این چهره یک فمینیست است


رئیس جمهور بودن جنبه‌های دشوار بسیار زیادی دارد. البته مزایایی نیز وجود دارد. آشنایی با افراد خارق‌العاده از سرتاسر کشور. مستقر بودن در دفتری که از طریقش می‌توان در سرنوشت یک ملت تاثیرگذار بود. یکم نیروی هوایی.

اما شاید بزرگترین هدیه غیرمنتظرهٔ این شغل زندگی در بالاخانهٔ محل کار است. برای سال‌های متمادی زندگی من در رفت و آمدهای طولانی صرف شد. از خانه‌ام در شیکاگو تا اسپرینگفیلد ایلینویز که محل کارم به عنوان سناتور ایالتی در آن‌جا واقع بود، و سپس به واشنگتن دی سی به عنوان سناتور ایالات متحده آمریکا. طی کردن این مسافت‌های طولانی به این معنی بود که می‌بایست برای اینکه آن همسر و پدری باشم که می‌خواهم، بیشتر از پیش تلاش کنم.

در هفت سال و نیم گذشته این مسافت طولانی به ۴۵ ثانیه تقلیل یافته. ۴۵ ثانیه‌ای که برای پیمودن سالن پذیرایی تا دفتر بیضی ریاست جمهوری نیاز است. در نتیجه، قادر بودم زمان بسیار بیشتری در کنار دخترانم بگذرانم و شاهد رشد و تبدیل شدنشان به زنانی جوان و باهوش، بامزه، مهربان و فوق‌العاده باشم.

این شاهد بودن همیشه هم آسان نیست – به تماشا نشستن این‌که آماده می‌شوند لانه را ترک کنند. ولی چیزی که باعث می‌شود به آیندهٔ آن‌ها خوش‌بین باشم این است که اکنون زمان خارق‌العاده‌ای برای زن بودن است. پیشرفتی که در ۱۰۰ سال گذشته، ۵۰ سال گذشته، و درست است، در ۸ سال گذشته داشته‌ایم، باعث شده زندگی دخترانم به میزان قابل توجهی بهتر از مادربزرگانشان باشد. این حرف را نه فقط به عنوان رئیس جمهور، که به عنوان یک فمینیست می‌گویم.

در طول زندگی من، اساساً از بازار کاری که در آن زنان حق فعالیت در عناوین شغلی محدود و انگشت شماری داشتد به جایی رسیده‌ایم که نه تنها زنان نصف نیروی کار را تشکیل می‌دهند، بلکه در تمام بخش‌ها پیشرو نیز هستند. از ورزش تا هوا و فضا، از هالیوود تا دادگاه عالی. شاهد این بوده‌ام که شما زنان چگونه این آزادی را به دست آورده‌اید که در مورد نحوهٔ زندگیتان تصمیم بگیرید و انتخاب کنید – در مورد بدنتان، در مورد تحصیلاتتان، در مورد شغل و امور مالیتان. آن روزهایی که برای دریافت کارت اعتباری به همسر نیاز داشتید به تاریخ پیوسته. در حقیقت زنان امروز، چه متاهل و چه مجرد، بیشتر از هر زمان دیگری در تاریخ از نظر مالی مستقل هستند.

پس نباید مسیری که تا کنون آمده‌ایم را دست کم بگیریم. این کار بدخدمتی به تمام کسانی است که زندگیشان را صرف مبارزه در راه عدالت کرده‌اند. در عین حال، هنوز کارهای زیادی برای بهبود چشم‌انداز زندگی زنان در اینجا و سرتاسر جهان وجود دارد که باید انجامشان دهیم. و در حالی که من به کارکردن روی سیاست‌های خوب ادامه خواهم داد – از حقوق برابر در ازای کار برابر گرفته تا حفاظت از حقوق باروری – تغییراتی هستند که هیچ ارتباطی با تصویب قوانین جدید ندارند.

در حقیقت مهم‌ترین تغییر احتمالاً ممکن است سخت‌ترین تغییر نیز باشد- و آن ایجاد تغییر در خودمان است.

در این مورد در اولین نشست «ایالت متحده زنان» که ماه ژوئن در کاخ سفید برگزار شد مفصل صحبت کردم. با اینکه راه زیادی را آمده‌ایم، هنوز هم ذهن اغلب ما با کلیشه‌هایی در مورد اینکه مردان و زنان چگونه باید رفتار کنند بسته‌بندی شده است. یکی از قهرمانان زندگی من شرلی چیشولم است، اولین آفریقایی-آمریکایی که برای نامزدی ریاست جمهوری یک حزب اصلی کاندید شد. او یک بار گفته بود: «کلیشه‌های عاطفی، جنسی و روحی زنان از آن‌جایی آغاز می‌شود که دکتر می‌گوید: دختر است.» به خوبی می‌دانیم که این کلیشه‌ها از سنین کودکی روی اینکه دختران چگونه خود را می‌بینند تاثیر می‌گذارند و این حس را به آنان اتقاء می‌کند که اگر به طور مشخص و از پیش تعیین شده‌ای رفتار نکنند ارزش کمتری در جامعه خواهند داشت. در حقیقت کلیشه‌های جنسیتی تمام ما را فارغ از جنسیت، هویت جنسی و گرایش جنسی تحت تاثیر قرار می‌دهند.

مهم‌ترین افراد زندگی من همیشه زنان بوده‌اند. من توسط مادری مجرد بزرگ شدم که عمدهٔ زندگی حرفه‌ای خود را برای کمک به زنان کشورهای در حال توسعه صرف کرده. دیدم که مادربزرگم که در بزرگ کردن من به مادرم کمک می‌داد، چگونه برای پیمودن پله‌های موفقیت در بانک محل خدمتش تلاش می‌کرد و به دلیل جنسیتش همیشه با درهای بسته مواجه می‌شد. من دیده‌ام که میشل چگونه میان مدیریت خانواده و داشتن حرفه‌ای شلوغ تعادل برقرار کرده است. مانند بسیاری از مادران شاغل نگران قضاوت‌ها و برخوردها بود که چگونه میان حرفه و وظایف مادری تعادل برقرار خواهد کرد، با این‌که می‌دانست تعداد کمی از مردم انتخاب‌های من را زیر سوال می‌برند. و واقعیت این است زمانی که دخترانمان کوچکتر بودند، من معمولا به دور از خانه و در حال خدمت در مجلس قانون‌گذاری بودم، در حالی که با وظایفم به عنوان استاد حقوق در دانشگاه هم سر و کله می‌زدم. حالا که به عقب نگاه می‌کنم میبینم با اینکه گاهاً در انجام کارهای خانه کمک می‌دادم، ولی اکثر مواقع درگیر برنامه‌ها و کارهای خودم بودم. بار مدیریت خانواده به طور نامتناسب و ناعادلانه‌ای بر دوش میشل افتاده بود.

