مانتوی قشنگ کرم رنگش را پوشیده، کیف بندی مشکیش را هم روی کولش انداخته. در خانه را می‌بندد و می‌آید که سوار ماشین شود. سوار که می‌شود یک لیوان قهوه‌ی داغ به دستم می‌دهد که با لبخند تشکر می‌کنم. طبق معمول کارهایی که باید انجام دهیم را مرور می‌کند، می‌گوید مهم‌تر از همه این است که زنگ به سبحان بزنیم. به مسجد وکیل که می‌رسیم جای پارک پیدا نمی‌شود. می‌گویم چه خوب است که پیاده روی را دوست داری؛ در این مواقع شلوغی می‌توانیم ماشین را آن سر دنیا پارک کنیم و پیاده برگردیم به آن‌جا که باید. بلند بلند می‌خندد. توی مسجد با دقت در و دیوارهای قدیمی را نگاه می‌کند. بعد فکر می‌کند اصلاً آدم همیشه باید پیاده اینطرف و آنطرف برود. از مسجد که بیرون می‌آییم مبهوت پرندگانی می‌شود که دور محوطه در گردشند. بعد باز هم خیالش با پرندگان پر می‌کشد به کوه‌ها و دشت و دمن. من هم توی خیالم یکی می‌بوسمش.

دیگر چه خبر؟ داد و بیداد است آقا. شما که خودتان در جریانید. در این سال جدید یک روز هم از ترس سیل در امان نبوده‌ایم. امروز اما کمتر از جیره‌ام اخم کرده‌ام و بیشتر از جیره خندیده‌ام. تازه توی ترافیک و پشت چراغ قرمز هم اصلاً عصبانی نشدم. تاثیر بودن دلبر است به گمانم. امشب باید پنجره را باز بگذارم که بهار راهش را گم نکند.

There would be no eulogies for Bob, no photographs of his body would be sold in sundries stores, no people would crowd the streets in the rain to see his funeral cortege, no biographies would be written about him, no children named after him, no one would ever pay twenty-five cents to stand in the rooms he grew up in. The shotgun would ignite, and Ella Mae would scream, but Robert Ford would only lay on the floor and look at the ceiling, the light going out of his eyes before he could find the right words.

The Assassination of Jesse James – 2007

خواندن را دوست دارد ولی رمان زیاد نمی‌خواند. وقتی می‌خواهد از خانه بزند بیرون برایش فرقی نمی‌کند که ماشین دارد یا نه. مسافت هرچقدر هم که طولانی باشد اگر ماشین نداشته باشد تا مقصد قدم می‌زند. ساده می‌پوشد و دیده نشده که بیش از حد آرایش کند؛ درست همان‌گونه که باید. عادت دارد وقت فکر کردن سرش را پایین بیندازد. فیلم کلاسیک زیاد نگاه می‌کند و خب اکثرشان بدبختانه به خوبی تمام نمی‌شوند. به کودکان کار سر چهارراه‌ها همیشه پول می‌دهد و خیلی دوست دارد وقت داشته باشد هفته‌ای چند بار ورزش کند. حتماً تا الآن فهمیده‌اید که زیادی مهربان است. آخر یک لاقبا از آدم‌های نامهربان خوشش نمی‌آید. با آدم‌ها هم سریع دوست می‌شود. حرف آدم را هم خیلی خوب می‌فهمد. دوست داری دنیا در همان حالت متوقف شود وقتی سرش را روی شانه‌ات می‌گذارد. دوست داری دنیا برای همیشه در همان حالت متوقف شود.

روی تخت دراز شده، به صدای شر شر باران گوش می‌دهم. به چتری موهایش فکر می‌کنم. به خنده‌های دائمش، به آن گه گداری که هنگام گذر از خیابان دست در دستم حلقه می‌کند، به درخت‌های تنومند باغ دلگشا که سال‌ها فقط عاشقی به چشم دیده‌اند. به حجره‌های باصفای مدرسه‌ی خان که چه رازها در دل خود پنهان دارند. به این فکرم که باید جهانی سازم که جهان شود نامیدش؛ با دلبر.

