آمده بودیم میمند. یک روزه آمدیم و برگشتیم. خیلی سال بود که می‌خواستم بیایم، جور نمی‌شد بس که تنبلی می‌کردم. بسیار از این معماری خوشمان آمد. از خانه‌هایی که در دل کوه ساخته بودند. موزه رفتیم، پیاده روی کردیم، نهاری ساده خوردیم و البته گربه‌ها را هم سهیم کردیم و از آرامش لذت بردیم. مردمانش همان مردمان کرمان خودمان هستند؛ کمی قدیمی‌تر و سنتی‌تر. نمی‌دانم گردشگران چرا آن طور رفتار می‌کنند انگار از قاره‌ای دیگر آمده‌اند. بعد هم در راه برگشت سری به دشت ریواس زدیم. دنیایی بود برای خودش که باید ببینید. وصفش این وقت شب کاریست که از پس انجامش بر نمی‌آیم. دشت صاف خدا یک‌هو قرمز می‌شد تا جایی که چشم کار می‌کند و می‌شود مرز بین زمین و آسمان. آسمان هم که کولاک کرد و تا رسیدیم شروع کرد به غریدن و باریدن. اگر می‌گفتند یک لاقبا همینجا رسیدیم به آخر دنیا گمانم حرف یا اعتراضی نداشتم. برای برگشت هم نزدیک ۴ ساعت رانندگی کردم و لذت بردم. راه پر بود از کوه و بیشه و دشت و دمن.

جای پرعظمتی بود، یقیناً در آینده دوباره خواهیم آمد.

بعد از چند تلاش ناموفق برای ورود به صفحه‌ی مدیریت وبلاگ، پایگاه داده را وارسی کردم و متوجه شدم ایمیل کاربر مدیر از ایمیل خودم به ایمیل دیگری تغییر کرده.

بله، وبلاگ هک شده بود.

آدرس ایمیل را به آدرس سابق بازگرداندم، نسخه پشتیبانی از تمام پایگاه داده های روی سرور تهیه کردم، کلمه عبوری قوی جایگزین کلمه عبور قبلی کردم و فردا باید فرایند طولانی و خسته‌کننده‌ی خطایابی را شروع کنم. نکند که دیگر وب‌سایت‌های روی سرور هم در معرض خطر باشند.

احتمال دارد بپرسی مگر یک جزیره‌ی خوش آب و هوا و چند اژدهای بانمک و یک گروه جنگجوی دست و پا چلفتی و صد البته دختر و پسرکی عاشق مگر چطور می‌توانند سرحالت کنند و شبی را روشن کنند که روزش خوب نبود، جوابم این است که نمی‌دانم. ولی می‌توانی در یک آدینه‌ی غم‌گون که دلت گرفته بود «تربیت اژدها» را ببینی تا شاید جوابت را بگیری.

در نکوهش موسیقی کوبه‌ای

و مدح محسن نامجو

چند وقت پیش مجبور شدم به یک کنسرت موسیقی کوبه‌ای بروم. اولش فقط حوصله سربر بود، اما با دقت بیشتر که گوش کردم بسیار اذیت‌کننده شد. به معنی واقعی کلمه شروع به کندن موهایم و خنج کشیدن روی صورتم کردم (کنسرت که تمام شد، رد قرمز ناخن روی صورتم مانده بود). دف‌نواز اصلاً با بقیه‌ی اعضای گروه هماهنگی نداشت. نوازنده تنبک هم بعد از هر قطعه دفتر نتش را برای مدتی طولانی اینطرف و آنطرف می‌کرد که اعصاب آدم به هم می‌ریخت.

مخاطبین پیر و قدیمی بودند. یادم نمی‌آید هیچ آدم زیر ۴۰ ساله‌ای را آنجا دیده باشم. و جدا از این که موسیقی کوبه‌ای در حال مردن است، این فکر به سراغم آمد که اصلا چه چیزی راجع به موسیقی کوبه‌ای عالی و دوست داشتنیست؟

از سالخوردگان که بپرسید به شما می‌گویند موسیقی کوبه‌ای اصلاً با موسیقی امروزه قابل قیاس نیست. می‌گویند به موسیقی مطبوع نسل امروز که گوش می‌دهید فقط ملودی‌های تکراری را با اشعار احمقانه قاطی کرده‌اند. مسئله این است که درست می‌گویند: چیزی که امروز جوانان و نوجوانان گوش می‌کنند بیشتر اوقات آشغال و به درد نخور است. اما این یک مقایسه‌ی منصفانه نیست.

وقتی که من به یک موسیقی خوب گوش می‌دهم، آن موسیقی قلبم را تسخیر کرده وآنطور که خوش دارد با آن بازی می‌کند. خوشحالم می‌کند، غمگینم می‌کند، هیجان‌زده‌ام می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند. ولی وقتی به موسیقی کوبه‌ای گوش می‌دهم در بهترین حالت ذهنم را برای مدتی مشغول نگه می‌دارد. آیا من درک درستی از موسیقی ندارم یا اینکه موسیقی واقعاً بهبود یافته؟

فکر کنم می‌توان استدلال کرد که موسیقی در حال بهتر شدن است. به عنوان انسان، ما مشخصاً شباهت‌های ژنتیکی مشترکی با هم داریم، شاید با کمی اختلاف در جزئیات. به عنوان مثال، تقریباً همه دو عدد چشم داریم، البته که با رنگ و شکل‌های متفاوت. تصور کنید که ما احساس مشترکی از فهم موسیقی داریم. همه‌ی ما شیفته‌ی موسیقی مشابه‌ای می‌شویم (با تاکید بر مثال چشم و اختلاف اندک در جزئیات).

اگر واقعا چنین باشد (اگرچه نمی‌توانم ثابت کنم که چنین است، اما حداقل برای خودم بحث قابل قبولیست)، پس یک سری استانداردهای عینی برای اندازه‌گیری کیفیت موسیقی وجود دارد: موسیقی بهتر توسط اکثریت مردم تحسین می‌شود. و اگر استانداردهای عینی برای اندازه‌گیری کیفیت موسیقی وجود دارد، پس کیفیتش می‌تواند بهتر و بهتر شود.

اگر تصور کنیم که آن گونه‌ای از موسیقی که توسط مردم تحسین می‌شود، صرفاً تصادفی نیست و شامل ویژگی‌های خاص است (که به نظر بسیار روشن است، اگرچه اثباتش سخت به نظر می‌رسد)، پس نه تنها موسیقی می‌تواند بهتر شود، که احتمالا این اتفاق خواهد افتاد و موسیقی بهتر خواهد شد. موسیقی‌دان‌ها به موسیقی قدیمی گوش می‌کنند، اکثرشان از موسیقی‌های خوب قدیمی لذت خواهند برد، و سپس سعی خواهند کرد که موسیقی بهتری خلق کنند و موسیقی‌های قبلی را بهبود دهند. نسل بعدی هم همین کار را خواهند کرد. در امتداد همان نقطه‌ی شروع.

آیا معنی حرفم این است که آخرین آلبوم نامجو (سودای من) بهترین کار موسیقی تولید شده توسط انسان تا به امروز است؟ البته که نه. اما به این معنیست که حداقل امکانش وجود دارد، و من عقلم را کامل از دست نداده‌ام که اینطور فکر می‌کنم.

There is a time when the operation of the machine becomes so odious, makes you so sick at heart, that you can’t take part. You can’t even passively take part! And you’ve got to put your bodies upon the gears and upon the wheels, upon the levers, upon all the apparatus, and you’ve got to make it stop! And you’ve got to indicate to the people who run it, to the people who own it — that unless you’re free, the machine will be prevented from working at all!

Mario Savio, Sproul Hall, University of California, Berkeley, 1964

It is an extremely common mistake, people think the writer’s imagination is always at work, that he’s constantly inventing an endless supply of incidents and episodes, that he simply dreams up his stories out of thin air. In point of fact, the opposite is true. Once the public knows you’re a writer, they bring the characters and events to you and as long as you maintain your ability to look and to carefully listen, these stories will continue to seek you out over your lifetime.

The Grand Budapest Hotel – 2015

بگذارید بگوییم

این چهارمین داستان از مجموعه داستانک‌هاییست که قرار است گاهاً از نیویورکر ترجمه کنم. نسخهٔ برگردان نشده را از اینجا بخوانید.

… بگذارید بگوییم مسئول باشگاه کتاب‌خوانی کودکان با گروهی از کودکان دوست داشتنی، کوچک و باهوش ۷ ساله در حال بحث در مورد کتاب «تمام تابستان در یک روز» ری بردبری است. همگی در حال صحبت راجع به جرم و مجازات هستند. معلم می‌گوید: «فقط تصور کنید که درست مقابل چشمانتان، دو بچه در حال کتک زدن یک بچه‌ی دیگر هستند که نمیشناسیدش. چکار می‌کنید؟» بچه‌ها جواب می‌دهند: «جلویشان را می‌گیریم! یک بزرگتر را خبر می‌کنیم! می‌دویم که کمک بیاوریم!» معلم می‌گوید: «خوبه! حالا یکی از هم‌کلاسی‌هاتون، یکی که اصلاً ازش خوشتون نمیاد رو در نظر بگیرین. فکر کنین دارین میرین خونه و میبینین دو تا بچه دارن هم‌کلاسی بدجنستون رو میزنن. چیکار میکنین؟» لحظه‌ای سکوت. قلب معلم شروع به تند تند زدن می‌کند. یکی از بچه‌ها با ترس و لرز می‌گوید: «خب، ام، با این حال بازم نباید چیزی …». یکی دیگر از بچه‌ها با اعتماد به نفس بالا بلند می‌شود و می‌گوید دختری که راجع بهش صحبت می‌کنیم احتمالاً حقش بوده که کتک بخورد. و فقط یک دختربچه که دست به سینه نشسته، آرام و محکم می‌گوید: «البته که باید دخالت کنیم و اون دوتا بچه رو فراری بدیم.» و قبل از اینکه معلم با شادی از جا بپرد و بتواند دهانش را باز کند دخترک ادامه می‌دهد: « و بعدش خودت کار دختره رو تموم کنی!» معلم تا نفسش جا می‌آید سوال می‌پرسد: «کاتیا، ولی تو از اولشم نمی‌خواستی دختره رو بزنی، درسته؟ پس چرا الان می‌خوای بزنیش؟» کاتیا می‌گوید: «خب اون دختره قویه. ولی بعد از اینهمه کتک خوردن باید خسته شده باشه!»

… بگذارید بگوییم آقای ایکس، مهندس و پدر فوق‌العاده‌ی اسرائیلی تبار، تصمیم می‌گیرد برای بچه‌ی قندعسل دوساله‌اش به مناسبت عید حنوکا دونات خانگی درست کند. نه آن دونات‌های گنده و شلی که در فروشگاه‌ها می‌فروشند و وسطشان را با آشغال پر کرده‌اند. بلکه دونات‌های خوشگل و کوچولو که وسطشان با مربای خانگی پر شده و رویشان هم با پودر شکر تزئین شده. برای درست کردنشان دوازده ساعت طاقت‌فرسا در آشپزخانه مشغول است. قندعسلش نگاهی به دونات‌های توی بشقاب می‌اندازد و بدون اینکه حتی به آن‌ها دست بزند می‌گوید: «دوسشون ندارم»، بعد هم پی کارش می‌رود. آقای ایکس در ذهنش یک سری حرف‌های کت و کلفت بار تمام دخترها می‌کند، دوتا بشقاب از دونات‌های کوچولو و خوشگل را به تنهایی می‌خورد و پس از چند ساعت مالیخولیای جسمی و ذهنی بالاخره از پا درمی‌آید. روز بعد که به مهدکودک می‌رود تا قندعسلش را بعد از جشن حنوکا به خانه برگرداند. قندعسلش را روی زمین کنار بچه‌ای دیگر می‌بیند در حالی که آن بچه پودر شکرهای روی دونات‌های فروشگاهی را لیس می‌زند و آن‌ها را به دست قندعسل آقای ایکس می‌دهد که با کمال میل و اشتیاق آن‌ها را می‌خورد. ایکس سعی می‌کند خودش را قانع کند که مشکل از پودرشکرها بوده ولی روح زخم‌خورده‌اش طلب عدالت می‌کند. بعد از ظهر آن روز از مادرش می‌پرسد: «چرا این بلا باید سر من بیاد مامان؟» مادرش جواب می‌دهد: «به خاطر دلمه‌هاس». معلوم می‌شود آقای ایکس در دوران طفولیت از خوردن دلمه‌های خانگی که مادرش تمام شب با عشق مشغول پختنشان بوده سر باز زده. ولی در خانه‌ی مردم از خوردن دلمه‌های فروشگاهی بسیار خوشنود بوده.

… بگذارید بگوییم یک پسربچه که زیر بغل مادرش را وسط ایستگاه متروی ریژکایا گرفته، توی گوش مادرش زمزمه می‌کند: «مامان، من دیگه نمی‌خوام اون طوری باشم که تو سعی داری بزرگم کنی. من میخوام وسط مترو جیییییییییغ بکشمممممممممم!».

… بگذارید بگوییم در خانه‌ی آقا یا خانم اف که شاعری سرشناس است یک پرستار سالخورده زندگی می‌کند. پرستار در ایام خوش و ناخوش، قحطی، ترور، اشغال آلمان، رکود و پرسترویکا در کنار خانواده بوده. پدربزرگ شاعر، پدر، عموها و عمه‌ها، خود شاعر، خواهرانش، بچه‌ها، نوه‌های شاعر را بزرگ کرده و حتی همین الآن گاهی اوقات بر سر نتیجه‌های شاعر فریادی از سر مهربانی بر سر نتیجه‌های شاعر می‌کشد. این زن عارف همیشه به زندگی دیگران علاقه داشت و مایل به گوش دادن انواع داستان‌ها بود: درباره‌ی قحطی، ترور، اشغال آلمان، برون‌رانی، رکود و پرسترویکا و غیره. اما در پایان هر داستان فقط یک سوال داشت: «خب آخرش قسر در رفتن؟». این مسئله مهمانان آقا یا خانم اف. را به شدت تحت تاثیر قرار می‌داد. آقا یا خانم کی. هنرمند گفت: «این داستان مردم روسیه در یک خط است!» آقا یا خانم ز. رقصنده گفت: «چرا فقط مردم روسیه؟ این تمام داستان مردمان یهود در یک خط است!» آقا یا خانم کی. پاسخ داد: «اوه، بس کنید! تمام داستان مردم یهود در یک سوال نهفته است. آیا هیچکس قسر در رفت؟». پرستار، که از قحطی، ترور، اشغال آلمان، برون‌رانی، رکود و پرسترویکا جان سالم به در برده بود گوشه‌ای نشست و هیچ نگفت.