بنابراین می‌خواهم فکر کنم که از چالش‌های منحصر به فردی که زنان با آن مواجه هستند، آگاهم – و همین آگاهی فمینیست بودنم را شکل داده است. ولی باید اعتراف کنم وقتی که پدر دو دختر باشید، بیش از پیش در مورد اینکه چگونه کلیشه‌های جنسیتی در جامعه نفوذ دارند آگاهی پیدا خواهید کرد. نشانه‌های اجتماعی منتقل شده از طریق فرهنگ را درک خواهید کرد. فشار عظیمی که دختران تحمل می‌کنند تا به شکل خاصی لباس بپوشند و رفتار کنند و حتی فکر کنند را حس خواهید کرد.

همین کلیشه‌ها فهم و آگاهی من به عنوان یک مرد جوان را هم تحت تاثیر قرار داد. وقتی بدون پدر بزرگ شدم، زمان زیادی صرف کردم تا شخصیتم را کشف کنم، بفهمم دنیا چگونه به من نگاه می‌کند و اینکه می‌خواهم چگونه مردی باشم. این که درباره مردانگی پیامی از طرف جامعه دریافت کنی و باور کنی راهی درست و راهی غلط برای مرد بودن وجود دارد، آسان است. اما زمانی که بزرگتر شدم متوجه شدم ایده‌هایی که در مورد سرسخت بودن و باحال بودن داشتم با شخصیتی واقعی خودم فاصله داشت. این ایده‌ها یک تظاهر از جوانی و حس ناامنی‌ای بود که در من وجود داشت. زندگی بسیار ‌آسان‌تر شد زمانی که خود واقعیم را شناختم.

پس باید از این محدودیت‌ها عبور کنیم. این نگرش که دخترانمان باید سرسنگین و متین باشند و پسرانمان سرسخت باید تغییر کند. نگرشی که دخترانمان را به خاطر صحبت کردن با صدای بلند و پسرانمان را به خاطر اشک ریختن نکوهش می‌کند باید تغییر کند. باید این نگرش که زنان را به خاطر جنسیتشان نکوهش می‌کند و به مردان به خاطر جنسیتشان پاداش می‌دهد باید تغییر دهیم

این نگرش که اجازهٔ آزار و اذیت زنان به طور روتین به زنان را می‌دهد حال چه در خیابان باشند و چه در فضای مجازی، باید تغییر کند. این نگرش که به مردان یاد می‌دهد از حضور و موفقت یک زن احساس خطر کنند باید تغییر کند.

نگرشی که به مردان برای عوض کردن یک پوشک تبریک می‌گوید، پدران تمام وقت را مسخره و خجالت زده می‌کند و به زنان شاغل زخم زبان می‌زند باید تغییر کند. نگرشی که برای اعتماد به نفس، حس رقابت و بلندپروازی ارزش قائل است اما نه در صورتی که یک زن باشی، باید تغییر کند. اگر زن باشی به ناگهان «قلدر» به نظر می‌رسی و ناگهان همان ویژگی‌هایی که برای رسیدن به موفقیت نیاز داشتی تو را عقب نگه می‌دارند.

باید این فرهنگ را تغییر دهیم که زنان به ویژه رنگین پوست را زیر زره بین بی رحمی خود قرار می‌دهد. میشل اغلب در این مورد صحبت می‌کند. حتی پس از رسیدن به موفقیت، هنوز به خودش شک و تردیدهایی داشت – باید نگران این می‌بود که آیا ظاهر و رفتار درست و قابل قبولی دارد؟ نکند یک وقت مدعی یا زیادی «عصبانی» به نظر برسد.

به عنوان یک پدر یا مادر، کمک دادن به فرزندان برای اینکه این محدودیت‌ها را کنار بزنند یک فرآیند یادگیری مداوم است. میشل و من دخترانمان را طوری بزرگ کردیم که اگر با استاندارد دوگانه‌ای در رابطه با جنسیت یا نژادشان برخورد کردند با آن مقابله کنند. حتی اگر متوجه شدند این اتفاق راجع به شخص دیگری در حال وقوع است باید با آن مقابله کنند. مهم است الگوهایی داشته باشند که در فیلد تخصصشان به بالاترین درجات برسند. و بله، مهم است که پدرشان یک فمینیست است، چرا که الآن این را از تمام مردان انتظار دارند.

مقابله با تبعیض جنسیتی وظیفهٔ مردان نیز هست. به عنوان شوهر یا شریک یا دوست پسر باید سخت تلاش کنیم و آگاه باشیم تا روابطی واقعا برابر با شریکمان شکل دهیم.

خبر خوب این است که هرکجای کشور، و حتی سرتاسر جهان که می‌روم، می‌بینم که مردم سعی دارند فرضیه‌های به تاریخ پیوسته در مورد نقش‌های جنسیتی را کنار بزنند. از مردان جوانی که به کمپین «ما هم مسئولیم» پیوستند تا تعرضات جنسی در محوطه دانشگاه را ریشه‌کن کنند، تا زنانی که به اولین تکاورهای ارتشمان تبدیل شدند، نسل شما نمی‌پذیرد که با تفکرات قدیمی محدود شود. شما به همه ما کمک می‌دهید تا متوجه شویم پیروی از عقب‌ماندگی و مفهومی خشک و سخت از هویت برای هیچ‌کس، مرد، زن، همجنس‌گرا، دگرجنس‌گرا، تراجنسیتی یا غیره، خوب نیست. این کلیشه‌ها توانایی ما برای اینکه خودمان باشیم را محدود می‌کنند.