اعلامیه‌ی دسترسی آزاد چریکی

اطلاعات قدرت است. اما مانند تمام قدرت‌ها، کسانی هستند که می‌خواهند آن را فقط برای خودشان حفظ کنند. میراث علمی و فرهنگی جهان که در گذر قرن‌ها در کتاب‌ها و نشریات منتشر شده‌اند، امروز به طور فزاینده دیجیتالی شده و توسط تعدادی از شرکت‌های خصوصی قفل گذاری می‌شوند. آیا می‌خواهید معتبرترین مقالات در مورد آخرین دستاوردهای علم را بخوانید؟ پس باید مقدار زیادی پول به ناشران بپردازید.

کسانی هستند که در تلاش برای تغییر این موضوع هستند. جنبش دسترسی آزاد شجاعانه مبارزه کرده تا اطمینان حاصل شود که دانشمندان حق کپی‌رایت خود را به شرکت‌های خصوصی واگذار نمی‌کنند و در عوض نتایج کارشان را بر روی اینترنت تحت شرایطی که همه به آن دسترسی داشته باشند منتشر می‌کنند. اما حتی در بهترین حالت، نتایج زحماتشان تنها بر موارد منتشر شده در آینده اعمال خواهد شد. همه چیز تا به امروز از دست رفته خواهد ماند.

این هزینه‌ی زیادی برای پرداختن است. مجبور کردن دانشگاهیان به پرداخت پول برای مطالعه‌ی حاصل کار همکاران خود؟ اسکن کردن تمام کتابخانه‌ها، ولی فقط اجازه دادن به کارمندان گوگل برای خواندنشان؟ ارائه مقاله‌های علمی برای دانشگاه‌های نخبه در جهان اول و نه برای کودکان جهان سوم؟ این ظالمانه و غیرقابل قبول است.

خیلی‌ها می‌گویند: «قبول دارم. ولی چه می‌شود کرد؟ شرکت‌ها دارای حق انحصار هستند. بابت هزینه‌های دسترسی به اطلاعاتشان کلی پول به جیب می‌زنند، کارشان هم قانونیست. هیچ کاری برای متوقف کردن آن‌ها نمی‌توانیم انجام دهیم». ولی کاری هست که بتوانیم انجام دهیم. کاری که در حال حاضر هم در حال انجامش هستیم: ما می‌توانیم متقابلا بجنگیم.

خطاب به آنانی که به منابع دسترسی دارند – دانشجویان، کتابداران، دانشمندان – به شما یک امتیاز داده شده است. شما از این ضیافت دانش تغذیه می‌کنید در حالی که باقی دنیا پشت درها مانده‌اند. اما شما نیازی ندارید – در واقع، اخلاقاً نمی‌توانید – این امتیاز را فقط برای خود نگه دارید. شما وظیفه دارید که آن را با جهانیان به اشتراک بگذارید. تا کنون هم این کار را انجام داده‌اید: رد و بدل کردن کلمه‌ی عبور با همکاران، انجام درخواست‌های دانلود دوستانتان.

در همین حال، آنانی که پشت درها مانده‌اند هم ساکت و بیکار ننشسته‌اند. شما از سوراخ‌ها رد شده و از حصارها عبور کرده‌اید تا اطلاعات انحصاری‌سازی شده توسط ناشران را آزاد کنید و آن‌ها را با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

ولی تمام این اعمال در تاریکی، در اعماق زیرزمین انجام می‌شوند. به این کار سرقت یا راهزنی می‌گویند. انگار که به اشتراک گذاری ثروتی از دانش، از نظر اخلاقی هم‌طراز است با غارت یک کشتی و قتل عام خدمه‌ی آن. در صورتی که به اشتراک گذاری عملی غیراخلاقی نیست – بلکه یک الزام اخلاقیست. فقط آن‌هایی که با حرص کور شده‌اند، از ایجاد یک کپی برای دوستشان امتناع می‌کنند.

و البته که کمپانی‌های بزرگ با حرص و طمع کور شده‌اند – قوانین بازی آن‌ها همین را الزام می‌کند – سهامداران آن‌ها به چیزی کمتر رضایت نمی‌دهند. و سیاستمدارانی که خریداری کرده‌اند پشتیبانشان هستند و قوانینی تصویب می‌کنند که به آن‌ها این قدرت انحصاری را می‌دهد که چه کسی بتواند کپی تهیه کند.

هیچ عدالتی در پیروی از قوانین ناعادلانه وجود ندارد. وقت آن رسیده که بیرون بیاییم و با سنت بزرگ نافرمانی مدنی، مخالفت خود را با این سرقت خصوصی فرهنگ عمومی اعلام کنیم.

ما باید اطلاعات را از هرجایی که ذخیره شده است به دست آورده، از آن کپی تهیه کنیم و با دیگران به اشتراک بگذاریم. ما باید چیزهایی که شامل کپی رایت نمی‌شوند را بدست آورده و آن‌ها را آرشیو کنیم. باید پایگاه‌داده‌های سری را خریداری کرده و آن‌ها را روی وب در دسترس عموم قرار دهیم. باید ژورنال‌هال علمی را دانلود کرده و آن‌ها را در شبکه‌های به اشتراک گذاری فایل آپلود کنیم. ما باید برای دسترسی آزاد چریکی بجنگیم.

اگر تعدادمان سرتاسر دنیا کافی باشد، نه تنها پیام قدرتمندی در مخالفت با خصوصی زاده دانش می‌فرستیم، بلکه آن را منسوخ خواهیم کرد.

آرون شوارتز – جولای ۲۰۰۸، آرمو، ایتالیا
برگردان از امّیر – مارچ ۲۰۱۹، کرمان، ایران

I’m still here,
writing the song I can not sing,
packing the letter I can not post,
thinking of the words I can not say.
“The hell can you do?” you might ask.
So let me tell you,
I will listen to her kindest voice in my head,
like it is the last thing I’m gonna hear in my life.

Dear recruiter,

If you are here to research me for a job, let me be honest. I must say I take a fart break every now and then. That is an honest confession so you don’t bust my balls about it. Please take this literally and seriously.

Best regards
Amir-

تصمیم گرفتم از خجالت کشیدن

تصمیم گرفتم از خجالت کشیدن دست بردارم. میخواهم با اول تا آخر قضیه خداحافظی کنم: سوءظنی که کم کم هویدا می‌شود، خونی که در رگ‌ها فواره می‌کند، احساسی که شکل گرفته و در نهایت آن تلاش مذبوحانه با لبخندی تقلبی که توسطش سعی داریم روی کل قضیه سرپوش بگذاریم. قبول دارم که برای مدتی سرگرم کننده بود، ولی به نظرم دوران مفید زندگیش به پایان رسیده. برای خجالت کشیدن، وقت رفتن رسیده است.

خاموش کردن یک احساس همیشه تصمیم سختی‌ست. به یاد دارم که چند سال پیش چگونه تصمیم گرفتم با «خشم» خداحافظی کنم. البته که خشمگین بودن هم لحظات خوش خودش را دارد – به نظرم تا وقتی با مشت و لگد به جان قلدر حرامزاده‌ی کلاس نیفتاده‌اید معنی زندگی را نمیفهمید – اما این نیز هزینه و وقت بسیاری طلب می‌کند. اگر احیاناً از شخصی کتک بخوریم احتمالاً دنبالش می‌افتیم تا انتقاممان را بگیریم. و زمانی که خشم به انسان غلبه می‌کند، آرام گرفتن بسیار سخت خواهد شد – یک آدم خشمگین نمی‌خواهد آرام بگیرد چرا که از خشمگین بودن لذت می‌برد. به همین دلیل تصمیم گرفتم با تمام قضیه خداحافظی کنم. و راستش را بخواهید یک ذره هم پشیمان نیستم.

«پشیمانی» – این هم یک احساس جالب دیگر است. واقعاً چه سودی می‌تواند داشته باشد؟ «گریه کردن بر مزار آدم مرده چه سود؟» این را از معلم پرورشی شنیدم وقتی که یک روز که مدرسه را پیچانده بودم توی خیابان دیدمش. جواب دادم «حق با شماست، ولی شاید با اظهار پشیمانی دلشان برایم بسوزد و کتک نخورم». که البته اینطور نشد و معاون مدرسه با چک هایش حسابی مورد عنایت قرارم داد. شاید پشیمانی، احساس بعدی در صف احساساتی باشد که قرار است بروند.

