در هند، حتی امروزه وقتی برای خرید نوار بهداشتی به سوپرمارکت محله مراجعه کنید، می‌توانید انتظار داشته باشید فروشنده (که اغلب مرد است) نگاهش را از شما بدزدد. بدون گفتن کلمه‌ای یک بسته نوار بهداشتی از عقب مغازه برداشته، داخل یک پلاستیک سیاه می‌گذارد طوری که هیچکس متوجه نشود چه چیزی خریده‌اید و آن را به دستتان می‌دهد. مانند پرده‌ای که برروی ناراحتی ماهانه‌ات انداخته می‌شود. یکی از بزرگ‌ترین نام‌های تجاری نوار بهداشتی در هند «نجوا» نام دارد، یک استعاره‌ی عالی برای اینکه چگونه باید در مورد قاعدگی خود صحبت کنید، اگر قرار باشد اصلا در موردش سخنی گفته شود.

من یک فمنیست مطمئن از خود و مفتخر هستم. با این حال شرایط اجتماعی در هند پیرامون قاعدگی آنقدر سفت و سخت تثبیت شده است که در دوران جوانیم اگر نیاز داشتم از همکارانم نوار بهداشتی بگیرم، مجبور بودم آن را در میان روزنامه یا لوازم‌التحریر دفتر حمل کنم.

قاعدگی ما همیشه و از طریق روش‌های مختلف بر علیهمان استفاده شده است. برای خجالت دادنمان، برای شرم‌گین کردنمان، از نظر جنسی سرکوب کردنمان، و البتّه برای کثیف جلوه دادنمان. زنان مسلمان به من گفته‌اند که در زمان قاعدگیشان اجازه‌ی نماز خواندن ندارند. زنان هندو مجبور شدند به دادگاه شکایت کنند تا اجازه‌ی حضورشان در معابد داده شود. خانه‌هایی وجود دارد که در آن‌ها ورود زنان و دختران در دوران «ناپاکی» به آشپزخانه ممنوع است.

حال شاهد پیشنهادی عجیب و غریب هستیم که نتیجه‌اش فقط به حاشیه راندن بیشتر زنان خواهد بود. کمپینی در هند خواستار ارائه‌ی مرخصی یک روزه برای روز اول قاعدگی به زنان شده است. در آغاز که در مورد این کمپین شنیدم آن را جدی نگرفتم. بیشتر به یک حرکت خودخواهانه‌ و بی‌هوده‌ی پسافمنیسمی شبیه بود. اما در کمال تعجب، این بحث تبدیل به یک موضوع داغ و مهم روز شده است. حتی یکی از رسانه‌ها این سیاست متزلزل را برای کارکنان زنش تصویب کرده است.

«مرخصی روز اول قاعدگی» ممکن است ترقی‌گرایانه به نظر برسد، اما در حقیقت برنامه‌های فمنیسم برای رسیدن به برابری جنسیتی، مخصوصا در حرفه‌های تحت سلطه‌ی مردان را بی اهمیّت می‌کند. و بدتر از آن، این موضوع را مجدداً تائید می‌کند که در زندگی زنان یک جبرگرایی بیولوژیکی وجود دارد. ساختاری که زنان نسل من سال‌هاست سعی در به چالش کشیدن آن دارند. آن جک‌های بی‌معنی همکاران مردتان در مورد «اون موقع از ماه» یا «پی ام اس» را به یاد دارید؟ خب پیشنهاد مرخصی روز اول قاعدگی فقط روی این موضوع تاًکید می‌کند که در مورد عملکرد بدنی زنان چیزی عجیب و غریب وجود دارد.

درست است که قاعدگی ما می‌تواند به شدّت ناراحت‌کننده و اغلب همراه با درد باشد، اما معمولاً برای تسکین دردمان به یک استامینوفن یا مفنامیک اسید نیاز است، شاید هم یک دوش آب گرم.

در قسمت روستایی هند، شکاف در بهداشت قاعدگی، ننگ اجتماعی، عدم دسترسی به دستمال‌های بهداشتی یا توالت ارزان قیمت و عدم وجود مکانیزم دفع پدهای بهداشتی، دختران را از مدرسه دور نگه می‌دارد. گزارش سازمان ملل متحد تائید می‌کند که ۲۰ درصد از دختران پس از رسیدن به بلوغ ترک تحصیل می‌کنند؛ در آفریقای سیاه، از هر ۱۰ دختر، ۱ دختر مدرسه را در دوران قاعدگی از دست می‌دهد. در نپال «کلبه‌های قاعدگی» وجود دارد که زنان در دوران قاعدگی در آنجا قرنطینه می‌شوند.

سرتاسر دنیا، قاعدگی یک پایه و اساس برای ایجاد موانع سر راه زنان بوده است. دختران به دلیل تابوهای فرهنگی، فقر و فقدان امکانات اساسی در دوران قاعدگیشان از آموزش و پرورش محروم می‌شوند — و ما اینجا هستیم، جایی که زنان نخبه و لوس تقاضای ماندن در خانه را دارند. هیچکس متوجه طنز تلخ درون ماجرا نیست؟

با وجود رشد اقتصادی، مشارکت زنان نیروی کار در هند کاهش یافته. فقط ۲۷ درصد زنان هند نیروی کار هستند. پایین ترین سطح در میان کشورهای نوظهور BRICK (برزیل، روسیه، هند، چین، آفریقای جنوبی)؛ در میان کشورهای G20، رتبه‌ی هند فقط از عربستان سعودی بهتر است. به جای متمرکز کردن انرژیمان روی این آمارهای هشداردهنده، ایده‌های مسخره مانند مرخصی یک روزهٔ پریود، زمینه‌های لازم برای تبعیض در محل کار را فراهم می‌کنند، یا حتی بدتر از آن، باعث انکار برخی از نقش‌ها به طور کامل از زنان می‌شوند.

باید برای حق زنان برای ورود به ارتش، خلبانی جت‌های جنگی و رفتن به فضا مبارزه کنیم. موانع در حال حاضر به اندازهٔ کافی بلند هستند؛ حالا می‌خواهیم یک مانع مهمل دیگر هم اضافه کنیم؟ در سال ۱۹۹۹ که جنگ میان هند و پاکستان در گرفت، تلاش زیادی کردم که اجازه‌ی تهیهٔ گزارش از خط مقدم را بگیرم. یکی از مقامات ارتش به من گفت: «دستشویی و حمّام جداگانه، تخت جداگانه برای زنان نداریم». با خواهش و استدلال‌های مختلف راه خودم را به خط مقدم باز کردم. اما تصور کنید اگر در آن زمان همچین درخواستی در مورد مرخصی روز اول پریود وجود داشت؛ ممکن بود ارتش به من چه پاسخی بدهد؟ در ضمن، زمانی که از خط مقدم گزارش تهیه می‌کردم دوران قاعدگی خود را می‌گذراندم.

برخی از زنان مشکلات اندوتریوز و درد شدید قاعدگی را مطرح کرده‌اند. من احساس همدردی می‌کنم — اما این مشکلات پایه‌ای برای مرخصی پزشکی گرفتن هستند، نه دلایلی برای تبدیل این استثنائات به هنجار مرخصی قاعدگی. دیگران یادآور شده‌اند که مرخصی زایمان هم یکی از مزایای مخصوص زنان است و چرا من به آن معترض نیستم. نکته‌ی اوّل، من فکر نمیکنم که زایمان و قاعدگی قابل مقایسه هستند؛ نکته‌ی دوّم، من معتقدم زمان آن برای چارچوب فمنیستی فرا رسیده که برروی برابری در خانه تمرکز کند که یک عامل کلیدی برای برابری در محل کار محسوب می‌شود. من با ایده‌ی مرخصی خانوادگی بسیار راحت‌تر هستم که برای مردان و زنان در دسترس باشد.

اما برای زنان، استفاده از مبارزه با تابوهای قاعدگی به عنوان یک عذر برای دریافت امتیازات ویژه، به جدیّت حرکت فمنیسم لطمه وارد می‌کند. باید جلوی این تبعیض جنسیتی را بگیریم. پایان.

 

برگردان امیر – زمستان ۱۳۹۶

بویی از جنگ ندارد

به عنوان یک دختربچه در ایران من عاشق نوروز بودم. اولین روز بهار. تنها زمانی بود که بزرگ‌سال‌ها سرزنده و پر امید به نظر می‌رسیدند. حتی کج‌خلق‌ترین اعضای فامیل به طریقی شاداب و سرزنده می‌شدند و چهره‌ای صمیمی از خود نشان می‌دادند که در بقیه‌ی طول سال قابل رویت نبود. مثل فیلم پیله بود، به جز اینکه مردم با به دنیا آمدن بهار جوانتر می‌شدند، نه بیگانگان.

برای من نوروز به معنای لباس نو پوشیدن و رفتن به خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ‌ها، خاله جان، باقی خاله‌ها، دوستان مامان که مثل خاله بودند، دایی ها و عمه عموها بود. سنت بود که به ترتیب سن و سال به دیدار فامیل برویم. شیرینی می‌خوردم، چای می‌نوشیدم و به حرف‌های بزرگتر‌ها که از آرزوهایشان برای سال جدید می‌گفتند گوش می‌کردم. بوی گل سنبل که سنبل نوروز است به تمام سرسراها نفوذ می‌کرد. (الآن بهتان می‌گویم، هیچ چیزی برای دوست نداشتن در مورد نوروز وجود ندارد. مثل جاستین ترودو برای تعطیلی‌هاست.)

در تمام خانه‌ها یک هفت سین وجود داشت. نمایشی رنگارنگ از هفت مورد نمادین که بیانگر سلامت، ثروت و عشق است. یکی از این موارد سبزه بود که بیانگر تولدی دوباره بود. آماده سازی سبزه‌ها قبل از عید با کاشتن دانه‌های مختلف مانند عدس آغاز می‌شد و آدم فشاری حس می‌کرد که کشتش به یک ورقه‌ی ضخیم و سالم از سبزه برای نوروز تبدیل شود. این روزها آموزشش را می‌توانید در یوتیوب پیدا کنید ولی زمان ما بعضی از اعضای فامیل برای مهارتشان در کشت سبزه‌ی نوروز توسط همگان تحسین شده بودند. اگر دانه‌ها خیلی زود جوانه می‌زدند، شما چمن خشک شده داشتید. اگر هم دیر جوانه می‌زدند، شما تیغه‌هایی نازک از سبزه داشتید که قسمت‌هایی از آن نیز طاس بود. فشارها زیاد بود.

اما قسمت مورد علاقه‌ی من از هفت سین ماهی قرمز آن بود. نماد زندگی. مثل باقی بچه‌های ایرانی محروم از حیوان خانگی، ماهی قرمز نزدیک‌ترین جاندار به یک حیوان خانگی بود که می‌توانستم داشته باشم. سریال لَسی را دیده بودم و می‌دانستم که ماهی قرمز جایگزین مناسبی برای یک حیوان خانگی وفادار که اگر در چاه افتادی بیاید و نجاتت بدهد، نبود. با این حال ساعت‌ها را صرف تماشای ماهی کوچک در تنگ می‌کردم و دعاگویان که صبح روز بعد که بهش سر می‌زنم روی شکمش شناور نباشد. ماهی قرمز ممکن است نماد زندگی باشد، ولی برای من نماد ناامیدی نیز بود.

ما سال ۵۰ به آمریکا مهاجرت کردیم و خیلی زود متوجه شدیم که تنها ایرانیان شهر بودن برای جشن گرفتن نوروز کافی نبود. پدر و مادر من از همان اول هم زیاد اهل جشن گرفتن نبودند (خب هرکسی یک روزی به دنیا آمده دیگر، نیازی نیست بیش از حد قضیه را بزرگ کنیم). اما چالش اصلی احساس هیجان برای جشن گرفتن بین قرار دندانپزشکی و تمرین بستکبال بود.

اولین روز بهار برای هیچکس در آمریکا اهمیتی نداشت. این لحظه‌ی قابل احترام در فرهنگ ایرانی به معنای واقعی کلمه اینجا هیچ اهمیتی نداشت. هیچ فامیلی برای بازدید نداشتیم، پس نوروز به فقط یکی از عنصرهای ضروریش برایمان تقلیل یافت: تماس با فامیل در ایران. اوایل دهه ۵۰ این کار یک سرمایه گذاری و ریسک بزرگ بود. مادرم که تا صدای خانواده‌اش را می‌شنید زیر گریه می‌زد که منجر به پیشنهاد کاربردی پدر مهندسم می‌شد: که او باید قبل از تماس تلفنی گریه‌هایش را بکد تا مجبور نباشیم برای گریه کردن هزینه‌ای پرداخت کنیم. (پیشنهادم به همسران: از اینگونه پیشنهادات اجتناب کنید.)

در اوایل دهه شصت ایرانیان زیادی به آمریکا مهاجرت کردند. با قلبی سرشار از قدردانی به همراه ترس همانطور که سعی می‌کردند این سرزمین جدید را بپیمایند در حالی که هنوز به قطعاتی از گذشته‌شان چسبیده بودند. همراه با خودشان دستور پخت غذا، موسیقی و سنّت آوردند. نوروز برای پدر و مادرم آهسته آهسته به زندگی بازگشت. بنرهایی در سطح لوس آنجلس نصب می‌شد که برای همه آرزوی یک نوروز خوب را داشت. بعضی از سیاستمداران حتی جشن‌هایی را برای نوروز ترتیب می‌دادند. مادرم دوباره شروع به چیدن هفت سین کرد.

سپس سال ۹۶ آمد، و یک شب که در حال غصه خوردن به حال ماهیت عمیقاً چند دسته‌ی این کشور بودم، متوجه موضوعی شدم که پیش از این به آن توجه نکرده بودم. هر گروه از مهاجران چیزی به این کشور افزوده است، و ما ایرانیان اینجا هستیم که به شما نوروز را تقدیم کنیم. تعطیلاتی که فقط و فقط یک چیز از شما می‌خواهد – که امیدوار باشید. هزاران سال است که پابرجا بوده. هیچ بحث و جدلی در مورد نوروز وجود ندارد. به خاطرش هیچ گروهی از مردم بومی آواره نشده‌اند، هیچ جنگی جنگیده نشده، و هیچکس برای این جشن ما جانش را از دست نداده. مگر اینکه زمستان با یک سری افشاگری کثیف در مورد بهار سر و کله‌اش پیدا شود، مشکلی خاصی نداریم. در حالی که نوروز ریشه در زرتشتیسم، یکی از نخستین ادیان توحیدی دارد، چه کسی با دینی که شعارش «رفتار نیک، گفتار نیک و پندار نیک» است مخالفت می‌کند؟

پس آمریکایی‌ها، لطفا یک ایرانی را پیدا کنید و برای یک دقیقه مسائلی که باعث تفرقه بین ما می‌شود را فراموش کنید. درباره‌ی نوروز بپرسید. احتمالاً به شما باقلوای خانگی یا شیرینی نخودی تعارف می‌شود. لطفا شیرینی نخودی را امتحان کنید. ممکن است در ابتدا برایتان عجیب به نظر برسد، ولی مطمئن باشید ترافل‌های رام بال شما هم آن اوایل آن‌قدرها به نظر من جالب نمی‌آمدند. و در حالی که متعجب هستید که چرا شیرینی نخودی‌ها اینقدر سریع در دهانتان آب می‌شوند، بگذارید حرف بزنیم. ممکن است شگفت‌زده شوید از اینکه چقدر بیشتر از آن‌چه فکر می‌کردید با هم نقطه‌ی اشتراک داریم. این باید به همه‌ی ما امید بدهد.

به قلم فیروزه جزایری دوما
و برگردان امیرمسعود مهرابیان
زمستان ۹۶ – مارس ۲۰۱۸

گروگان

این دوّمین داستان از مجموعه داستانک‌هاییست که قرار است گاهاً از نیویورکر ترجمه کنم. نسخهٔ برگردان نشده را از اینجا بخوانید. اگر اشکالی در ترجمه دیدید عفو کنید و بگذارید به پای بی‌تجربگی. در صورت امکان هم مطّلعم کنید تا اصلاح شود.

در ابتدا هیچکس نمی‌دانست چه باید بکند. فرم‌های واریز روی زمین پخش شده بودند. یکی از مشتریان دستی به کلاه بیس بالش زد تا مطمئن شود کلاه هنوز بر سرش است.

سارق بانک هم همانقدر بهت زده به نظر می‌رسید. آدم‌های زیادی اطرافش بودند و او تازه متوجه تعداد زیاد آدم‌ها شده بود. جدا از تمام برنامه‌ریزی‌ها و آماده‌سازی‌ها، ساعت شلوغی بعد از ظهر را در نظر نگرفته بود.
گفت: «دستاتونو بگیرین بالا». مردم کم و بیش دستورش را انجام دادند. «شما همتون گروگانای منین».

یکی از وسط جمعیت گفت: «ولی ما دوس نداریم گروگان باشیم».

سارق جواب داد: «الان وضعیت اینجوریه رفیق. من میام تو، شما همه میشین گروگانام، یکمی پول برمیدارم و میرم، بعد شما دوباره آزاد میشین».

یکی دیگه از وسط جمعیت گفت: «ما میترسیم».

سارق کاملا درک می‌کرد – خود او هم ترسیده بود.

زن جوانی از کارمندان بانک همانطور که دستانش را بالای سرش گرفته بود یکی از دستانش را تکان داد و گفت: «من گروگانت میشم».

سارق گفت: «تو همین الانشم یکی از گروگانامی».

کارمند جواب داد: «ولی اونطوری بقیه میتونن برن تو گاوصندوق بشینن. عمراً هیچ راهی نیست از تو گاوصندوق تقاضای کمک کنن، تازه یه در گنده‌ی آهنیم داره. یعنی آدمای کمتری میتونن اوضاع رو خراب کنن. تازه من میتونم به همه‌چی پیشاپیش دسترسی داشته باشم».

