دیشب خیلی اتفاقی؛ سد معبر

دیشب خیلی اتفاقی رفتیم و «سد معبر» را دیدیم، و چه خوب که رفتیم. در موردش نمی‌توانم به مانند همیشه که فیلمی مورد پسندم واقع می‌شود، به عکسی و خطی از داستان اکتفا کنم. چرا که سد معبر برایم بیشتر از یک فیلم سینمایی بود. داستان آدم‌هایی از طبقه‌ی متوسط جامعه که خودمان نیز قسمتی از آن هستیم را برایمان بازگو می‌کند و به همین دلیل است که حرفش را همه می‌فهمیم و گوشه‌ای از زندگی خود را در آن پیدا می‌کنیم. من بابا را در قاسم دیدم. سخت‌کوشی و تقلّا برای فراهم آوردن یک زندگی بهتر برای خانواده، با همه‌ی درست و غلط‌هایش.

روایت فیلم از طبقه‌ی متوسط جامعه را بی‌طرفانه می‌پندارم چون فکر می‌کنم اغراقی در کار نبود. آن قدر انسانی، آن قدر واقعی و گیرا که حتما باید ببینیدش.

دیشب که با نگار و پدرام و فیروزه صحبت می‌کردیم، حرف آینده پیش کشیده شد. برنامه‌های مختلفی داشتیم. یکی می‌خواست برود، دیگری می‌خواست بماند و بسازد. من یک لاقبا هم که تکلیفم با خودم مشخص نیست. چیزی که مشخص بود این بود که هیچکدام به طور قطع نمی‌دانستیم پنج سال آینده کجا خواهیم بود و به چه کاری مشغول و این برایم دردناک بود. مطمئن نبودن از اینکه سال‌های آتی در کنار دوستانم خواهم بود یا نه برایم ترس‌ناک است. فیروزه اطمینان داد که پنج سال آینده همه در کرمان خواهیم بود و در کنار هم. این اطمینان دادن‌ها امّا، اگر به واقعیت تبدیل نشوند هضم مسئله را برایم دشوارتر می‌سازند.

حقیر یک لاقبا که وقت گذراندن با دوستان را بسیار ارجمند می‌پندارم، دور بودن از دوستان را بر نمی‌تابم. امیدوارم اطمینان خاطر فیروزه به حقیقت تبدیل شود.

اسم تهران که آمد، به ناگاه یادش افتادم. پس از مدّت‌ها بود که یادش می‌کردم. آناهیتا را می‌گویم. در این فکرم که الآن کجا می‌تواند باشد و مشغول به چه کاریست و چه می‌کند؟

دوست دارم بر مشکلاتش فارغ آمده باشد.

Before this very moment, I wouldn’t for a second, think that I would miss her again. But now I terribly do. What If she was here, she would pick up a book, sit right in front of me, and start reading.  Wouldn’t that make life worth living?