ولی در واقع فکر میکنم احساس بعدی صف، «سرخوردگی» باشد. زیاد راجع بهش صحبت نمی‌کنیم ولی سرخوردگی بسیار منحرف‌کننده است. سعی در حل یک مشکل بزرگ داریم ولی از پسش بر نمی‌آییم. به جای اینکه دقایقی از کار دست بکشیم و سعی کنیم یک راه حل منطقی پیدا کنیم، آنقدر به دست و پا زدن ادامه می‌دهیم که سرخورده‌تر و سرخورده‌تر می‌شویم تا جایی که به خرد کردن وسایل دور و برمان رو می‌آوریم. نه فقط بابت بالا و پایین پریدن زمان از دست می‌دهیم، که باید وسایلی که درب و داغان کردیم را هم جایگزین کنیم. واقعاً ضرر محض است.

اما این تصمیم برای یک وقت دیگر است. امروز نوبت خجالت کشیدن است که به خشم در زباله‌دان احساسات خاموش شده بپیوندد. ممکن است کمی زمان لازم باشد تا به این تصمیم عادت کنم – مثلا زمانی که دوستانم سعی در دست انداختنم دارند احتمالا شروع به واکنش نشان دادن کنم قبل از اینکه متوجه شوم واقعا نیازی به این کار وجود ندارد – ولی مطمئنم پس از گذشت زمانی نه چندان طولانی برایم عادی خواهد شد. حتی اگر به خاطرش کمتر از قبل نرمال شناخته شوم.

اصلاح طلب‌ها به مرض «Whataboutism» یا «پس‌چه‌ایسم» مبتلا شده‌اند. کافیست انتقادی به موضوعی مربوط به اصلاح طلبان وارد کنید تا با این پاسخ مواجه شوید: «پس در مورد [اینجا را با موردی از زمان احمدی نژاد، اتفاقی در دنیای غرب٬ یا موردی دیگر که به موضوع مربوط نیست پر کنید] چه؟»

اعتراضات دی‌ماه؟ پس تظاهرات پاریس چه؟ سه برابر شدن قیمت ارز در عرض چند ماه؟ پس افزایش قیمت دلار در دوران احمدی نژاد چه؟ حقوق زنان؟ پس مردانی که بابت مهریه در زندانند چه؟ ساماندهی سگ‌های بلاصاحب؟ در حال حاضر مشکل شهر این است؟ پس تکلیف کودکان گرسنه چه می‌شود؟

در این نوع مغالطه، مغلطه‌گر سعی می‌کند به طور عامدانه و هدفمند با توسل به رویدادهایی که در زمان و مکانی دیگر رخ داده‌اند احساسات مخاطب را درگیر کند و موضوع اصلی بحث را منحرف سازد. گوینده، انتقاد به رفتارهای خود را نادیده می‌گیرد و به بر اقدامات دیگران تمرکز می‌کند.

این تکنیک تبدیل به یک مرض فراگیر شده که اصلاح طلبان نیز دچارش شده‌اند. استفاده از آن، مزیت و ارزش افزوده‌ای در بحث به همراه نخواهد داشت. پس‌چه‌ایسم تبدیل شده به راهکاری برای گریز از پاسخگویی درباره مواضع و عملکرد اصلاح طلبان در قبال امور مختلف. این تکنیک چه توسط چپگرا استفاده شود و چه راستگرا، در نهایت فقط به سیاه‌چاله‌ای از خشم ختم خواهد شد که گریز از آن برای هیچکس ممکن نخواهد بود.

از شعرهای فروغ خوشش می‌آید ولی غزل زیاد نمی‌خواند. وقتی دانشگاه می‌رود بیشتر فکرش مشغول اتفاق‌هاییست که بیرون از کلاس می‌گذرند. اگر استرس داشته باشد مشغول جویدن ناخن‌هایش می‌شود. از اینکه دور و برش شلوغ باشد خوشش نمی‌آید، با این حال اتاقش همتای بازار شام است. همیشه‌ی خدا غر می‌زند که چرا ماشین را دور پارک کردی با اینکه برای رسیدن عجله‌ای ندارد. کسی ندیده غمناک باشد، حتی اوقاتی که دلش گرفته. پرتلاش است و پشتکار دارد، قشنگ همانطور که باید. کاش بیشتر بود، از بس که انگار ده سال رفیق صمیمیست.