در این پاییز یک انتخابات تاریخی پیش رو داریم. دویست و چهل سال پس از تاسیس کشورمان، و تقریبا صد سال پس از آن‌که زنان بالاخره حق رای به دست آوردند، یک زن نامزد ریاست جمهوری یکی از احزاب اصلی شده است. فارغ از دیدگاه‌های سیاسیتان، این یک لحظه تاریخی برای آمریکا است. و این فقط یک مثال دیگر از این است که زنان چه مسیر طولانی‌ای را به سمت برابری پیموده‌اند.

می‌خواهم تمام دختران و پسرانمان بدانند که این میراث آن‌هاست. می‌خواهم بدانند که داستان ما نه فقط دربارهٔ بنجامین فرانکلین‌ها، که در مورد هریت تابمن‌ها نیز هست. از آن‌ها می‌خواهم نقش خود را ایفا کنند در تضمین اینکه آمریکا مکانی است که هر کودک می‌تواند در زندگیش به آن‌چه می‌خواهد برسد.

فمینیسم قرن بیست و یکم در همین مورد است: ایده این است که زمانی که همه با هم برابر باشیم، آزادتر خواهیم بود.

-باراک اوباما، چهل و چهارمین رئیس جمهور ایالات متحدهٔ آمریکا.

به خود جوانم

اینقدر گریه نکن. موقع شیر خوردن نوک پستان‌های مادر را گاز نگیر. توی دستشویی جیش کن. دندان در بیاور. با برس مو توی سر برادر کوچک‌ترت نزن. خواندن را یاد بگیر. الف، ب، پ، ت و بقیه حروف الفبا. تمرین کن. با ماژیک مشکی روی بدنت نقاشی نکش و هنگامی که مامان و بابا مهمان دارند لخت جلویشان نگرد. با دخترعمویت راجع به ومپایرها صحبت نکن. کارت اشتراک مجله را نخور. لباس‌هایت را توی وام حمام ننداز. به خودت اعتماد داشته باش.

وقتی که هوا سرد و یخ‌بندان است به برادر کوچکت نگو میلهٔ وسط حیاط را لیس بزند، چرا که انجامش می‌دهد – اگر این ایده را با او در میان نمی‌گذاشتی هرگز به ذهن خودش خطور نمی‌کرد. به پدر و مادرت دروغ نگو که یک کلاس اولی یک شیرکوهی در زمین بازی مدرسه دیده، باعث می‌شوی مدرسه را به حالت تعلیق در بیاورند و معاون مدرسه از ترس زیر میز ضدگلوله‌اش قایم شود طوری که باسنش بیرون بماند. وقتی که پسرها مداد فیلی‌ات را توی یک صندوق پست انداختند گریه نکن. یکی را پیدا کن و به او بگو در مدرسه چه خبر است. بگو «پسرها من را اذیت می‌کنند.» بگو «دماغم خونی شد چون پارکر مرا پرت کرد و خوردم به دیوار.»

به لیلی دروغ نگو که پدر و مادرت بابت اینکه به او پول قرض دادی تا یک تاپ رکابی قرمز بخرد از تو عصبانی شدند، فقط به این خاطر که بابت اینکه سینه‌هایش در آن تاپ خوب دیده می‌شوند به او حسودی می‌کنی. سعی کن از وقت گذراندن با جردن لذت ببری. وقتی از کالج با تو تماس می‌گیرد راجع به چیزهایی جز شکایت از هم‌کلاسی‌ها و دوستانت با او صحبت کن.

نمیر. دلیلی برای مردن وجود ندارد. چرا می‌میری؟ به خودت اطمینان داشته باش. به مرور زمان یاد می‌گیری که نباید بمیری. زنده بودن را دوست خواهی داشت. برمیگردی و به خود جوان‌تر و زنده‌ات نگاه می‌کنی و می‌گویی: «چه دختر زیبایی. حیف که قدر خودش را نمی‌دانست.»

دنبال جردن نرو. مگر جردن با تو چه کرده جز اینکه شب قبل از پروازت به موناکو به تو گفته که می‌خواهد «دوستی‌های دیگر را دنبال کند»، یا به قول خودمان «با زنان دیگر قرار بگذارد». حس می‌کنم اگر زمانی که در پلازا به او برخورد می‌کنی از او عذرخواهی نکنی بهتر است. مثلا، عذرخواهی منجر به پشیمانی می‌شود و میل به دنبال کردن او.

برای پیدا کردن گردنبند آرامش بخشت زمین را سرگردان نگرد. احتمالا جایی بین کفپوش‌های استودیوی کوری افتاده است. البته شاید هم نه، چرا که کفپوش‌ها را همیشه تمیز نگه می‌دارد و تو هم فقط مدت کوتاهی قبل از مرگت او را می‌شناختی. گریه و زاری نکن، طوفان راه نینداز، سطل آشغال‌ها را اینطرف و آنطرف پرتاب نکن و ستون‌ها را نلرزان. می‌دانم که گردنبندی ساده و دوست داشتنی بود و یک طول فریبنده به ترقوه‌هایت می‌داد، ولی مگر نه اینکه قیمتش فقط ۳۰ دلار بود؟ حتی اگر پیدا شود مگر می‌توانی آن را دوباره بپوشی؟

کنار جردن و دوست دخترش دراز نکش و خوابیدنشان را تماشا نکن و نامحسوس تخت‌خوابشان را سرد نکن که مجبور شوند متناوباً برای بستن پنجره از جایشان بلند شوند و با پنجره‌ای بسته روبرو شوند. روی ملحفه‌ها نفس نکش که آن‌ها را با یک یخ‌زدگی عجیب و غریب در تاریکی مواجه کنی. روی زمینشان به خواب نرو طوری که انگار که در خانه پدر و مادرت هستی که بعداً قرار باشد با بوی قهوه و صدای یک پادکست از خواب بیدار شوی.

همانطور که مادرت در ایستگاه قطار منتظر ایستاده و روی تلفن همراهش مجلهٔ تایم را می‌خواند، گوشی را نزدیک صورتش گرفته، چشمانش را نازک کرده و دست دیگرش را زیر کیف سیاهش قرار داده کنار او بایست. در قطار اگر صندلی کناری او خالی بود کنارش بنشین. انگشتانت را میان رشته موهای بلندش بکش تا زمانی که چشمانش را، بدون توجه به اینکه مقاله‌ای که دارد می‌خواند چقدر وحشتناک است، با شادی می‌بندد. وقتی که دوباره مشغول کاشتن گیاه آزالئا شده و مقدار خیلی کمی عرق کرده، چرا که بر خلاف تو معمولاً عرق نمی‌کند، سعی کن اشک نریزی. هیچ فرقی نمی‌کند. و تو هرگز نخواهی دانست که مادرت چه زمانی برایت حس غم و اندوه خواهد داشت.

وقتی که کوری با دوچرخه از روی پل بروکلین رد می‌شود کنارش پرواز خواهی کرد. البته زمانی که دوتا پای سالم داشتی هرگز نمی‌توانستی این کار را بکنی. اشکالی ندارد. روی میز محل کارش می‌نشینی و به دنده‌هایش ضربه‌ای می‌زنی تا جیغ بکشد و همکارانش بچرخند و او را نگاه کنند. روی صندلیش می‌نشینی و پاهایت را چون صدفی دورش حلقه می‌کنی. وقتی که از جایش بلند می‌شود لیز نمی‌خوری و روی زمین نمی‌افتی. در عوض شناور خواهی شد. می‌توانی تا دستشویی مردان دنبالش بروی، اما شاید احساس تنبلی کنی. وقتی که در استودیو مشغول ورزش کردن است در حالی که فقط یک شورت پوشیده و صداهای بلند از خودش در می‌آورد، روی قفسه کتاب‌هایش می‌نشینی و تماشایش می‌کنی. هر شب در بغلش خواهی بود. وقتی که غذا درست می‌کند، چیزهایی که نیاز دارد را به او می‌دهی. مطمئن خواهی شد که اجاق گاز خاموش است. وقتی با خودش فکر می‌کند: «اسم فلان چیز چه بود؟» با بلندترین صدای خیالی جوابش را در استودیو داد خواهی زد. آرزو می‌کنی که کاش می‌توانست صدایت را بشنود، حتی اگر همچنان بگوید که زیادی و الکی عذرخواهی می‌کنی. وقتی که به سمت خانه رانندگی می‌کند روی صندلی شاگرد می‌نشینی، اما، درست در زمان مناسب، به مبل وسط استودیو میپری که به یاد بیاوری دیدن او هنگامی که از درب استودیو وارد می‌شد چه حسی داشت.

و سپس یک روز می‌رسد که متوجه خواهی شد باید بیخیال این فانتزی‌های خیالی بشوی. زمانی که متوجه بشوی، به بالا پرواز خواهی کرد تا به جاودانگی برسی – یا شاید هم پایین؟ یا به کناره‌ها؟ در حال چرخیدنی یا لرزیدن؟ حرکت می‌کنی یا بدون حرکت مانده‌ای؟ بی‌نهایت بزرگ است یا بی‌نهایت ناموجود؟ اصلاً مگر تفاوتی می‌کند؟ و آیا با این موضوع کنار خواهی آمد که به اندازه‌ای به یاد نخواهی آورد که دلت برای همه چیز تنگ شود، برای همه‌شان تنگ شود و برای خودت تنگ شود؟

در هند، حتی امروزه وقتی برای خرید نوار بهداشتی به سوپرمارکت محله مراجعه کنید، می‌توانید انتظار داشته باشید فروشنده (که اغلب مرد است) نگاهش را از شما بدزدد. بدون گفتن کلمه‌ای یک بسته نوار بهداشتی از عقب مغازه برداشته، داخل یک پلاستیک سیاه می‌گذارد طوری که هیچکس متوجه نشود چه چیزی خریده‌اید و آن را به دستتان می‌دهد. مانند پرده‌ای که برروی ناراحتی ماهانه‌ات انداخته می‌شود. یکی از بزرگ‌ترین نام‌های تجاری نوار بهداشتی در هند «نجوا» نام دارد، یک استعاره‌ی عالی برای اینکه چگونه باید در مورد قاعدگی خود صحبت کنید، اگر قرار باشد اصلا در موردش سخنی گفته شود.

من یک فمنیست مطمئن از خود و مفتخر هستم. با این حال شرایط اجتماعی در هند پیرامون قاعدگی آنقدر سفت و سخت تثبیت شده است که در دوران جوانیم اگر نیاز داشتم از همکارانم نوار بهداشتی بگیرم، مجبور بودم آن را در میان روزنامه یا لوازم‌التحریر دفتر حمل کنم.

قاعدگی ما همیشه و از طریق روش‌های مختلف بر علیهمان استفاده شده است. برای خجالت دادنمان، برای شرم‌گین کردنمان، از نظر جنسی سرکوب کردنمان، و البتّه برای کثیف جلوه دادنمان. زنان مسلمان به من گفته‌اند که در زمان قاعدگیشان اجازه‌ی نماز خواندن ندارند. زنان هندو مجبور شدند به دادگاه شکایت کنند تا اجازه‌ی حضورشان در معابد داده شود. خانه‌هایی وجود دارد که در آن‌ها ورود زنان و دختران در دوران «ناپاکی» به آشپزخانه ممنوع است.

حال شاهد پیشنهادی عجیب و غریب هستیم که نتیجه‌اش فقط به حاشیه راندن بیشتر زنان خواهد بود. کمپینی در هند خواستار ارائه‌ی مرخصی یک روزه برای روز اول قاعدگی به زنان شده است. در آغاز که در مورد این کمپین شنیدم آن را جدی نگرفتم. بیشتر به یک حرکت خودخواهانه‌ و بی‌هوده‌ی پسافمنیسمی شبیه بود. اما در کمال تعجب، این بحث تبدیل به یک موضوع داغ و مهم روز شده است. حتی یکی از رسانه‌ها این سیاست متزلزل را برای کارکنان زنش تصویب کرده است.

«مرخصی روز اول قاعدگی» ممکن است ترقی‌گرایانه به نظر برسد، اما در حقیقت برنامه‌های فمنیسم برای رسیدن به برابری جنسیتی، مخصوصا در حرفه‌های تحت سلطه‌ی مردان را بی اهمیّت می‌کند. و بدتر از آن، این موضوع را مجدداً تائید می‌کند که در زندگی زنان یک جبرگرایی بیولوژیکی وجود دارد. ساختاری که زنان نسل من سال‌هاست سعی در به چالش کشیدن آن دارند. آن جک‌های بی‌معنی همکاران مردتان در مورد «اون موقع از ماه» یا «پی ام اس» را به یاد دارید؟ خب پیشنهاد مرخصی روز اول قاعدگی فقط روی این موضوع تاًکید می‌کند که در مورد عملکرد بدنی زنان چیزی عجیب و غریب وجود دارد.

درست است که قاعدگی ما می‌تواند به شدّت ناراحت‌کننده و اغلب همراه با درد باشد، اما معمولاً برای تسکین دردمان به یک استامینوفن یا مفنامیک اسید نیاز است، شاید هم یک دوش آب گرم.

در قسمت روستایی هند، شکاف در بهداشت قاعدگی، ننگ اجتماعی، عدم دسترسی به دستمال‌های بهداشتی یا توالت ارزان قیمت و عدم وجود مکانیزم دفع پدهای بهداشتی، دختران را از مدرسه دور نگه می‌دارد. گزارش سازمان ملل متحد تائید می‌کند که ۲۰ درصد از دختران پس از رسیدن به بلوغ ترک تحصیل می‌کنند؛ در آفریقای سیاه، از هر ۱۰ دختر، ۱ دختر مدرسه را در دوران قاعدگی از دست می‌دهد. در نپال «کلبه‌های قاعدگی» وجود دارد که زنان در دوران قاعدگی در آنجا قرنطینه می‌شوند.

سرتاسر دنیا، قاعدگی یک پایه و اساس برای ایجاد موانع سر راه زنان بوده است. دختران به دلیل تابوهای فرهنگی، فقر و فقدان امکانات اساسی در دوران قاعدگیشان از آموزش و پرورش محروم می‌شوند — و ما اینجا هستیم، جایی که زنان نخبه و لوس تقاضای ماندن در خانه را دارند. هیچکس متوجه طنز تلخ درون ماجرا نیست؟

با وجود رشد اقتصادی، مشارکت زنان نیروی کار در هند کاهش یافته. فقط ۲۷ درصد زنان هند نیروی کار هستند. پایین ترین سطح در میان کشورهای نوظهور BRICK (برزیل، روسیه، هند، چین، آفریقای جنوبی)؛ در میان کشورهای G20، رتبه‌ی هند فقط از عربستان سعودی بهتر است. به جای متمرکز کردن انرژیمان روی این آمارهای هشداردهنده، ایده‌های مسخره مانند مرخصی یک روزهٔ پریود، زمینه‌های لازم برای تبعیض در محل کار را فراهم می‌کنند، یا حتی بدتر از آن، باعث انکار برخی از نقش‌ها به طور کامل از زنان می‌شوند.

باید برای حق زنان برای ورود به ارتش، خلبانی جت‌های جنگی و رفتن به فضا مبارزه کنیم. موانع در حال حاضر به اندازهٔ کافی بلند هستند؛ حالا می‌خواهیم یک مانع مهمل دیگر هم اضافه کنیم؟ در سال ۱۹۹۹ که جنگ میان هند و پاکستان در گرفت، تلاش زیادی کردم که اجازه‌ی تهیهٔ گزارش از خط مقدم را بگیرم. یکی از مقامات ارتش به من گفت: «دستشویی و حمّام جداگانه، تخت جداگانه برای زنان نداریم». با خواهش و استدلال‌های مختلف راه خودم را به خط مقدم باز کردم. اما تصور کنید اگر در آن زمان همچین درخواستی در مورد مرخصی روز اول پریود وجود داشت؛ ممکن بود ارتش به من چه پاسخی بدهد؟ در ضمن، زمانی که از خط مقدم گزارش تهیه می‌کردم دوران قاعدگی خود را می‌گذراندم.

برخی از زنان مشکلات اندوتریوز و درد شدید قاعدگی را مطرح کرده‌اند. من احساس همدردی می‌کنم — اما این مشکلات پایه‌ای برای مرخصی پزشکی گرفتن هستند، نه دلایلی برای تبدیل این استثنائات به هنجار مرخصی قاعدگی. دیگران یادآور شده‌اند که مرخصی زایمان هم یکی از مزایای مخصوص زنان است و چرا من به آن معترض نیستم. نکته‌ی اوّل، من فکر نمیکنم که زایمان و قاعدگی قابل مقایسه هستند؛ نکته‌ی دوّم، من معتقدم زمان آن برای چارچوب فمنیستی فرا رسیده که برروی برابری در خانه تمرکز کند که یک عامل کلیدی برای برابری در محل کار محسوب می‌شود. من با ایده‌ی مرخصی خانوادگی بسیار راحت‌تر هستم که برای مردان و زنان در دسترس باشد.

اما برای زنان، استفاده از مبارزه با تابوهای قاعدگی به عنوان یک عذر برای دریافت امتیازات ویژه، به جدیّت حرکت فمنیسم لطمه وارد می‌کند. باید جلوی این تبعیض جنسیتی را بگیریم. پایان.

 

برگردان امیر – زمستان ۱۳۹۶

بویی از جنگ ندارد

به عنوان یک دختربچه در ایران من عاشق نوروز بودم. اولین روز بهار. تنها زمانی بود که بزرگ‌سال‌ها سرزنده و پر امید به نظر می‌رسیدند. حتی کج‌خلق‌ترین اعضای فامیل به طریقی شاداب و سرزنده می‌شدند و چهره‌ای صمیمی از خود نشان می‌دادند که در بقیه‌ی طول سال قابل رویت نبود. مثل فیلم پیله بود، به جز اینکه مردم با به دنیا آمدن بهار جوانتر می‌شدند، نه بیگانگان.

برای من نوروز به معنای لباس نو پوشیدن و رفتن به خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ‌ها، خاله جان، باقی خاله‌ها، دوستان مامان که مثل خاله بودند، دایی ها و عمه عموها بود. سنت بود که به ترتیب سن و سال به دیدار فامیل برویم. شیرینی می‌خوردم، چای می‌نوشیدم و به حرف‌های بزرگتر‌ها که از آرزوهایشان برای سال جدید می‌گفتند گوش می‌کردم. بوی گل سنبل که سنبل نوروز است به تمام سرسراها نفوذ می‌کرد. (الآن بهتان می‌گویم، هیچ چیزی برای دوست نداشتن در مورد نوروز وجود ندارد. مثل جاستین ترودو برای تعطیلی‌هاست.)

در تمام خانه‌ها یک هفت سین وجود داشت. نمایشی رنگارنگ از هفت مورد نمادین که بیانگر سلامت، ثروت و عشق است. یکی از این موارد سبزه بود که بیانگر تولدی دوباره بود. آماده سازی سبزه‌ها قبل از عید با کاشتن دانه‌های مختلف مانند عدس آغاز می‌شد و آدم فشاری حس می‌کرد که کشتش به یک ورقه‌ی ضخیم و سالم از سبزه برای نوروز تبدیل شود. این روزها آموزشش را می‌توانید در یوتیوب پیدا کنید ولی زمان ما بعضی از اعضای فامیل برای مهارتشان در کشت سبزه‌ی نوروز توسط همگان تحسین شده بودند. اگر دانه‌ها خیلی زود جوانه می‌زدند، شما چمن خشک شده داشتید. اگر هم دیر جوانه می‌زدند، شما تیغه‌هایی نازک از سبزه داشتید که قسمت‌هایی از آن نیز طاس بود. فشارها زیاد بود.

اما قسمت مورد علاقه‌ی من از هفت سین ماهی قرمز آن بود. نماد زندگی. مثل باقی بچه‌های ایرانی محروم از حیوان خانگی، ماهی قرمز نزدیک‌ترین جاندار به یک حیوان خانگی بود که می‌توانستم داشته باشم. سریال لَسی را دیده بودم و می‌دانستم که ماهی قرمز جایگزین مناسبی برای یک حیوان خانگی وفادار که اگر در چاه افتادی بیاید و نجاتت بدهد، نبود. با این حال ساعت‌ها را صرف تماشای ماهی کوچک در تنگ می‌کردم و دعاگویان که صبح روز بعد که بهش سر می‌زنم روی شکمش شناور نباشد. ماهی قرمز ممکن است نماد زندگی باشد، ولی برای من نماد ناامیدی نیز بود.

ما سال ۵۰ به آمریکا مهاجرت کردیم و خیلی زود متوجه شدیم که تنها ایرانیان شهر بودن برای جشن گرفتن نوروز کافی نبود. پدر و مادر من از همان اول هم زیاد اهل جشن گرفتن نبودند (خب هرکسی یک روزی به دنیا آمده دیگر، نیازی نیست بیش از حد قضیه را بزرگ کنیم). اما چالش اصلی احساس هیجان برای جشن گرفتن بین قرار دندانپزشکی و تمرین بستکبال بود.

اولین روز بهار برای هیچکس در آمریکا اهمیتی نداشت. این لحظه‌ی قابل احترام در فرهنگ ایرانی به معنای واقعی کلمه اینجا هیچ اهمیتی نداشت. هیچ فامیلی برای بازدید نداشتیم، پس نوروز به فقط یکی از عنصرهای ضروریش برایمان تقلیل یافت: تماس با فامیل در ایران. اوایل دهه ۵۰ این کار یک سرمایه گذاری و ریسک بزرگ بود. مادرم که تا صدای خانواده‌اش را می‌شنید زیر گریه می‌زد که منجر به پیشنهاد کاربردی پدر مهندسم می‌شد: که او باید قبل از تماس تلفنی گریه‌هایش را بکد تا مجبور نباشیم برای گریه کردن هزینه‌ای پرداخت کنیم. (پیشنهادم به همسران: از اینگونه پیشنهادات اجتناب کنید.)

در اوایل دهه شصت ایرانیان زیادی به آمریکا مهاجرت کردند. با قلبی سرشار از قدردانی به همراه ترس همانطور که سعی می‌کردند این سرزمین جدید را بپیمایند در حالی که هنوز به قطعاتی از گذشته‌شان چسبیده بودند. همراه با خودشان دستور پخت غذا، موسیقی و سنّت آوردند. نوروز برای پدر و مادرم آهسته آهسته به زندگی بازگشت. بنرهایی در سطح لوس آنجلس نصب می‌شد که برای همه آرزوی یک نوروز خوب را داشت. بعضی از سیاستمداران حتی جشن‌هایی را برای نوروز ترتیب می‌دادند. مادرم دوباره شروع به چیدن هفت سین کرد.

سپس سال ۹۶ آمد، و یک شب که در حال غصه خوردن به حال ماهیت عمیقاً چند دسته‌ی این کشور بودم، متوجه موضوعی شدم که پیش از این به آن توجه نکرده بودم. هر گروه از مهاجران چیزی به این کشور افزوده است، و ما ایرانیان اینجا هستیم که به شما نوروز را تقدیم کنیم. تعطیلاتی که فقط و فقط یک چیز از شما می‌خواهد – که امیدوار باشید. هزاران سال است که پابرجا بوده. هیچ بحث و جدلی در مورد نوروز وجود ندارد. به خاطرش هیچ گروهی از مردم بومی آواره نشده‌اند، هیچ جنگی جنگیده نشده، و هیچکس برای این جشن ما جانش را از دست نداده. مگر اینکه زمستان با یک سری افشاگری کثیف در مورد بهار سر و کله‌اش پیدا شود، مشکلی خاصی نداریم. در حالی که نوروز ریشه در زرتشتیسم، یکی از نخستین ادیان توحیدی دارد، چه کسی با دینی که شعارش «رفتار نیک، گفتار نیک و پندار نیک» است مخالفت می‌کند؟

پس آمریکایی‌ها، لطفا یک ایرانی را پیدا کنید و برای یک دقیقه مسائلی که باعث تفرقه بین ما می‌شود را فراموش کنید. درباره‌ی نوروز بپرسید. احتمالاً به شما باقلوای خانگی یا شیرینی نخودی تعارف می‌شود. لطفا شیرینی نخودی را امتحان کنید. ممکن است در ابتدا برایتان عجیب به نظر برسد، ولی مطمئن باشید ترافل‌های رام بال شما هم آن اوایل آن‌قدرها به نظر من جالب نمی‌آمدند. و در حالی که متعجب هستید که چرا شیرینی نخودی‌ها اینقدر سریع در دهانتان آب می‌شوند، بگذارید حرف بزنیم. ممکن است شگفت‌زده شوید از اینکه چقدر بیشتر از آن‌چه فکر می‌کردید با هم نقطه‌ی اشتراک داریم. این باید به همه‌ی ما امید بدهد.

