دیروز عصر دکتر ابتکار

دیروز عصر دکتر ابتکار جلسه‌ای داشتند با نمایندگان احزاب، نخبگان و کارآفرینان که در استانداری برگزار شد. این مساًله که اینجانب آن‌جا چه می‌کردم و چه ربطی به ما داشت خارج از بحث می‌باشد. تا آن‌جا که دستگیرمان شد هدف از جلسه بیشتر معرفی دستاوردهای استانداری در حوزه‌ی زنان بود. گزارش عریض و طویلی هم آماده کرده بودند از طرحی به اسم «سما بانو» که با واکنش منفی حاضرین در جلسه روبه‌رو شد. به چند نفری هم تریبون رسید تا صحبتی کوتاه خطاب به دکتر ابتکار داشته باشند. دوستانمان از تریبونشان استفاده کرده تا انتقادات خود از استانداری و طرح‌هایی مانند «سما بانو» را به گوش دکتر ابتکار برسانند که با واکنش شدید دکتر فدایی و خانم حسینی روبه‌رو شدند. در مورد اشکالات این طرح «سما بانو» جداگانه خواهم نوشت.

اواسط جلسه، برای دقایقی خود دکتر ابتکار هم صحبت کرد. حرف‌های چندان مهمی نزد و سخنانش بیشتر شبیه به یک دفاع نیم‌بند از روحانی و تصمیماتش بود، به همین سو یادداشت کم برداشتم. آرام و مسلّط بود، در سخنرانیش امّا تکرار مکررات کرد، به سوالات مطرح شده پاسخی نداد و سخنرانی کوتاهش را به تشریح برنامه‌ی «توسعه‌ی زن و خانواده در استان» اختصاص داد. انتقاد حاضرین نسبت به این موضوع که از نزدیک با آسیب‌های اجتماعی روبه‌رو نشده را رد می‌کرد و اعتقاد داشت که از نزدیک با آسیب های اجتماعی آشناست و استنادش هم آماری بود که بهزیستی ارائه می‌کند. معتقد بود برای حل مشکلات اجتماعی، دولت توانایی و کارآمدی لازم برا حل مشکلات را ندارد و به جای ورود مستقیم به موضوع باید تنها قوانین و مقررات را تصویب کند،  فضای امن و آرام برای فعالیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، و در نهایت زیرساخت‌ها را فراهم کند، البتّه بدون امنیتی کردن فضا. موافق حضور سازمان‌های مردم نهاد در سیاست‌گذاری‌ها بود و زاویه‌ی دید متفاوت سمن‌ها با دولت را تصحیح‌گر تصمیمات می‌دانست. در مورد به کار گیری زنان در دولت و کابینه به دفاع تمام قد از روحانی برخواست و گفت که بخشنامه‌ای صادر کرده‌ایم که طبق آن ۳۰ درصد هیئت دولت و پست‌های مدیریتی در اختیار زنان قرار خواهد گرفت و به جد آن را پیگیری خواهیم کرد. ۶ معاون وزیر زن و ریاست زنان بر سازمان‌های مختلف مانند هواپیمایی ایران ایر، سازمان زمین شناسی کشور و سازمان استاندارد کشور را گواهی می‌دانست بر اینکه روحانی در بحث حمایت از زنان از مواضعش عقب نشینی نکرده. گفت «با صرف محدودیت و تحکم و اجبار نمی‌توانیم فرهنگ، دین، ارزش‌های انقلاب را به پیش ببریم. به گفت‌وگوی بین نسلی نیاز داریم».

جلسه‌ی پر سر و صدایی بود و اعتراض و فریاد و بحث زیاد داشت. مدیران جلسه هم به نظرم چندان خوب عمل نکردند و واکنششان به منتقدین کودکانه و غیرحرفه‌ای بود. با نظرات ابتکار در مورد خیلی از مسائل موافق نیستم. اصولاً خاستگاه فرهنگی و چهارچوب‌های فکریم با او متفاوت است. در نهایت هم به نظرم ابتکار در حد و اندازه‌های مولاوردی نیست. با این حال بودنش در کابینه را بهتر از نبودنش می‌دانم. در توانمندتر بودنش از بسیاری از مردان کابینه شکی ندارم.

