دیشب که با نگار و پدرام و فیروزه صحبت می‌کردیم، حرف آینده پیش کشیده شد. برنامه‌های مختلفی داشتیم. یکی می‌خواست برود، دیگری می‌خواست بماند و بسازد. من یک لاقبا هم که تکلیفم با خودم مشخص نیست. چیزی که مشخص بود این بود که هیچکدام به طور قطع نمی‌دانستیم پنج سال آینده کجا خواهیم بود و به چه کاری مشغول و این برایم دردناک بود. مطمئن نبودن از اینکه سال‌های آتی در کنار دوستانم خواهم بود یا نه برایم ترس‌ناک است. فیروزه اطمینان داد که پنج سال آینده همه در کرمان خواهیم بود و در کنار هم. این اطمینان دادن‌ها امّا، اگر به واقعیت تبدیل نشوند هضم مسئله را برایم دشوارتر می‌سازند.

حقیر یک لاقبا که وقت گذراندن با دوستان را بسیار ارجمند می‌پندارم، دور بودن از دوستان را بر نمی‌تابم. امیدوارم اطمینان خاطر فیروزه به حقیقت تبدیل شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *