طبیعت انسان است که پیوسته در جست‌وجوی پاسخ باشد. در این حین به پاسخ‌هایی می‌رسیم که انتظارشان را نداریم. بیشتر اوقات اما، پاسخی که دنبالش بودیم تمام مدت بیخ گوشمان حاضر و آماده بوده. من فکر می‌کنم مسئلهٔ مهم این است که هیچگاه دست از جست‌وجو نکشیم.

البتّه هر پایان، با پیچیدگی‌های جدید همراه است. مشکلات جدید که باید دست در پنجه‌شان بیندازی. مسائل تازه برای حل کردن.

در امتداد خلوت‌ترین ساعات شهر، از میان خیابان‌های سابقاً سرسبز، در چند قدمی تمام گدایان شب‌زنده‌دار، در هزار فرسنگی لبخندهای دلنشینش، ماشین را می‌رانم به سمت خانه و برای نخستین بار عجله‌ای برای رسیدن ندارم.

فکر کنم در زندگی اکثرمان زمانی می‌رسد که به جز رنجاندن دلبر یا رنجیده شدن کار دیگری ازمان ساخته نیست. اندوهگین‌ترین لحظات زندگی همین‌ها هستند.

استادی داریم دوست‌داشتنی به نام دکتر بقایی. مسافرت است الآن. رفتیم اتاقش در دانشکده که گلدان‌هایش را به خانه منتقل کنیم و تا برمی‌گردد ازشان مراقبت کنیم. البتّه که چون تعجیل کرده بودیم نفهمیدم چطور رفتیم و چطور برگشتیم. گلدان‌هایش زیبا و مرتب بودند ولی؛ اتاق نقلیش هم.

مرز بین شجاعت و بلاهت از آنچه که گمانش را می‌برید باریک‌تر است. به تحقیق می‌گویم.

انگار این‌هایی که اسمشان با «ف» شروع می‌شود امیدواری درشان زیاد دمیده‌اند. فریده و فردین، اسطوره‌های امیدواری هستند.

نشسته‌ام؛ منتظر. چشم به راه دارم بلکه بیاید. او؟ یحتمل با آن مانتوی گل گلی بر تن و شال سورمه‌ایش بر سر، با آن لبخند همیشگی که بر لب دارد تند تند راه می‌رود و پیش خودش فکر می‌کند که: این مانتو چقدر بهم می‌آید.