در هفته‌های گذشته و از زمان اعتراض صلح آمیر ویدا موحد به «حجاب اجباری» که یکی از مشهورترین نمادهای جمهوری اسلامی است، ده‌ها تن از زنان و حتی تعدادی از مردان در سرتاسر ایران راه ویدا موحد را پیش گرفته، به همان شیوه‌ی صلح‌آمیز اعتراض خود را به حجاب اجباری نشان داده‌اند.

این سرپیچی جسورانه علیه حجاب اجباری در تاریخ ۴۰ساله‌ی انقلاب بی‌سابقه بوده. برای ما و معترضان، مبارزه علیه حجاب اجباری به این غایت است که زن کنترل بر بدنش را باز ستاند. و حال که در این اعتراضات زنان بدون روسری در کنار زنان محجبه که با افتخار چادر سر می‌کنند ایستاده‌اند، برایمان روشن است که جنبش شکل گرفته نه در مخالفت صرف با حجاب، که در مورد حق زنان در انتخاب پوشش است. چیزی که در طول قرن گذشته رهبران مختلف سعی در انکار آن از زنان ایرانی داشته‌اند.

رضاشاه در قالب مدرنیزاسیون حجاب را ممنوع کرد که نتیجه‌اش خانه نشینی زنانی شد که نمی‌توانستند تحمّل کنند پیش دید همگان بدون حجاب ظاهر شوند. در سال ۵۷ نیز پوشش حجاب اجباری اعلام شد.

تظاهرات اعتراض آمیر در لغو این حکم نیز ناکام بود و تظاهرکنندگان با شهار «یا روسری یا توسری» سرکوب شدند.

سالهای سال از آن زمان گذشته است، با این حال هنوز هم وقتی می‌آییم از حق و حقوق زنان و مشخصاً حجاب اجباری صحبت کنیم، می‌گویند: «الآن وقتش نیست. مشکلات بزرگ‌تری داریم. اصلیات را ول کرده، به فرعیات چسبیده‌اید.» جدا از اینکه این سخنان از منش اصلاح‌طلبی به دور است، همیشه برایم سوال بود که اگر ۴۰ سال گذشته وقتش نبوده و الآن هم وقتش نیست پس دیگر کی وقتش است؟ در نخستین روزهای انقلاب صدای زن را ممنوع کرده و گفتند: «الآن مشکلات بزرگتری داریم. صبر کنید بعداً حل می‌شود.» حجاب را اجباری کردند، حق رفتن به استادیوم را از زنان گرفتند. و ۴۰ سال است که زنان این مملکت منتظرند تا وقتش بشود و بتوانند مشکلاتشان را نه حل و فصل، که فقط بازگو کنند و به گوش جامعه برسانند.

مدت‌هاست که حتی فعالین حقوق زنان نیز حجاب اجباری را به عنوان اولویت دوم نسبت به مسائل دیگر مانند برابری سیاسی یا جنسیتی برشمرده‌اند. حتی کمپین یک میلیون امضاء که یکی از هماهنگ‌ترین تلاش‌های برابری‌خواهان ایرانی در راه کسب حق و حقوق مساوی برای زنان بود و با هدف حمایت از رفع تبعیض‌های قانونی علیه زنان به راه افتاده بود نیز، یک موضع گیری قوی در مورد حجاب نداشت.

