به نظر این حقیر بهترین دنده برای رانندگی دنده سه است. معتدل، مطمئن و قابل اعتماد.

It’s pathetic when a capitalist talks about social responsibility. A capitalist gives back a little at best, and meanwhile cheats hard-working masses out of their freedom, in the name of freedom. You see the irony there?

All the bullshit, pain and practice led up to this final moment. My heart is beating so fast when the officer is grading my test, I’m about to have a heart attack. Can’t believe I want it so much.

Finally I got it over with. Now you’re looking at a guy with driver’s licence.

Marty Hart: I mean, can you imagine if people didn’t believe, what things they’d get up to?

Rust Cohle: Exact same thing they do now. Just out in the open.

Marty Hart: Bullshit. It’d be a fucking freak show of murder and debauchery and you know it.

Rust Cohle: If the only thing keeping a person decent is the expectation of divine reward, then brother that person is a piece of shit; and I’d like to get as many of them out in the open as possible.

Marty Hart: Well, I guess your judgment is infallible, piece-of-shit-wise. You think that notebook is a stone tablet?

Rust Cohle: What’s it say about life, hmm? You gotta get together, tell yourself stories that violate every law of the universe just to get through the goddamn day. Nah. What’s that say about your reality, Marty?

گروگان

این دوّمین داستان از مجموعه داستانک‌هاییست که قرار است گاهاً از نیویورکر ترجمه کنم. نسخهٔ برگردان نشده را از اینجا بخوانید. اگر اشکالی در ترجمه دیدید عفو کنید و بگذارید به پای بی‌تجربگی. در صورت امکان هم مطّلعم کنید تا اصلاح شود.

در ابتدا هیچکس نمی‌دانست چه باید بکند. فرم‌های واریز روی زمین پخش شده بودند. یکی از مشتریان دستی به کلاه بیس بالش زد تا مطمئن شود کلاه هنوز بر سرش است.

سارق بانک هم همانقدر بهت زده به نظر می‌رسید. آدم‌های زیادی اطرافش بودند و او تازه متوجه تعداد زیاد آدم‌ها شده بود. جدا از تمام برنامه‌ریزی‌ها و آماده‌سازی‌ها، ساعت شلوغی بعد از ظهر را در نظر نگرفته بود.
گفت: «دستاتونو بگیرین بالا». مردم کم و بیش دستورش را انجام دادند. «شما همتون گروگانای منین».

یکی از وسط جمعیت گفت: «ولی ما دوس نداریم گروگان باشیم».

سارق جواب داد: «الان وضعیت اینجوریه رفیق. من میام تو، شما همه میشین گروگانام، یکمی پول برمیدارم و میرم، بعد شما دوباره آزاد میشین».

یکی دیگه از وسط جمعیت گفت: «ما میترسیم».

سارق کاملا درک می‌کرد – خود او هم ترسیده بود.

زن جوانی از کارمندان بانک همانطور که دستانش را بالای سرش گرفته بود یکی از دستانش را تکان داد و گفت: «من گروگانت میشم».

سارق گفت: «تو همین الانشم یکی از گروگانامی».

کارمند جواب داد: «ولی اونطوری بقیه میتونن برن تو گاوصندوق بشینن. عمراً هیچ راهی نیست از تو گاوصندوق تقاضای کمک کنن، تازه یه در گنده‌ی آهنیم داره. یعنی آدمای کمتری میتونن اوضاع رو خراب کنن. تازه من میتونم به همه‌چی پیشاپیش دسترسی داشته باشم».

نقشه‌ی خوبی بود و باعث شد سارق کمتر به این فکر کند که با وارد شدن در ساعت شلوغی به بانک خرابکاری کرده. «مطمئنی که اون تو زنگ خطر یا تلفن اظطراری نیست؟

کارمند جواب داد: «۱۰۰ سال عمرشه. عمرا اگه کسی بتونه از اون تو با بیرون تماس بگیره».

گروگان‌ها برگشتند تا ببینند سارق چه می‌گوید. اسلحه‌اش را میان دستانش جابه‌جا کرد و گفت: «خب». به خواندن ادامه دهید

فرشاد با اینکه سخن‌ران قابلی نیست و کاریزما ندارد، ولی سیاستمدار قابل احترامیست و شفاف است و به نظرم این‌ها جبران مافات می‌کنند. دیروز قبل از شروع راًی‌گیری بالای صحن رفت، پشت میکروفون ایستاد و گفت به زنان و جوانان لیست راًی دهید تا تشویق شوند، دلسرد نشوند و از اینگونه سخنان. به خیال خودش می‌خواست از زنان و جوانان حمایت کرده باشد. حرکتش در چشم جمعیت هم به منزله‌ی حمایت از زنان و جوانان تعبیر شد و جماعت هم حسابی تشویقش کردند. پایین که آمد به کنارش رفتم و گفتم حرکتش اشتباه بود. توضیح دادم با اینکه هدفش والاست، راهش اشتباه است. گفتم با این کار شایستگی زنان و جوانان را به اشتباه زیر سوال می‌برید. یادآوری کردم که زنان قابل و شایسته‌ای داریم که کارنامه‌ی بسیار قابل دفاع‌تری نسبت به مردان دارند.

در آخر قرار شد کارگروه زنانشان را فعّال‌تر کنند. شاید خودمان نیز به کمکشان رفتیم.

تا ببینیم چه پیش خواهد آمد با این زلزله‌ها که هر روز می‌لرزاننمان.