اولیور استون:  همیشه اولین تلاش ترور به این صورته که سعی میکنن به حلقه‌ی حفاظت رئیس جمهور نفوذ کنن.

ولادیمیر پوتین:  بله این رو میدونم. ولی تو میدونی روس‌ها در این مورد چی میگن؟ میگن اونایی که تقدیرشون آویخته شدن به داره،  توی دریا غرق نخواهند شد.

استون: (خنده)، تقدیر شما چیه، آقا؟ میدونین؟

پوتین: فقط خدا تقدیر ما رو میدونه — من و تو رو.

استون: مردن توی تخت، شاید.

پوتین: یه روز این اتفاق برای هر یک از ما میفته. سوال اینه که تا اون موقع چه کارهایی در این دنیای گذرا انجام دادیم، و اینکه آیا از زندگیمون لذت کافی رو بردیم؟

حل بحران آب: اصلا شدنیست؟

دیروز نشست تخصصی بررسی ابعاد بحران آب در استان کرمان با جناب سید احمد علوی برگزار شد. دوستان اصلاح طلبمان در جمعیت توسعه و آزادی نقش میزبان را داشتند. در این جلسه امیدوار بودم بشود از طرف متخصصینی که در جلسه حضور پیدا کرده بودند شاهد عکس‌العملی هرچند نمادین علیه مسائلی چون برداشت بی‌رویه آب از سفره‌های آب زیرزمینی باشیم که دکتر میرزایی به خوبی رو سفیدمان کردند و حتی تا آنجا پیش رفتند که باید کشاورزی سنتی که منابع آبی را به این شکل استفاده می‌کند را کاری بکنیم که صرفه‌ی اقتصادی نداشته باشد. به خواندن ادامه دهید

مناظره‌ی شیر دادن در ملع عام؛ دختر رئیس جمهور شروع کننده‌ی بحث است

این مقاله از فرانک عمیدی رو برای فمینیسم روزمره ترجمه کرده بودم. ولی بلافاصله پس از اینکه ترجمه تموم شد و زمانی که با خانم عمیدی تماس گرفتم که اجازه‌ی انتشار رو بگیرم متوجه شدم که خودشون هم مقاله رو به زبان فارسی ترجمه کردن و قصد دارن توی درگاه وب بی بی سی فارسی منتشرش کنن. برای اینکه موازی کاری نشه ترجمه‌ی من رو توی فمینیسم روزمره منتشر نکردیم ولی الان تصمیم گرفتم حداقل اینجا منتشرش کنم. نوشته‌ی مفید، مختصر و خوبیه در مورد شیر دادن در محیط های عمومی.


عکسی از کوچکترین دختر رئیس جمهور قرقیزستان در حالی که لباس زیر به تن داشت و به نوزادش شیر می‌داد جرقّه‌ی مناظره‌ای را در شبکه‌های اجتماعی در مورد «شیردادن به نوزاد» و «جنسی سازی و جنسیت زدگی» زد.

آلیا شاگیوا در ماه آپریل عکسی در شبکه های اجتماعی منتشر کرد با این عنوان: من به بچه‌ام در هر زمان و هر مکان که نیاز به تغذیه داشته باشد، شیر می‌دهم.

پس از اینکه به رفتار غیر اخلاقی متهم شد پست مورد اشاره را پاک کرد، اما طی مصاحبه‌ای اختصاصی با BBC در این مورد گفت که مناقشات به وجود آمده نتیجه‌ی فرهنگیست که نقش زن را بیش از حد «جنسیت زده» کرده است.

به خواندن ادامه دهید

Coincidence

If tom had learned anything, it was that you can’t ascribe great cosmic significance to a simple earthly event.

Coincidence. That’s all anything ever is. Nothing more than coincidence.

Tom had finally learned there are no miracles. There’s no such thing as fate. Nothing is meant to be.

__500 Days Of Summer

آشپزی یک نوع سیاست‌بافی است. در سیاست شما کاری باید بکنید که همه چیز با هم بجوشد و خوب هم بجوشد. در آشپزی هم همین کار را می‌کنید. در سیاست هم باید عوامل با هم بجوشند که کار روبه‌راه شود.
منتهی در آشپزی نمک غذا معمولا به دست شماست. در سیاست گاهی اوقات نمک از دست آدم درمی‌رود. یا شور شور می‌شود، یا بی‌نمک بی‌نمک. در آشپزی شما بادمجان و غوره را می‌پزید، در سیاست گاهی اوقات مجبورید که مسمای کدوتنبل درست کنید. یعنی گاهی ایجاب می‌کند که کله های تنبل و پوک و کدومانند را کنار هم بگذارید و از آن‌ها مغز متفکر بسازید. به هر حال، آشپزی تمرین سیاست‌پیشگی است. به شما تبریک می‌گویم. چون ممکن است در آینده سیاستمدار خوبی بشوید. معمولا سیاستمدارهای خوب، آشپزهای خوبی هستند. خدا رحمتش کند مرحوم قوام‌السلطنه هیچ وقت رنگ و روی آشپزخانه را هم ندیده بود. به همین جهت آشی که برای من در سیاست پخت، رویش روغنی نایستاده بود.

 

–سید ضیاءالدین طباطبایی

Self-centered me

I generally don’t like people who are not smarter or more successful than me. I feel like they’re overrated and having a relationship with ’em can’t help me to become a better person in any way. Most of the time I’m condescending to them and can’t relate to them. It’s worth mentioning I’m sorry about that. But therefore, as a rule of thumb I can’t establish a healthy relationship with those people.

So, that’s one huge moral problem I gotta work on, right there.

وسط آن قیل و قال بیخیال دنیا شده، آمده بودم به تو سر بزنم. گوشه‌ای نشسته بودم، کتابی به دست گرفته نگاهت میکردم و حظ میبردم از بودنت. همان روز بود که برایم صفحه‌ای ملکوت خواندی. آن لحظه دلم می‌خواست تا صبح بنشینم و تا صبح برایم بخوانی. اما چه حیف که زود تمام شد آن دقایق، من ماندم و خیال صدایت که هنوز از خیالم بیرون نرفته.

 

Unforgiven

If I just could get back to the start, I would’ve changed things. I would never made the same mistakes again. Unfortunately I can’t do that. What I can do is to get a hold of myself and get used to the fact that an apology is not gonna cut what I did. She might be through with me, if so, I have to accept it.

But even so, I still have to do every possible thing in my power to show her that I’m truly sorry and ask for her forgiveness.

I can’t have her being mad at me on my conscious.

مانتوی بلند مشکیش را پوشیده، همانی که آن شب آخر پوشیده بود. شال سفیدش را هم روی شانه‌هایش انداخته و مانند همیشه موهایش تا پیشانی پخش روی صورت. تمام مدت نگاهش را ازم میدزدد، که حق هم دارد. از نگاه با صلابتش میترسم و جرات نمیکنم برای معذرت‌خواهی پا پیش بگذارم. قهر است، اما چقدر یاد روزهای خوب میندازتم. تصمیمم را گرفتم، همین امروز فردا برای معذرت‌خواهی راهی می‌شوم.

تئاتر زندگی

دیشب داشتیم صحبت میکردیم راجع به خودمحور بودنمون توی زندگی و اینکه چی باعث میشه به قول این فرنگی‌ها desperate for attention باشیم؟ پریسا برگشت گفت: زندگی صحنه‌ی تئاتر ما در برابر مخاطبینمونه و هدف هم تحت تاثیر قرار دادنشونه. تنها تفاوت توی مخاطب‌هاییه که داریم.

حسن ختام بحث بود، دیگه چی میتونستیم بگیم؟