و باریدن. اگر می‌گفتند یک لاقبا همینجا رسیدیم به آخر دنیا گمانم حرف یا اعتراضی نداشتم. برای برگشت هم نزدیک ۴ ساعت رانندگی کردم و لذت بردم. راه پر بود از کوه و بیشه و دشت و دمن.

جای پرعظمتی بود، یقیناً در آینده دوباره خواهیم آمد.

بعد از چند تلاش ناموفق برای ورود به صفحه‌ی مدیریت وبلاگ، پایگاه داده را وارسی کردم و متوجه شدم ایمیل کاربر مدیر از ایمیل خودم به ایمیل دیگری تغییر کرده.

بله، وبلاگ هک شده بود.

آدرس ایمیل را به آدرس سابق بازگرداندم، نسخه پشتیبانی از تمام پایگاه داده های روی سرور تهیه کردم، کلمه عبوری قوی جایگزین کلمه عبور قبلی کردم و فردا باید فرایند طولانی و خسته‌کننده‌ی خطایابی را شروع کنم. نکند که دیگر وب‌سایت‌های روی سرور هم در معرض خطر باشند.

احتمال دارد بپرسی مگر یک جزیره‌ی خوش آب و هوا و چند اژدهای بانمک و یک گروه جنگجوی دست و پا چلفتی و صد البته دختر و پسرکی عاشق مگر چطور می‌توانند سرحالت کنند و شبی را روشن کنند که روزش خوب نبود، جوابم این است که نمی‌دانم. ولی می‌توانی در یک آدینه‌ی غم‌گون که دلت گرفته بود «تربیت اژدها» را ببینی تا شاید جوابت را بگیری.

در نکوهش موسیقی کوبه‌ای

و مدح محسن نامجو

چند وقت پیش مجبور شدم به یک کنسرت موسیقی کوبه‌ای بروم. اولش فقط حوصله سربر بود، اما با دقت بیشتر که گوش کردم بسیار اذیت‌کننده شد. به معنی واقعی کلمه شروع به کندن موهایم و خنج کشیدن روی صورتم کردم (کنسرت که تمام شد، رد قرمز ناخن روی صورتم مانده بود). دف‌نواز اصلاً با بقیه‌ی اعضای گروه هماهنگی نداشت. نوازنده تنبک هم بعد از هر قطعه دفتر نتش را برای مدتی طولانی اینطرف و آنطرف می‌کرد که اعصاب آدم به هم می‌ریخت.

مخاطبین پیر و قدیمی بودند. یادم نمی‌آید هیچ آدم زیر ۴۰ ساله‌ای را آنجا دیده باشم. و جدا از این که موسیقی کوبه‌ای در حال مردن است، این فکر به سراغم آمد که اصلا چه چیزی راجع به موسیقی کوبه‌ای عالی و دوست داشتنیست؟

از سالخوردگان که بپرسید به شما می‌گویند موسیقی کوبه‌ای اصلاً با موسیقی امروزه قابل قیاس نیست. می‌گویند به موسیقی مطبوع نسل امروز که گوش می‌دهید فقط ملودی‌های تکراری را با اشعار احمقانه قاطی کرده‌اند. مسئله این است که درست می‌گویند: چیزی که امروز جوانان و نوجوانان گوش می‌کنند بیشتر اوقات آشغال و به درد نخور است. اما این یک مقایسه‌ی منصفانه نیست.

وقتی که من به یک موسیقی خوب گوش می‌دهم، آن موسیقی قلبم را تسخیر کرده وآنطور که خوش دارد با آن بازی می‌کند. خوشحالم می‌کند، غمگینم می‌کند، هیجان‌زده‌ام می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند. ولی وقتی به موسیقی کوبه‌ای گوش می‌دهم در بهترین حالت ذهنم را برای مدتی مشغول نگه می‌دارد. آیا من درک درستی از موسیقی ندارم یا اینکه موسیقی واقعاً بهبود یافته؟

فکر کنم می‌توان استدلال کرد که موسیقی در حال بهتر شدن است. به عنوان انسان، ما مشخصاً شباهت‌های ژنتیکی مشترکی با هم داریم، شاید با کمی اختلاف در جزئیات. به عنوان مثال، تقریباً همه دو عدد چشم داریم، البته که با رنگ و شکل‌های متفاوت. تصور کنید که ما احساس مشترکی از فهم موسیقی داریم. همه‌ی ما شیفته‌ی موسیقی مشابه‌ای می‌شویم (با تاکید بر مثال چشم و اختلاف اندک در جزئیات).

اگر واقعا چنین باشد (اگرچه نمی‌توانم ثابت کنم که چنین است، اما حداقل برای خودم بحث قابل قبولیست)، پس یک سری استانداردهای عینی برای اندازه‌گیری کیفیت موسیقی وجود دارد: موسیقی بهتر توسط اکثریت مردم تحسین می‌شود. و اگر استانداردهای عینی برای اندازه‌گیری کیفیت موسیقی وجود دارد، پس کیفیتش می‌تواند بهتر و بهتر شود.

اگر تصور کنیم که آن گونه‌ای از موسیقی که توسط مردم تحسین می‌شود، صرفاً تصادفی نیست و شامل ویژگی‌های خاص است (که به نظر بسیار روشن است، اگرچه اثباتش سخت به نظر می‌رسد)، پس نه تنها موسیقی می‌تواند بهتر شود، که احتمالا این اتفاق خواهد افتاد و موسیقی بهتر خواهد شد. موسیقی‌دان‌ها به موسیقی قدیمی گوش می‌کنند، اکثرشان از موسیقی‌های خوب قدیمی لذت خواهند برد، و سپس سعی خواهند کرد که موسیقی بهتری خلق کنند و موسیقی‌های قبلی را بهبود دهند. نسل بعدی هم همین کار را خواهند کرد. در امتداد همان نقطه‌ی شروع.

آیا معنی حرفم این است که آخرین آلبوم نامجو (سودای من) بهترین کار موسیقی تولید شده توسط انسان تا به امروز است؟ البته که نه. اما به این معنیست که حداقل امکانش وجود دارد، و من عقلم را کامل از دست نداده‌ام که اینطور فکر می‌کنم.

There is a time when the operation of the machine becomes so odious, makes you so sick at heart, that you can’t take part. You can’t even passively take part! And you’ve got to put your bodies upon the gears and upon the wheels, upon the levers, upon all the apparatus, and you’ve got to make it stop! And you’ve got to indicate to the people who run it, to the people who own it — that unless you’re free, the machine will be prevented from working at all!

Mario Savio, Sproul Hall, University of California, Berkeley, 1964

It is an extremely common mistake, people think the writer’s imagination is always at work, that he’s constantly inventing an endless supply of incidents and episodes, that he simply dreams up his stories out of thin air. In point of fact, the opposite is true. Once the public knows you’re a writer, they bring the characters and events to you and as long as you maintain your ability to look and to carefully listen, these stories will continue to seek you out over your lifetime.

The Grand Budapest Hotel – 2015