تا کنون امّا، همانگونه که کمپین سرکوب شده‌ی یک میلیون امضا ثابت کرد مبارزه با سیاست‌های تبعیض آمیز تغییری واقعی را به دنبال نداشته است. پس نسلی جوان از زنان ایرانی تمرکز خود را بر آشکارترین نماد تبعیض گذاشته اند که به عقیده‌ی بسیاری اساسی‌ترین نماد تبعیض نیز هست. مخالفت با حجاب اجباری مخالفت با یک تکه لباس نیست. مبارزه برای مقام و کرامت زن است. اگر اجازه‌ی انتخاب لباس با خود فرد نباشد، چگونه می‌خواهد مسئول انتخاب افکارش، طریقتش و دیگر انتخاب‌هایش باشد؟

زنان ایرانی امّا در این راه مصمّم به نظر می‌رسند. جنبش زنان در ایران جوان است و کم تجربه. و با توجه به ماهیت جامعه‌ی پدرسالارمان آشکار و هویدا است که راه درازی در پیش داریم. با این حال، زنان این نسل هوشمندانه‌ترین راه که مقاومت مدنی باشد را انتخاب کرده‌اند تا پیامشان را به جامعه و حکومت برسانند.

 

دیشب خیلی اتفاقی رفتیم و «سد معبر» را دیدیم، و چه خوب که رفتیم. در موردش نمی‌توانم به مانند همیشه که فیلمی مورد پسندم واقع می‌شود، به عکسی و خطی از داستان اکتفا کنم. چرا که سد معبر برایم بیشتر از یک فیلم سینمایی بود. داستان آدم‌هایی از طبقه‌ی متوسط جامعه که خودمان نیز قسمتی از آن هستیم را برایمان بازگو می‌کند و به همین دلیل است که حرفش را همه می‌فهمیم و گوشه‌ای از زندگی خود را در آن پیدا می‌کنیم. من بابا را در قاسم دیدم. سخت‌کوشی و تقلّا برای فراهم آوردن یک زندگی بهتر برای خانواده، با همه‌ی درست و غلط‌هایش.

روایت فیلم از طبقه‌ی متوسط جامعه را بی‌طرفانه می‌پندارم چون فکر می‌کنم اغراقی در کار نبود. آن قدر انسانی، آن قدر واقعی و گیرا که حتما باید ببینیدش.

دیشب که با نگار و پدرام و فیروزه صحبت می‌کردیم، حرف آینده پیش کشیده شد. برنامه‌های مختلفی داشتیم. یکی می‌خواست برود، دیگری می‌خواست بماند و بسازد. من یک لاقبا هم که تکلیفم با خودم مشخص نیست. چیزی که مشخص بود این بود که هیچکدام به طور قطع نمی‌دانستیم پنج سال آینده کجا خواهیم بود و به چه کاری مشغول و این برایم دردناک بود. مطمئن نبودن از اینکه سال‌های آتی در کنار دوستانم خواهم بود یا نه برایم ترس‌ناک است. فیروزه اطمینان داد که پنج سال آینده همه در کرمان خواهیم بود و در کنار هم. این اطمینان دادن‌ها امّا، اگر به واقعیت تبدیل نشوند هضم مسئله را برایم دشوارتر می‌سازند.

حقیر یک لاقبا که وقت گذراندن با دوستان را بسیار ارجمند می‌پندارم، دور بودن از دوستان را بر نمی‌تابم. امیدوارم اطمینان خاطر فیروزه به حقیقت تبدیل شود.

اسم تهران که آمد، به ناگاه یادش افتادم. پس از مدّت‌ها بود که یادش می‌کردم. آناهیتا را می‌گویم. در این فکرم که الآن کجا می‌تواند باشد و مشغول به چه کاریست و چه می‌کند؟

دوست دارم بر مشکلاتش فارغ آمده باشد.

Before this very moment, I wouldn’t for a second, think that I would miss her again. But now I terribly do. What If she was here, she would pick up a book, sit right in front of me, and start reading.  Wouldn’t that make life worth living?

به نظر این حقیر بهترین دنده برای رانندگی دنده سه است. معتدل، مطمئن و قابل اعتماد.