به قلم فیروزه جزایری دوما
و برگردان امیرمسعود مهرابیان
زمستان ۹۶ – مارس ۲۰۱۸

گروگان

این دوّمین داستان از مجموعه داستانک‌هاییست که قرار است گاهاً از نیویورکر ترجمه کنم. نسخهٔ برگردان نشده را از اینجا بخوانید. اگر اشکالی در ترجمه دیدید عفو کنید و بگذارید به پای بی‌تجربگی. در صورت امکان هم مطّلعم کنید تا اصلاح شود.

در ابتدا هیچکس نمی‌دانست چه باید بکند. فرم‌های واریز روی زمین پخش شده بودند. یکی از مشتریان دستی به کلاه بیس بالش زد تا مطمئن شود کلاه هنوز بر سرش است.

سارق بانک هم همانقدر بهت زده به نظر می‌رسید. آدم‌های زیادی اطرافش بودند و او تازه متوجه تعداد زیاد آدم‌ها شده بود. جدا از تمام برنامه‌ریزی‌ها و آماده‌سازی‌ها، ساعت شلوغی بعد از ظهر را در نظر نگرفته بود.
گفت: «دستاتونو بگیرین بالا». مردم کم و بیش دستورش را انجام دادند. «شما همتون گروگانای منین».

یکی از وسط جمعیت گفت: «ولی ما دوس نداریم گروگان باشیم».

سارق جواب داد: «الان وضعیت اینجوریه رفیق. من میام تو، شما همه میشین گروگانام، یکمی پول برمیدارم و میرم، بعد شما دوباره آزاد میشین».

یکی دیگه از وسط جمعیت گفت: «ما میترسیم».

سارق کاملا درک می‌کرد – خود او هم ترسیده بود.

زن جوانی از کارمندان بانک همانطور که دستانش را بالای سرش گرفته بود یکی از دستانش را تکان داد و گفت: «من گروگانت میشم».

سارق گفت: «تو همین الانشم یکی از گروگانامی».

کارمند جواب داد: «ولی اونطوری بقیه میتونن برن تو گاوصندوق بشینن. عمراً هیچ راهی نیست از تو گاوصندوق تقاضای کمک کنن، تازه یه در گنده‌ی آهنیم داره. یعنی آدمای کمتری میتونن اوضاع رو خراب کنن. تازه من میتونم به همه‌چی پیشاپیش دسترسی داشته باشم».

نقشه‌ی خوبی بود و باعث شد سارق کمتر به این فکر کند که با وارد شدن در ساعت شلوغی به بانک خرابکاری کرده. «مطمئنی که اون تو زنگ خطر یا تلفن اظطراری نیست؟

کارمند جواب داد: «۱۰۰ سال عمرشه. عمرا اگه کسی بتونه از اون تو با بیرون تماس بگیره».

گروگان‌ها برگشتند تا ببینند سارق چه می‌گوید. اسلحه‌اش را میان دستانش جابه‌جا کرد و گفت: «خب». به خواندن ادامه دهید

او ساکت است، و من هم

او ساکت است، و من هم

او چای با لیمو می‌نوشد، هنگامی که من قهوه می‌نوشم

و این تفاوت بین ماست

مثل من پیراهنی گشاد و راه‌راه پوشیده

و مثل او، من هم روزنامه‌های عصر را می‌خوانم

متوجه نگاه مخفیانه‌ام نمی‌شود

متوجه نگاه مخفیانه‌اش نمی‌شوم

او ساکت است، و من هم

از پیشخدمت چیزی می‌پرسد

از پیشخدمت چیزی می‌پرسم …

گربه‌ی سیاهی از میانمان عبور می‌کند

نیمه شب را از میان سیاهی موهای گربه حس می‌کند

به او نمی‌گویم: آسمان امروز

صاف و آبیست

به من نمی‌گوید: آسمان امروز صاف است

به من نگاه کرده و می‌کند

به او نگاه کرده و می‌کنم

پای چپم را تکان می‌دهم

پای راستش را تکان می‌دهد

نغمه‌ی یک آهنگ را زمزمه می‌کنم

نغمه‌ی آهنگ مشابهی را زمزمه می‌کند

از خود می‌پرسم: او آینه‌ایست که در او خودم را می‌بینم؟

برگشته و به چشمانش نگاه می‌کنم … اما خودم را نمی‌بینم

با عجله از کافه خارج می‌شوم

با خود فکر می‌کنم: شاید قاتلی باشد

یا شاید رهگذری باشد که فکر می‌کند

من قاتلی هستم

ترسیده است … و من هم.

 

شاعر، محمود درویش

برگردان امّیر، اکتبر ۲۰۱۷

رئیس

این اولین داستان از مجموعه داستانک‌هاییست که قرار است گاها از نیویورکر ترجمه کنم. نسخهٔ برگردان نشده را از اینجا بخوانید. اگر اشکالی در ترجمه دیدید عفو کنید و بگذارید به پای بی‌تجربگی. در صورت امکان هم مطّلعم کنید تا اصلاح شود.

 

مرد مسلح سیگاری روشن می‌کند. ناامیدانه نگاهش به غروب آفتاب است که به کوچه‌ی خلوت می‌تابد. او تنهاست در مکانی تنها، احضار شده تا دستورالعملش را از تبهکاری حرفه‌ای که فقط با نام «رئیس» شناخته می‌شود دریافت کند، اما رئیس اینجا نیست. هیچکس نیست. اوضاع شبح‌وار است. احساس انگشت‌نما بودن می‌کند. رئیس به خاطر بی‌رحمیش شناخته شده و معروف است. وقتی که دستور یک قتل را می‌دهد، شخصی می‌میرد. مرد مسلح می‌خواهد کسی شاهد اتفاقاتی باشد که در شرف رخ دادن هستند اما پرنده هم در کوچه پر نمی‌زند.

به خواندن ادامه دهید

مناظره‌ی شیر دادن در ملع عام؛ دختر رئیس جمهور شروع کننده‌ی بحث است

این مقاله از فرانک عمیدی رو برای فمینیسم روزمره ترجمه کرده بودم. ولی بلافاصله پس از اینکه ترجمه تموم شد و زمانی که با خانم عمیدی تماس گرفتم که اجازه‌ی انتشار رو بگیرم متوجه شدم که خودشون هم مقاله رو به زبان فارسی ترجمه کردن و قصد دارن توی درگاه وب بی بی سی فارسی منتشرش کنن. برای اینکه موازی کاری نشه ترجمه‌ی من رو توی فمینیسم روزمره منتشر نکردیم ولی الان تصمیم گرفتم حداقل اینجا منتشرش کنم. نوشته‌ی مفید، مختصر و خوبیه در مورد شیر دادن در محیط های عمومی.


عکسی از کوچکترین دختر رئیس جمهور قرقیزستان در حالی که لباس زیر به تن داشت و به نوزادش شیر می‌داد جرقّه‌ی مناظره‌ای را در شبکه‌های اجتماعی در مورد «شیردادن به نوزاد» و «جنسی سازی و جنسیت زدگی» زد.

آلیا شاگیوا در ماه آپریل عکسی در شبکه های اجتماعی منتشر کرد با این عنوان: من به بچه‌ام در هر زمان و هر مکان که نیاز به تغذیه داشته باشد، شیر می‌دهم.

پس از اینکه به رفتار غیر اخلاقی متهم شد پست مورد اشاره را پاک کرد، اما طی مصاحبه‌ای اختصاصی با BBC در این مورد گفت که مناقشات به وجود آمده نتیجه‌ی فرهنگیست که نقش زن را بیش از حد «جنسیت زده» کرده است.

به خواندن ادامه دهید

مطالعات علمی؛ چرا باید شکاک باشیم؟

اگه تلویزیون داشته باشین میبینین که دانشمندا به صورت پیوسته در حال انجام تحقیقات علمی جدیدن.

«مطالعت جدید نشون میدن خوردن شکر ممکنه به رشد سرطان کمک کنه.»

«مطالعت جدید نشون میدن که تنقلات خوردن آخر شب ممکنه به اون قسمت از مغز که مربوط به ساختن و ذخیره کردن خاطراته آسیب برسونه.»

«مطالعت جدید نشون میدن که پیتزا، اعتیادآورترین غذا توی آمریکاس.»

«مطالعت جدید نشون میدن که بغل کردن سگتون بده، برای سگتون!»

«مطالعت جدید نشون میدن که نوشیدن یه لیوان شراب قرمز به اندازه‌ی یه ساعت ورزش کردن توی باشگاه خوبه!»

چی؟ این آخریه حتی شبیه به علمم نیست! بیشتر شبیه اون نوشته‌هاس که آدم رو تیشرت عمه‌ی افسرده‌ش میبینه. وقتیم که اینجور تبلیغا رو توی تلویزیون نمیبینیم، از طرق دیگه، مثلا فید فیسبوک به خوردمون داده میشن. با پیامایی مثل: «مطالعات نشون میدن لیبرالا توی Smizing (خندیدن با چشم[!]) از محافظه کارا بهترن.» یا «گربه‌ی شما ممکنه تو فکر به قتل رسوندنتون باشه.» یا حتی «مطالعات علمی نشون میدن که خرس ها هم fellatio (تحریک آلت تناسلی مرد به وسیله زبان) انجام میدن.» در ضمن من علاقه‌مند نیستم به این موضوع. هروقت خرسا به پوزیشن ۶۹ که توش هر دوطرف لذت متقابل ببرن علاقه نشون دادن به من خبر بدین. Feminism #BearPleasure#

به خواندن ادامه دهید

چگونه تلگرام به داغ‌ترین پیام‌رسان در دنیا تبدیل شد

وقتی که در اواخر فوریه ۲۰۱۴ واتساپ به مدت نصف روز از دسترس خارج شد، نزدیک به ۵میلیون کاربر برای استفاده از تلگرام ثبت‌نام کردند. تلگرام در بالای چارت اپ استورها سر به فلک کشید و از آن زمان تا به امروز به محبوب‌ترین نرم‌افزار رایگان در ۴۶کشور از آلمان گرفته تا اکوادر تبدیل شده است. در ایالات متحده و چندین کشور دیگر، بالاتر از فیسبوک، توییتر، واتساپ و غیره محبوب ترین نرم‌افزار در دسته‌بندی شبکه‌های اجتماعی قرار گرفته است.

کاملا روشن نیست که چگونه تلگرام به دنبال از دسترس خارج شدن واتساپ به عنوان جایگزین واتساپ و شبکه های اجتماعی و پیام‌رسانی دیگر ظهور کرد. کاربران می‌توانستند به برنامه های دیگر مانند کیک، مسنجر فیسبوک، لاین و یا غیره مهاجرت کنند که تمامی آن‌ها صدها میلیون کاربر دارند. به نظر می‌رسد نسبت به بقیه گزینه‌ها چیزی متفاوت در رابطه با تلگرام وجود داشته باشد. صعود آن تنها ناشی از خریده شدن واتساپ توسط فیسبوک و پس از آن از دسترس خارج شدن آن نیست. مدیر ارتباطات تلگرام، مارکوس را می‌گوید:« ما قبل از اینکه معامله‌ی فیسبوک با واتساپ به وقوع بپیوندد، در اکثر کشورهای عربی و آمریکای لاتین برنامه‌ی شماره یک اپ استورها بودیم.». پاول دورف، موسس پیام رسان تلگرام میگوید: «تلگرام در حال رشد بود – خرید واتساپ توسط فیسبوک و در پس از آن مشکلات پیش آمده برای آن تنها به رشد ما سرعتی چندبرابر بخشید». در ضمن با توجه به سایت تجزیه و تحلیل ترافیک برنامه، App Annie، تلگرام در ۱۷ فوریه ۲۰۱۴ شروع به رشد باورنکردنی کرد، روزها قبل از اینکه ماجرای واتساپ به وقوع بپیوندد.

به خواندن ادامه دهید