اصلاح طلب‌ها به مرض «Whataboutism» یا «پس‌چه‌ایسم» مبتلا شده‌اند. کافیست انتقادی به موضوعی مربوط به اصلاح طلبان وارد کنید تا با پاسخ «پس در مورد [اینجا را با موردی از زمان احمدی نژاد، یا اتفاقی در دنیای غرب پر کنید] چه؟» مواجه شوید. در این نوع مغالطه، مغلطه‌گر سعی می‌کند به طور عامدانه و هدفمند با توسل به رویدادهایی که در زمان و مکانی دیگر رخ داده‌اند احساسات مخاطب را درگیر کند و موضوع اصلی بحث را منحرف سازد. گوینده، انتقاد به رفتارهای خود را نادیده می‌گیرد و به بر اقدامات دیگران تمرکز می‌کند؛ نتیجهٔ این امر به وجود آمدن یک استاندارد دوگانه است.

این تکنیک تبدیل به یک مرض فراگیر شده که اصلاح طلبان نیز دچارش شده‌اند. استفاده از آن، مزیت و ارزش افزوده‌ای به همراه نخواهد داشت. پس‌چه‌ایسم چه توسط چپ استفاده شود و چه راست، در نهایت فقط به سیاه‌چاله‌ای از خشم ختم خواهد شد که گریز از آن برای هیچکس ممکن نخواهد بود.

توییتر فارسی تبدیل شده به مکانی برای تسویه‌حساب گروه‌های سیاسی با بهره‌برداری از هزینه‌هایی که مبارزین واقعی پرداخته‌اند. وحید سیادی نصیری پس از ۶۰ روز اعتصاب غذا در زندان جان باخته و به جای دادخواهی حق مظلوم، اصلاح طلب و برانداز به جان هم افتاده‌اند که «چون در دار و دستهٔ شما نبود، ترند نشد». اصلاً یادشان رفته که این وسط ظلمی روا داشته شده و جانی گرفته شده. 

اصلاح طلب‌ها هم اگر دوست ندارند به ماله کشی متهم شوند و نگران پایگاه اجتماعیشان هستند، بهتر است اندکی از جنگ و جدال با اوپوزیسیون بکاهند و در عوض به ظلم‌هایی که توسط حکومت به مظلومین روا داشته می‌شود بپردازند. 

دیروز هفتم دسامبر بود و ۹۰مین سالگرد تولد نوآم چامسکی. نوآم چامسکی زبان‌شناس و به گفته‌ی خیلی‌ها بزرگترین متفکر قرن ۲۰امه. در ۱۰ سالگی اولین مقاله‌اش رو در مورد شیوع فاشیسم نوشته و منتقد سیاست خارجی آمریکا، کاپیتالیسم و رسانه‌های جریان اصلیه. اسمش توی «لیست دشمنان» رئیس جمهور نیکسون بوده. توی یکی از مصاحبه‌هاش پنتاگون رو «یکی از شیطانی‌ترین موسسات در طول تاریخ جهان» خوند و به دلیل همین دیدگاه‌های تندشه که معمولاً به ضد آمریکایی بودن متهم میشه. بیشتر از ۱۰۰ تا کتاب نوشته و سال ۲۰۱۳ گونه‌ای از زنبورهای تازه کشف‌شده رو به افتخارش Megachile chomskyi نام‌گذاری کردن. خودش معتقده که موفقیتش در نتیجه اتفاق افتادن یک سری حوادث به دست اومده، من اما فکر می‌کنم وقتی که به عنوان بزرگترین متفکر قرن ملقب می‌شین، ناخودآگاه این نکته رو ثابت می‌کنید که موفقیتتون اتفاقی نبوده. تولد ۹۰ سالگی چامسکی مبارک.

هفت تپه دل از دنیا شسته است

«از تمام اتحادیه‌های کارگری کشور و تمام کارگرانی که این روزها مثل ما سفره‌شان خالی از نان است و شرمندهٔ زن و بچه‌شان هستند، میخواهیم که به این اعتصاب بپیوندند.»  اعتصاب کارگران هفت تپه وارد دومین هفتهٔ خود شد. در این مدت تعدادی از کارگران بازداشت شدند، هیچ یک از مسئولین به دیدار اعتصاب کنندگان نرفتند و استاندار خوزستان مدعی شد که: «کارگران فقط سه ماه حقوق نگرفته اند و در حال رسیدن به چهار ماه است اما هنوز چهار ماه نشده.» بله، کارگران فقط سه ماه است که حقوق نگرفته‌اند.

امروزه شمار کارگران فقیر از هر زمان بیشتر است و این عده همچنان در حال افزایش‌اند. علل این تغییر به قدر کافی روشن است و اگر حکومت تن به یک جراحی اقتصادی ندهد، فشار روی طبقه کارگر از این نیز بیشتر خواهد شد.

کشور ما در مواجهه با فقر در تار و پود تناقض گرفتار آمده است. حکومتی که قرار بود حکومت مستضعفین باشد را میان‌مایگان تازه به دوران رسیده اداره می‌کنند که گاه حتی تصویر درستی از فقر ندارند، از این رو به وضع بینوایان هم توجهی نمی‌شود. حتی هستند کسانی که منکر وجود فقرند. اسحاق جهانگیری، معاون اول رئیس جمهور هفتهٔ گذشته گفته بود: «اگر امروز خوب به این دو موضوع [بیکاری و گرانی] نپردازیم و برای آن‌ها برنامه‌ریزی و سیاستگذاری نکنیم، ‌ممکن است در سال آینده با کاهش شدیدی در قدرت خرید مردم مواجه شویم». آقای معاون اول هنوز با این واقعیت کنار نیامده که از سال گذشته تا به همین امروز قدرت خرید مردم در خوشبینانه‌ترین حالت نصف شده.

به این ترتیب، پیداست که تعریف فقر تا حد زیادی بستگی به شرایط و اوضاع اجتماعی و سیاسی دارد. در واقع اگر آدمی بخواهد با آمار و ارقام بازی کند می‌تواند ثابت کند که حتی یک نفر بی‌چیز هم در ایران وجود ندارد یا لااقل عده قلیلی هستند که وضعشان به بدی مردم سوریه یا یمن است. در ایران گرسنگی هست، اما این گرسنگی چنان عام نیست که در برخی دیگر کشورها نمونه‌اش را می‌بینیم. هنوز هستند مردمی که در کوچه یا خیابان می‌میرند، اما تعدادشان به نسبت اندک است. این طرز برخورد با فقر که به موجب آن جوامع و ممالک را با هم مقایسه می‌کنند البته نتیجهٔ مهمی در بر دارد: وسیله‌ایست برای حاکمان تا به یاری آن وضع بد و ناگوار کارگرانی را که تحت شرایط و اوضاع غیرانسانی زیست می‌کنند را مورد بی‌اعتنایی قرار دهند.

چنان که انگار گفتهٔ مشهور دیزرائیلی دربارهٔ دو قشر غنی و فقیر به شکلی عجیب تحقق یافته است. «درست در لحظه‌ای از تاریخ که مردمی برای نخستین بار توانایی اقتصادی برچیدن بساط فقر را دارند، از تصمیم لازم برای اقدام به چنین کاری محروم مانده‌اند. اینان نه می‌توانند ببینند و نه می‌توانند عمل کنند. وجدان مردم مرفه دستخوش رفاه است و زندگی بینوایان دستخوش فقر و پریشانی مادی و معنوی». بنابراین مسئله و مشکل فقر تا حدی مسئله دید و بینش است. حکومت و ملت مرفه در کنار هم باید بتوانند خلقی را که در آن سوی دیوار رفاه مانده‌اند ببینند و بازشناسند. و بعد لازم است که این نگرش متضمن قصد و غرضی باشد؛ چرا که حتی اگر روزی شنیدن این صحبت‌ها برای حکومت گوش آزار نباشد، باید برای ریشه کردن فقر شور و شوقی هم وجود داشته باشد.

معمولاً بسیار کم اتفاق می‌افتد که صدا و سیما موازی با نهادهای اصلاح طلب جلو برود. در مورد اعتصاب کارگران هفت تپه اما، هر دو دست به بایکوت خبری زده‌اند. رهبران اصلاحات کلامی به زبان نیاورده‌اند و هنگامی که دبیران شرق و اعتماد و سازندگی چشم و گوش خود را بر هفت‌تپه بسته‌اند، روزنامهٔ رسالت است که تیتر می‌زند: «کارگران مشغول حبسند». پس می‌بینیم که نه تنها این نگرش در حکومت به وجود نیامده، که احزاب تاثیرگذار سیاسی و قشر مرفه، هیچکدام این مسئله را جدی نمی‌پندارند.

به این ترتیب پرسش دشواری که باید به دنبال پاسخش باشیم این است: منشاً این خواست سیاسی چه خواهد بود؟ قشر فرودست آنقدر در حکومت نماینده ندارد که از ایشان مطالبه‌گری کند. فقرا حتی در سیاست هم همیشه موضوع خیر و صدقه‌اند. در نتیجه تا یک نهضت وسیع اجتماعی درنگیرد، نمی‌توان امیدی به امحای فقر داشت. در مواقع رکود همیشه فقرا هستند که در بازی سیاست مورد معامله قرار می‌گیرند. چون فقیرند و بسیار استثمار می‌شوند کسی از خشم سیاسی ایشان بیمی ندارد. اینها و سایر مردمی که متعلق به طبقه کارگر و قشر فرودست هستند زمانی مورد حمایت واقع می‌شوند که نهضتی نیرومند و فعال و مقاومت‌ناپذیر در کشور به وجود آید. چنان نهضتی که نیاز به مصالحه و دادن امتیاز نداشته باشد. نهضتی که از دلش اسماعیل بخشی‌ها بیرون بیایند و خشمشان را فریاد کنند: «حتی اگر مرا کشتند نعش مرا به اعتصاب بیاورید، ولی به آن پایان ندهید.»

I believe once in a while you should let your friends know their presence is appreciated. I know that sometimes you just can’t find the right words to show that appreciation. But I guess at the end of the day the best thing to do for them is to be honest with them. You just hope that your honesty doesn’t make them realize something they did not want to know.

این چهره یک فمینیست است


رئیس جمهور بودن جنبه‌های دشوار بسیار زیادی دارد. البته مزایایی نیز وجود دارد. آشنایی با افراد خارق‌العاده از سرتاسر کشور. مستقر بودن در دفتری که از طریقش می‌توان در سرنوشت یک ملت تاثیرگذار بود. یکم نیروی هوایی.

اما شاید بزرگترین هدیه غیرمنتظرهٔ این شغل زندگی در بالاخانهٔ محل کار است. برای سال‌های متمادی زندگی من در رفت و آمدهای طولانی صرف شد. از خانه‌ام در شیکاگو تا اسپرینگفیلد ایلینویز که محل کارم به عنوان سناتور ایالتی در آن‌جا واقع بود، و سپس به واشنگتن دی سی به عنوان سناتور ایالات متحده آمریکا. طی کردن این مسافت‌های طولانی به این معنی بود که می‌بایست برای اینکه آن همسر و پدری باشم که می‌خواهم، بیشتر از پیش تلاش کنم.

در هفت سال و نیم گذشته این مسافت طولانی به ۴۵ ثانیه تقلیل یافته. ۴۵ ثانیه‌ای که برای پیمودن سالن پذیرایی تا دفتر بیضی ریاست جمهوری نیاز است. در نتیجه، قادر بودم زمان بسیار بیشتری در کنار دخترانم بگذرانم و شاهد رشد و تبدیل شدنشان به زنانی جوان و باهوش، بامزه، مهربان و فوق‌العاده باشم.

این شاهد بودن همیشه هم آسان نیست – به تماشا نشستن این‌که آماده می‌شوند لانه را ترک کنند. ولی چیزی که باعث می‌شود به آیندهٔ آن‌ها خوش‌بین باشم این است که اکنون زمان خارق‌العاده‌ای برای زن بودن است. پیشرفتی که در ۱۰۰ سال گذشته، ۵۰ سال گذشته، و درست است، در ۸ سال گذشته داشته‌ایم، باعث شده زندگی دخترانم به میزان قابل توجهی بهتر از مادربزرگانشان باشد. این حرف را نه فقط به عنوان رئیس جمهور، که به عنوان یک فمینیست می‌گویم.

در طول زندگی من، اساساً از بازار کاری که در آن زنان حق فعالیت در عناوین شغلی محدود و انگشت شماری داشتد به جایی رسیده‌ایم که نه تنها زنان نصف نیروی کار را تشکیل می‌دهند، بلکه در تمام بخش‌ها پیشرو نیز هستند. از ورزش تا هوا و فضا، از هالیوود تا دادگاه عالی. شاهد این بوده‌ام که شما زنان چگونه این آزادی را به دست آورده‌اید که در مورد نحوهٔ زندگیتان تصمیم بگیرید و انتخاب کنید – در مورد بدنتان، در مورد تحصیلاتتان، در مورد شغل و امور مالیتان. آن روزهایی که برای دریافت کارت اعتباری به همسر نیاز داشتید به تاریخ پیوسته. در حقیقت زنان امروز، چه متاهل و چه مجرد، بیشتر از هر زمان دیگری در تاریخ از نظر مالی مستقل هستند.

پس نباید مسیری که تا کنون آمده‌ایم را دست کم بگیریم. این کار بدخدمتی به تمام کسانی است که زندگیشان را صرف مبارزه در راه عدالت کرده‌اند. در عین حال، هنوز کارهای زیادی برای بهبود چشم‌انداز زندگی زنان در اینجا و سرتاسر جهان وجود دارد که باید انجامشان دهیم. و در حالی که من به کارکردن روی سیاست‌های خوب ادامه خواهم داد – از حقوق برابر در ازای کار برابر گرفته تا حفاظت از حقوق باروری – تغییراتی هستند که هیچ ارتباطی با تصویب قوانین جدید ندارند.

در حقیقت مهم‌ترین تغییر احتمالاً ممکن است سخت‌ترین تغییر نیز باشد- و آن ایجاد تغییر در خودمان است.

در این مورد در اولین نشست «ایالت متحده زنان» که ماه ژوئن در کاخ سفید برگزار شد مفصل صحبت کردم. با اینکه راه زیادی را آمده‌ایم، هنوز هم ذهن اغلب ما با کلیشه‌هایی در مورد اینکه مردان و زنان چگونه باید رفتار کنند بسته‌بندی شده است. یکی از قهرمانان زندگی من شرلی چیشولم است، اولین آفریقایی-آمریکایی که برای نامزدی ریاست جمهوری یک حزب اصلی کاندید شد. او یک بار گفته بود: «کلیشه‌های عاطفی، جنسی و روحی زنان از آن‌جایی آغاز می‌شود که دکتر می‌گوید: دختر است.» به خوبی می‌دانیم که این کلیشه‌ها از سنین کودکی روی اینکه دختران چگونه خود را می‌بینند تاثیر می‌گذارند و این حس را به آنان اتقاء می‌کند که اگر به طور مشخص و از پیش تعیین شده‌ای رفتار نکنند ارزش کمتری در جامعه خواهند داشت. در حقیقت کلیشه‌های جنسیتی تمام ما را فارغ از جنسیت، هویت جنسی و گرایش جنسی تحت تاثیر قرار می‌دهند.

مهم‌ترین افراد زندگی من همیشه زنان بوده‌اند. من توسط مادری مجرد بزرگ شدم که عمدهٔ زندگی حرفه‌ای خود را برای کمک به زنان کشورهای در حال توسعه صرف کرده. دیدم که مادربزرگم که در بزرگ کردن من به مادرم کمک می‌داد، چگونه برای پیمودن پله‌های موفقیت در بانک محل خدمتش تلاش می‌کرد و به دلیل جنسیتش همیشه با درهای بسته مواجه می‌شد. من دیده‌ام که میشل چگونه میان مدیریت خانواده و داشتن حرفه‌ای شلوغ تعادل برقرار کرده است. مانند بسیاری از مادران شاغل نگران قضاوت‌ها و برخوردها بود که چگونه میان حرفه و وظایف مادری تعادل برقرار خواهد کرد، با این‌که می‌دانست تعداد کمی از مردم انتخاب‌های من را زیر سوال می‌برند. و واقعیت این است زمانی که دخترانمان کوچکتر بودند، من معمولا به دور از خانه و در حال خدمت در مجلس قانون‌گذاری بودم، در حالی که با وظایفم به عنوان استاد حقوق در دانشگاه هم سر و کله می‌زدم. حالا که به عقب نگاه می‌کنم میبینم با اینکه گاهاً در انجام کارهای خانه کمک می‌دادم، ولی اکثر مواقع درگیر برنامه‌ها و کارهای خودم بودم. بار مدیریت خانواده به طور نامتناسب و ناعادلانه‌ای بر دوش میشل افتاده بود.

بنابراین می‌خواهم فکر کنم که از چالش‌های منحصر به فردی که زنان با آن مواجه هستند، آگاهم – و همین آگاهی فمینیست بودنم را شکل داده است. ولی باید اعتراف کنم وقتی که پدر دو دختر باشید، بیش از پیش در مورد اینکه چگونه کلیشه‌های جنسیتی در جامعه نفوذ دارند آگاهی پیدا خواهید کرد. نشانه‌های اجتماعی منتقل شده از طریق فرهنگ را درک خواهید کرد. فشار عظیمی که دختران تحمل می‌کنند تا به شکل خاصی لباس بپوشند و رفتار کنند و حتی فکر کنند را حس خواهید کرد.

همین کلیشه‌ها فهم و آگاهی من به عنوان یک مرد جوان را هم تحت تاثیر قرار داد. وقتی بدون پدر بزرگ شدم، زمان زیادی صرف کردم تا شخصیتم را کشف کنم، بفهمم دنیا چگونه به من نگاه می‌کند و اینکه می‌خواهم چگونه مردی باشم. این که درباره مردانگی پیامی از طرف جامعه دریافت کنی و باور کنی راهی درست و راهی غلط برای مرد بودن وجود دارد، آسان است. اما زمانی که بزرگتر شدم متوجه شدم ایده‌هایی که در مورد سرسخت بودن و باحال بودن داشتم با شخصیتی واقعی خودم فاصله داشت. این ایده‌ها یک تظاهر از جوانی و حس ناامنی‌ای بود که در من وجود داشت. زندگی بسیار ‌آسان‌تر شد زمانی که خود واقعیم را شناختم.

پس باید از این محدودیت‌ها عبور کنیم. این نگرش که دخترانمان باید سرسنگین و متین باشند و پسرانمان سرسخت باید تغییر کند. نگرشی که دخترانمان را به خاطر صحبت کردن با صدای بلند و پسرانمان را به خاطر اشک ریختن نکوهش می‌کند باید تغییر کند. باید این نگرش که زنان را به خاطر جنسیتشان نکوهش می‌کند و به مردان به خاطر جنسیتشان پاداش می‌دهد باید تغییر دهیم

این نگرش که اجازهٔ آزار و اذیت زنان به طور روتین به زنان را می‌دهد حال چه در خیابان باشند و چه در فضای مجازی، باید تغییر کند. این نگرش که به مردان یاد می‌دهد از حضور و موفقت یک زن احساس خطر کنند باید تغییر کند.

نگرشی که به مردان برای عوض کردن یک پوشک تبریک می‌گوید، پدران تمام وقت را مسخره و خجالت زده می‌کند و به زنان شاغل زخم زبان می‌زند باید تغییر کند. نگرشی که برای اعتماد به نفس، حس رقابت و بلندپروازی ارزش قائل است اما نه در صورتی که یک زن باشی، باید تغییر کند. اگر زن باشی به ناگهان «قلدر» به نظر می‌رسی و ناگهان همان ویژگی‌هایی که برای رسیدن به موفقیت نیاز داشتی تو را عقب نگه می‌دارند.

باید این فرهنگ را تغییر دهیم که زنان به ویژه رنگین پوست را زیر زره بین بی رحمی خود قرار می‌دهد. میشل اغلب در این مورد صحبت می‌کند. حتی پس از رسیدن به موفقیت، هنوز به خودش شک و تردیدهایی داشت – باید نگران این می‌بود که آیا ظاهر و رفتار درست و قابل قبولی دارد؟ نکند یک وقت مدعی یا زیادی «عصبانی» به نظر برسد.

به عنوان یک پدر یا مادر، کمک دادن به فرزندان برای اینکه این محدودیت‌ها را کنار بزنند یک فرآیند یادگیری مداوم است. میشل و من دخترانمان را طوری بزرگ کردیم که اگر با استاندارد دوگانه‌ای در رابطه با جنسیت یا نژادشان برخورد کردند با آن مقابله کنند. حتی اگر متوجه شدند این اتفاق راجع به شخص دیگری در حال وقوع است باید با آن مقابله کنند. مهم است الگوهایی داشته باشند که در فیلد تخصصشان به بالاترین درجات برسند. و بله، مهم است که پدرشان یک فمینیست است، چرا که الآن این را از تمام مردان انتظار دارند.

مقابله با تبعیض جنسیتی وظیفهٔ مردان نیز هست. به عنوان شوهر یا شریک یا دوست پسر باید سخت تلاش کنیم و آگاه باشیم تا روابطی واقعا برابر با شریکمان شکل دهیم.

خبر خوب این است که هرکجای کشور، و حتی سرتاسر جهان که می‌روم، می‌بینم که مردم سعی دارند فرضیه‌های به تاریخ پیوسته در مورد نقش‌های جنسیتی را کنار بزنند. از مردان جوانی که به کمپین «ما هم مسئولیم» پیوستند تا تعرضات جنسی در محوطه دانشگاه را ریشه‌کن کنند، تا زنانی که به اولین تکاورهای ارتشمان تبدیل شدند، نسل شما نمی‌پذیرد که با تفکرات قدیمی محدود شود. شما به همه ما کمک می‌دهید تا متوجه شویم پیروی از عقب‌ماندگی و مفهومی خشک و سخت از هویت برای هیچ‌کس، مرد، زن، همجنس‌گرا، دگرجنس‌گرا، تراجنسیتی یا غیره، خوب نیست. این کلیشه‌ها توانایی ما برای اینکه خودمان باشیم را محدود می‌کنند.

در این پاییز یک انتخابات تاریخی پیش رو داریم. دویست و چهل سال پس از تاسیس کشورمان، و تقریبا صد سال پس از آن‌که زنان بالاخره حق رای به دست آوردند، یک زن نامزد ریاست جمهوری یکی از احزاب اصلی شده است. فارغ از دیدگاه‌های سیاسیتان، این یک لحظه تاریخی برای آمریکا است. و این فقط یک مثال دیگر از این است که زنان چه مسیر طولانی‌ای را به سمت برابری پیموده‌اند.

می‌خواهم تمام دختران و پسرانمان بدانند که این میراث آن‌هاست. می‌خواهم بدانند که داستان ما نه فقط دربارهٔ بنجامین فرانکلین‌ها، که در مورد هریت تابمن‌ها نیز هست. از آن‌ها می‌خواهم نقش خود را ایفا کنند در تضمین اینکه آمریکا مکانی است که هر کودک می‌تواند در زندگیش به آن‌چه می‌خواهد برسد.

فمینیسم قرن بیست و یکم در همین مورد است: ایده این است که زمانی که همه با هم برابر باشیم، آزادتر خواهیم بود.

-باراک اوباما، چهل و چهارمین رئیس جمهور ایالات متحدهٔ آمریکا.

به خود جوانم

اینقدر گریه نکن. موقع شیر خوردن نوک پستان‌های مادر را گاز نگیر. توی دستشویی جیش کن. دندان در بیاور. با برس مو توی سر برادر کوچک‌ترت نزن. خواندن را یاد بگیر. الف، ب، پ، ت و بقیه حروف الفبا. تمرین کن. با ماژیک مشکی روی بدنت نقاشی نکش و هنگامی که مامان و بابا مهمان دارند لخت جلویشان نگرد. با دخترعمویت راجع به ومپایرها صحبت نکن. کارت اشتراک مجله را نخور. لباس‌هایت را توی وام حمام ننداز. به خودت اعتماد داشته باش.

وقتی که هوا سرد و یخ‌بندان است به برادر کوچکت نگو میلهٔ وسط حیاط را لیس بزند، چرا که انجامش می‌دهد – اگر این ایده را با او در میان نمی‌گذاشتی هرگز به ذهن خودش خطور نمی‌کرد. به پدر و مادرت دروغ نگو که یک کلاس اولی یک شیرکوهی در زمین بازی مدرسه دیده، باعث می‌شوی مدرسه را به حالت تعلیق در بیاورند و معاون مدرسه از ترس زیر میز ضدگلوله‌اش قایم شود طوری که باسنش بیرون بماند. وقتی که پسرها مداد فیلی‌ات را توی یک صندوق پست انداختند گریه نکن. یکی را پیدا کن و به او بگو در مدرسه چه خبر است. بگو «پسرها من را اذیت می‌کنند.» بگو «دماغم خونی شد چون پارکر مرا پرت کرد و خوردم به دیوار.»

به لیلی دروغ نگو که پدر و مادرت بابت اینکه به او پول قرض دادی تا یک تاپ رکابی قرمز بخرد از تو عصبانی شدند، فقط به این خاطر که بابت اینکه سینه‌هایش در آن تاپ خوب دیده می‌شوند به او حسودی می‌کنی. سعی کن از وقت گذراندن با جردن لذت ببری. وقتی از کالج با تو تماس می‌گیرد راجع به چیزهایی جز شکایت از هم‌کلاسی‌ها و دوستانت با او صحبت کن.

نمیر. دلیلی برای مردن وجود ندارد. چرا می‌میری؟ به خودت اطمینان داشته باش. به مرور زمان یاد می‌گیری که نباید بمیری. زنده بودن را دوست خواهی داشت. برمیگردی و به خود جوان‌تر و زنده‌ات نگاه می‌کنی و می‌گویی: «چه دختر زیبایی. حیف که قدر خودش را نمی‌دانست.»

دنبال جردن نرو. مگر جردن با تو چه کرده جز اینکه شب قبل از پروازت به موناکو به تو گفته که می‌خواهد «دوستی‌های دیگر را دنبال کند»، یا به قول خودمان «با زنان دیگر قرار بگذارد». حس می‌کنم اگر زمانی که در پلازا به او برخورد می‌کنی از او عذرخواهی نکنی بهتر است. مثلا، عذرخواهی منجر به پشیمانی می‌شود و میل به دنبال کردن او.

برای پیدا کردن گردنبند آرامش بخشت زمین را سرگردان نگرد. احتمالا جایی بین کفپوش‌های استودیوی کوری افتاده است. البته شاید هم نه، چرا که کفپوش‌ها را همیشه تمیز نگه می‌دارد و تو هم فقط مدت کوتاهی قبل از مرگت او را می‌شناختی. گریه و زاری نکن، طوفان راه نینداز، سطل آشغال‌ها را اینطرف و آنطرف پرتاب نکن و ستون‌ها را نلرزان. می‌دانم که گردنبندی ساده و دوست داشتنی بود و یک طول فریبنده به ترقوه‌هایت می‌داد، ولی مگر نه اینکه قیمتش فقط ۳۰ دلار بود؟ حتی اگر پیدا شود مگر می‌توانی آن را دوباره بپوشی؟

کنار جردن و دوست دخترش دراز نکش و خوابیدنشان را تماشا نکن و نامحسوس تخت‌خوابشان را سرد نکن که مجبور شوند متناوباً برای بستن پنجره از جایشان بلند شوند و با پنجره‌ای بسته روبرو شوند. روی ملحفه‌ها نفس نکش که آن‌ها را با یک یخ‌زدگی عجیب و غریب در تاریکی مواجه کنی. روی زمینشان به خواب نرو طوری که انگار که در خانه پدر و مادرت هستی که بعداً قرار باشد با بوی قهوه و صدای یک پادکست از خواب بیدار شوی.

همانطور که مادرت در ایستگاه قطار منتظر ایستاده و روی تلفن همراهش مجلهٔ تایم را می‌خواند، گوشی را نزدیک صورتش گرفته، چشمانش را نازک کرده و دست دیگرش را زیر کیف سیاهش قرار داده کنار او بایست. در قطار اگر صندلی کناری او خالی بود کنارش بنشین. انگشتانت را میان رشته موهای بلندش بکش تا زمانی که چشمانش را، بدون توجه به اینکه مقاله‌ای که دارد می‌خواند چقدر وحشتناک است، با شادی می‌بندد. وقتی که دوباره مشغول کاشتن گیاه آزالئا شده و مقدار خیلی کمی عرق کرده، چرا که بر خلاف تو معمولاً عرق نمی‌کند، سعی کن اشک نریزی. هیچ فرقی نمی‌کند. و تو هرگز نخواهی دانست که مادرت چه زمانی برایت حس غم و اندوه خواهد داشت.

وقتی که کوری با دوچرخه از روی پل بروکلین رد می‌شود کنارش پرواز خواهی کرد. البته زمانی که دوتا پای سالم داشتی هرگز نمی‌توانستی این کار را بکنی. اشکالی ندارد. روی میز محل کارش می‌نشینی و به دنده‌هایش ضربه‌ای می‌زنی تا جیغ بکشد و همکارانش بچرخند و او را نگاه کنند. روی صندلیش می‌نشینی و پاهایت را چون صدفی دورش حلقه می‌کنی. وقتی که از جایش بلند می‌شود لیز نمی‌خوری و روی زمین نمی‌افتی. در عوض شناور خواهی شد. می‌توانی تا دستشویی مردان دنبالش بروی، اما شاید احساس تنبلی کنی. وقتی که در استودیو مشغول ورزش کردن است در حالی که فقط یک شورت پوشیده و صداهای بلند از خودش در می‌آورد، روی قفسه کتاب‌هایش می‌نشینی و تماشایش می‌کنی. هر شب در بغلش خواهی بود. وقتی که غذا درست می‌کند، چیزهایی که نیاز دارد را به او می‌دهی. مطمئن خواهی شد که اجاق گاز خاموش است. وقتی با خودش فکر می‌کند: «اسم فلان چیز چه بود؟» با بلندترین صدای خیالی جوابش را در استودیو داد خواهی زد. آرزو می‌کنی که کاش می‌توانست صدایت را بشنود، حتی اگر همچنان بگوید که زیادی و الکی عذرخواهی می‌کنی. وقتی که به سمت خانه رانندگی می‌کند روی صندلی شاگرد می‌نشینی، اما، درست در زمان مناسب، به مبل وسط استودیو میپری که به یاد بیاوری دیدن او هنگامی که از درب استودیو وارد می‌شد چه حسی داشت.

و سپس یک روز می‌رسد که متوجه خواهی شد باید بیخیال این فانتزی‌های خیالی بشوی. زمانی که متوجه بشوی، به بالا پرواز خواهی کرد تا به جاودانگی برسی – یا شاید هم پایین؟ یا به کناره‌ها؟ در حال چرخیدنی یا لرزیدن؟ حرکت می‌کنی یا بدون حرکت مانده‌ای؟ بی‌نهایت بزرگ است یا بی‌نهایت ناموجود؟ اصلاً مگر تفاوتی می‌کند؟ و آیا با این موضوع کنار خواهی آمد که به اندازه‌ای به یاد نخواهی آورد که دلت برای همه چیز تنگ شود، برای همه‌شان تنگ شود و برای خودت تنگ شود؟

Chuck Rhoades: Excuse me, sir.
Man: What?
Chuck Rhoades: You didn’t clean up after your dog.
Man: Yeah, I forgot the bag today.
Chuck Rhoades: Oh, I don’t think so because, you know, it’s not just the statutory law, it’s the law of civility, man. And I’ve seen you before. You come out of that building, your dog craps, and you just leave it where it falls.
Man: Why don’t you mind your business?
Chuck Rhoades: This is my business.
Man: Oh, you’re that guy.
Chuck Rhoades: I am that guy.
Man: All right, well, do you have an extra bag?
Chuck Rhoades: No, no. See, I used mine.
Man: Well, I’ll get it next time.
Chuck Rhoades: No, I think you need to get it this time.
Man: Why don’t you let it slide?
Chuck Rhoades: “Let it slide.” That sounds simple, easy. Sure, let it slide. That’s just some dog shit. But those are three devious little words. You know, if if I let your dog shit slide, then I have to be okay with this whole plaza filling up with it, which it would before we know it. Oh, then it would be on our pant legs and our shoes, and we would track it into our homes, and then our homes would smell like shit, too. It’d be easy to let it slide. You know, why don’t we, uh, why don’t we let petty larceny slide, too? Some kid steals five bucks from a newsstand? Who cares? Well, maybe next time he decides to steal your TV or break into your brownstone and steal your fucking wife. But what difference does it make? Because by then, we’re all living in shit anyway.

-Billions (2016)

«و آه از تنهایی – که جان را به آتش می‌کشد. به سوپ غلیظ و داغی می‌ماند که نمی‌شود آن را توی دهان تحمل کرد. مگر آنکه چندین و چندبار به آن فوت کنی؛ و شگفتا که پیوسته در برابر من است، توی کاسهٔ ضخیم و سنگین سفید چینی، که به متکایی کهنه و رنگ و رو رفته شباهت دارد. این کیست که پیوسته می‌خواهد آن را به زور به من بخوراند؟»

-یوکیو میشیمی – برف بهاری

Thaddeus Stevens: How can I hold that all men are created equal, when here before me stands, stinking, the moral carcass of the gentleman from Ohio, proof that some men are inferior. Endowed by their Maker with dim wits, impermeable to reason, with cold, pallid slime in their veins instead of hot red blood! You are more reptile than man, George! So low and flat, that the foot of man is incapable of crushing you!

George Pendleton: How dare you?

Thaddeus Stevens: Yet even you, Pendleton, who should have been gibbeted for treason long before today, even worthless unworthy you ought to be treated equally before the law! And so again, sir, and again and again and again I say: I do not hold with equality in all things. Only with equality before the law.

-Lincoln (2012)

-شهامت این را داشته باش یک لاقبا، که اگر سر میزی دیگر احترام سرو نمی‌شد، از سر آن میز برخیری.

-شرابش ولی جبران مافات می‌کرد که نشستم، ارباب.

For the past year, I haven’t had a straight smile on my face for more than a couple of minutes. Tonight she put a smile on my face that couldn’t even be wiped out by a tornado. It was the longest smile, the best feeling in the world. Felt like I was on the clouds.

Oh, I forgot how it feels to be happy.

فریده و فردین را همیشه تحسین می‌کردم؛ از همان روز اول که دیدمشان به گمانم. از امروز، به فریده افتخار هم می‌کنم.

منتظرم. این دقایق لعنتی هم چه دیر می‌گذرند. هر کدامشان به عمری می‌مانند طولانی و رقّت‌آور.