It’s pathetic when a capitalist talks about social responsibility. A capitalist gives back a little at best, and meanwhile cheats hard-working masses out of their freedom, in the name of freedom. You see the irony there?

All the bullshit, pain and practice led up to this final moment. My heart is beating so fast when the officer is grading my test, I’m about to have a heart attack. Can’t believe I want it so much.

Finally I got it over with. Now you’re looking at a guy with driver’s licence.

Marty Hart: I mean, can you imagine if people didn’t believe, what things they’d get up to?

Rust Cohle: Exact same thing they do now. Just out in the open.

Marty Hart: Bullshit. It’d be a fucking freak show of murder and debauchery and you know it.

Rust Cohle: If the only thing keeping a person decent is the expectation of divine reward, then brother that person is a piece of shit; and I’d like to get as many of them out in the open as possible.

Marty Hart: Well, I guess your judgment is infallible, piece-of-shit-wise. You think that notebook is a stone tablet?

Rust Cohle: What’s it say about life, hmm? You gotta get together, tell yourself stories that violate every law of the universe just to get through the goddamn day. Nah. What’s that say about your reality, Marty?

گروگان

این دوّمین داستان از مجموعه داستانک‌هاییست که قرار است گاهاً از نیویورکر ترجمه کنم. نسخهٔ برگردان نشده را از اینجا بخوانید. اگر اشکالی در ترجمه دیدید عفو کنید و بگذارید به پای بی‌تجربگی. در صورت امکان هم مطّلعم کنید تا اصلاح شود.

در ابتدا هیچکس نمی‌دانست چه باید بکند. فرم‌های واریز روی زمین پخش شده بودند. یکی از مشتریان دستی به کلاه بیس بالش زد تا مطمئن شود کلاه هنوز بر سرش است.

سارق بانک هم همانقدر بهت زده به نظر می‌رسید. آدم‌های زیادی اطرافش بودند و او تازه متوجه تعداد زیاد آدم‌ها شده بود. جدا از تمام برنامه‌ریزی‌ها و آماده‌سازی‌ها، ساعت شلوغی بعد از ظهر را در نظر نگرفته بود.
گفت: «دستاتونو بگیرین بالا». مردم کم و بیش دستورش را انجام دادند. «شما همتون گروگانای منین».

یکی از وسط جمعیت گفت: «ولی ما دوس نداریم گروگان باشیم».

سارق جواب داد: «الان وضعیت اینجوریه رفیق. من میام تو، شما همه میشین گروگانام، یکمی پول برمیدارم و میرم، بعد شما دوباره آزاد میشین».

یکی دیگه از وسط جمعیت گفت: «ما میترسیم».

سارق کاملا درک می‌کرد – خود او هم ترسیده بود.

زن جوانی از کارمندان بانک همانطور که دستانش را بالای سرش گرفته بود یکی از دستانش را تکان داد و گفت: «من گروگانت میشم».

سارق گفت: «تو همین الانشم یکی از گروگانامی».

کارمند جواب داد: «ولی اونطوری بقیه میتونن برن تو گاوصندوق بشینن. عمراً هیچ راهی نیست از تو گاوصندوق تقاضای کمک کنن، تازه یه در گنده‌ی آهنیم داره. یعنی آدمای کمتری میتونن اوضاع رو خراب کنن. تازه من میتونم به همه‌چی پیشاپیش دسترسی داشته باشم».

نقشه‌ی خوبی بود و باعث شد سارق کمتر به این فکر کند که با وارد شدن در ساعت شلوغی به بانک خرابکاری کرده. «مطمئنی که اون تو زنگ خطر یا تلفن اظطراری نیست؟

کارمند جواب داد: «۱۰۰ سال عمرشه. عمرا اگه کسی بتونه از اون تو با بیرون تماس بگیره».

گروگان‌ها برگشتند تا ببینند سارق چه می‌گوید. اسلحه‌اش را میان دستانش جابه‌جا کرد و گفت: «خب». به خواندن ادامه دهید