دانلود مساوی با دزدی نیست

دزدی کردن یک عمل ناپسند است. اما دانلود کردن هم‌تراز با دزدی کردن نیست. اگر من سی‌دی یک آلبوم موسیقی را از قفسه‌ی فروشگاه بدزدم، دیگر کسی قادر به خریدش نخواهد بود. اما وقتی یک آهنگ را دانلود می‌کنم، هیچ‌کس آن را از دست نمی‌دهد بلکه یک نفر دیگر نیز آن را به دست می‌آورد. در این بین هیچ مسئله‌ی خلاف اخلاقی وجود ندارد.

ناشرهای کتاب، شرکت‌های نرم‌افزاری، تهیه‌کنندگان سینما و غیره دانلود آثارشان به صورت رایگان را دلیل کاهش فروش خود در چند سال گذشته دانسته‌اند. ولی در همین چند سال قیمت محصولاتشان افزایش یافته، شاهد رکود عظیمی در سطح کشور بوده‌ایم، و محصولات باکیفیت کمتری نیز توسط طرفین شاکی تولید شده. با در نظر گرفتن تمام این جوانب شاید حتی دانلود کردن این محصولات باعث رشد فروششان نیز شده باشد. ضمن اینکه بیش از ۹۰٪ محصولات تولید شده توسط طرفین شاکی دیگر در بازار عرضه نمی‌شود و دانلود، تنها راه دسترسی پیدا کردن به آن‌هاست.

اما حتی اگر دانلود کردن، مسبب آسیب رسیدن به فروش شرکت‌ها شود، نمی‌توان آن را غیراخلاقی دانست. کتاب‌خانه‌ها و کلوپ‌ها هم به فروش محصولات آسیب می‌زنند. آیا استفاده از آن‌ها نیز غیراخلاقیست؟

یادش رفته چه می‌خواست بگوید. نه اینکه آدم حواس‌پرتی باشد، نه. ولی انگار عادتش شده وقتی می‌بیند آسمان دارد می‌بارد شال و کلاه می‌کند و توی کوچه خیابان شروع می‌کند زیر برف و باران قدم زدن و همه‌چیز را فراموش می‌کند. گاهی که باران شدید است و آب‌چکان می‌شود، دسته‌ای از موهای خیسش روی صورتش می‌ریزد و کفری می‌کندش و اگر بهش بگویی برویم توی ماشین که سرما نخوری، می‌گوید خب بخورم، دوباره که خوب می‌شوم. بعد هم می‌گوید کاش هوا همیشه همینطور بارانی باشد. معلوم هم نمی‌کند چرا زیر باران اینقدر آرامش پیدا می‌کند. اگر برف یا باران باشد یک بار خود را حین تماشای رعد و برق می‌یابد، یکبار حین تماشای دانه‌های برفی که رقصان پایین می‌ریزند یا وقتی آسمان را دارد می‌پاید، قطره‌های باران را از آسمان تا زمین تعقیب می‌کند. به گمانم آسمان هرچه شدیدتر ببارد، نغمه‌مان حواس‌پرتیش هم بیشتر است.

مانتوی قشنگ کرم رنگش را پوشیده، کیف بندی مشکیش را هم روی کولش انداخته. در خانه را می‌بندد و می‌آید که سوار ماشین شود. سوار که می‌شود یک لیوان قهوه‌ی داغ به دستم می‌دهد که با لبخند تشکر می‌کنم. طبق معمول کارهایی که باید انجام دهیم را مرور می‌کند، می‌گوید مهم‌تر از همه این است که زنگ به سبحان بزنیم. به مسجد وکیل که می‌رسیم جای پارک پیدا نمی‌شود. می‌گویم چه خوب است که پیاده روی را دوست داری؛ در این مواقع شلوغی می‌توانیم ماشین را آن سر دنیا پارک کنیم و پیاده برگردیم به آن‌جا که باید. بلند بلند می‌خندد. توی مسجد با دقت در و دیوارهای قدیمی را نگاه می‌کند. بعد فکر می‌کند اصلاً آدم همیشه باید پیاده اینطرف و آنطرف برود. از مسجد که بیرون می‌آییم مبهوت پرندگانی می‌شود که دور محوطه در گردشند. بعد باز هم خیالش با پرندگان پر می‌کشد به کوه‌ها و دشت و دمن. من هم توی خیالم یکی می‌بوسمش.

دیگر چه خبر؟ داد و بیداد است آقا. شما که خودتان در جریانید. در این سال جدید یک روز هم از ترس سیل در امان نبوده‌ایم. امروز اما کمتر از جیره‌ام اخم کرده‌ام و بیشتر از جیره خندیده‌ام. تازه توی ترافیک و پشت چراغ قرمز هم اصلاً عصبانی نشدم. تاثیر بودن دلبر است به گمانم. امشب باید پنجره را باز بگذارم که بهار راهش را گم نکند.

There would be no eulogies for Bob, no photographs of his body would be sold in sundries stores, no people would crowd the streets in the rain to see his funeral cortege, no biographies would be written about him, no children named after him, no one would ever pay twenty-five cents to stand in the rooms he grew up in. The shotgun would ignite, and Ella Mae would scream, but Robert Ford would only lay on the floor and look at the ceiling, the light going out of his eyes before he could find the right words.

The Assassination of Jesse James – 2007