… بگذارید بگوییم آقا یا خانم جی. ، یک نویسنده‌ی مضطرب، در فواصل معین قانع می‌شود که عزیزان خود را از طرق وحشتناکی رنجانده و در نتیجه از او متنفر شده‌اند. پس گاه و بی‌گاه با عزیزانش تمام می‌گوید تا چیزهایی از این قبیل به آن‌ها بگوید: «لطفاً به خاطر اینکه دیروز یادم رفت خودکارم را به تو پس بدهم از من متنفر نباش.» یا «لطفا به خاطر اینکه سه روز پیش آخرین سیب را خوردم از من متنفر نباش» و به همین ترتیب ادامه دارد. پس از مدت کوتاهی دوستان جی. روزی چند تماس شبیه به این دریافت می‌کنند. یکی پس از دیگری، تا وقتی که نامه‌ای از عزیزان جی. به دستش می‌رسد: «جی. عزیز، نگران نباش، ما نیاز به دلیل نداریم برای اینکه از تو متنفر باشیم.» شانزده امضا و دو امضای ناشناس.

… بگذارید بگوییم آقای سی. مترجم یک راه حل فوق‌العاده پیدا کرده تا مشکلات بچه‌هایش را حل کند. یا حتی ترجیحاُ آن‌ها را مجبور کند که خودشان مشکلشان را حل کنند. هرزمان که شروع به ناله کردن می‌کردند تا مشکلاتشان را به او قالب کنند، آقای سی. می‌گفت: «چرا من، یک انسان بالغ، باید لگوهای شما را از کف اتاق جمع کنم؟ چرا من، یک انسان بالغ، باید تقلا کنم تا هسته‌های آلوی شما را از زیر وان حمام در بیاورم؟ چرا من، یک انسان بالغ، باید فیلم Up را برای بار چهارم تماشا کنم؟» (در واقع این یک مشکل جداگانه بود چرا که مترجم سی. به شدت از فیلم Up که درمورد مرگ و تنهایی بود میترسید. – اما چرا او، یک انسان بالغ، می‌بایست این‌ها را برای چند فسقلی توضیح می‌داد؟) پس در چندماهی که این استراتژی را پی گرفته بود، فرزندانش نه تنها دست از آزار و اذیتش کشیدند، که در واقع به افرادی مستقل تبدیل شدند (البتّه فقط به نظر خودش). لگوهای خود را بدون کمک گرفتن از کسی داخل گونی برنج می‌ریختند؛ هرچیزی که زیر وان بیفتد همانجا می‌ماند و بوی عالی‌ای هم دارد؛ حتی خودشان به تماشای Up می‌نشینند و سپس بدون رضایت پدر داستانش را برای او تعریف می‌کنند. پس سی. مترجم شروع به توصیه‌ی این سیستم به همه‌ی اطرافیانش می‌کند. سپس یک روز وارد حمام می‌شود و پسر ۷ ساله‌اش، پی. را می‌بیند که با چشمان بسته داخل وان نشسته و مِن مِن می‌کند: «چرا من، یک انسان بالغ، باید به هرکدام از این چیزها فکر کنم؟ خب، واقعاً چرا؟» سی. مترجم اندکی حال تهوع دارد – ولی الآن دیگر خیلی دیر شده، اینطور نیست؟

برگردان از روسی توسط مایا وینوکور
برگردان از انگلیسی توسط امّیر

خواب دیدم روی قایقی وسط اقیانوس هستم. قایق کوچک بود و از چوب. با هر موج اندکی بالا و پایین می‌رفت و زیر لب شعری زمزمه می‌کرد. آرام باد می‌وزید. صدای اقیانوس می‌آمد. صدای خندیدنش از دور. چرخ زدم تا چشمانش را ببینم. از خنده‌اش لبخندی به لبم نشست. چشمم به لنگر ته قایق افتاد. رد رنج دست قایقران قبلی رویش بود. وسط قایق بلند شدم و ایستادم. هیچ صدایی نبود، هیچ نجوایی، هیچ زمزمه‌ای، هیچ عاشقانه‌ای. ایستاده ماندم. از جایی نیامده بودم که به جایی بروم.