نقشه‌ی خوبی بود و باعث شد سارق کمتر به این فکر کند که با وارد شدن در ساعت شلوغی به بانک خرابکاری کرده. «مطمئنی که اون تو زنگ خطر یا تلفن اظطراری نیست؟

کارمند جواب داد: «۱۰۰ سال عمرشه. عمرا اگه کسی بتونه از اون تو با بیرون تماس بگیره».

گروگان‌ها برگشتند تا ببینند سارق چه می‌گوید. اسلحه‌اش را میان دستانش جابه‌جا کرد و گفت: «خب». به خواندن ادامه دهید

او ساکت است، و من هم

او ساکت است، و من هم

او چای با لیمو می‌نوشد، هنگامی که من قهوه می‌نوشم

و این تفاوت بین ماست

مثل من پیراهنی گشاد و راه‌راه پوشیده

و مثل او، من هم روزنامه‌های عصر را می‌خوانم

متوجه نگاه مخفیانه‌ام نمی‌شود

متوجه نگاه مخفیانه‌اش نمی‌شوم

او ساکت است، و من هم

از پیشخدمت چیزی می‌پرسد

از پیشخدمت چیزی می‌پرسم …

گربه‌ی سیاهی از میانمان عبور می‌کند

نیمه شب را از میان سیاهی موهای گربه حس می‌کند

به او نمی‌گویم: آسمان امروز

صاف و آبیست

به من نمی‌گوید: آسمان امروز صاف است

به من نگاه کرده و می‌کند

به او نگاه کرده و می‌کنم

پای چپم را تکان می‌دهم

پای راستش را تکان می‌دهد

نغمه‌ی یک آهنگ را زمزمه می‌کنم

نغمه‌ی آهنگ مشابهی را زمزمه می‌کند

از خود می‌پرسم: او آینه‌ایست که در او خودم را می‌بینم؟

برگشته و به چشمانش نگاه می‌کنم … اما خودم را نمی‌بینم

با عجله از کافه خارج می‌شوم

با خود فکر می‌کنم: شاید قاتلی باشد

یا شاید رهگذری باشد که فکر می‌کند

من قاتلی هستم

ترسیده است … و من هم.

 

شاعر، محمود درویش

برگردان امّیر، اکتبر ۲۰۱۷

رئیس

این اولین داستان از مجموعه داستانک‌هاییست که قرار است گاها از نیویورکر ترجمه کنم. نسخهٔ برگردان نشده را از اینجا بخوانید. اگر اشکالی در ترجمه دیدید عفو کنید و بگذارید به پای بی‌تجربگی. در صورت امکان هم مطّلعم کنید تا اصلاح شود.

 

مرد مسلح سیگاری روشن می‌کند. ناامیدانه نگاهش به غروب آفتاب است که به کوچه‌ی خلوت می‌تابد. او تنهاست در مکانی تنها، احضار شده تا دستورالعملش را از تبهکاری حرفه‌ای که فقط با نام «رئیس» شناخته می‌شود دریافت کند، اما رئیس اینجا نیست. هیچکس نیست. اوضاع شبح‌وار است. احساس انگشت‌نما بودن می‌کند. رئیس به خاطر بی‌رحمیش شناخته شده و معروف است. وقتی که دستور یک قتل را می‌دهد، شخصی می‌میرد. مرد مسلح می‌خواهد کسی شاهد اتفاقاتی باشد که در شرف رخ دادن هستند اما پرنده هم در کوچه پر نمی‌زند.

به خواندن ادامه دهید

مناظره‌ی شیر دادن در ملع عام؛ دختر رئیس جمهور شروع کننده‌ی بحث است

این مقاله از فرانک عمیدی رو برای فمینیسم روزمره ترجمه کرده بودم. ولی بلافاصله پس از اینکه ترجمه تموم شد و زمانی که با خانم عمیدی تماس گرفتم که اجازه‌ی انتشار رو بگیرم متوجه شدم که خودشون هم مقاله رو به زبان فارسی ترجمه کردن و قصد دارن توی درگاه وب بی بی سی فارسی منتشرش کنن. برای اینکه موازی کاری نشه ترجمه‌ی من رو توی فمینیسم روزمره منتشر نکردیم ولی الان تصمیم گرفتم حداقل اینجا منتشرش کنم. نوشته‌ی مفید، مختصر و خوبیه در مورد شیر دادن در محیط های عمومی.


عکسی از کوچکترین دختر رئیس جمهور قرقیزستان در حالی که لباس زیر به تن داشت و به نوزادش شیر می‌داد جرقّه‌ی مناظره‌ای را در شبکه‌های اجتماعی در مورد «شیردادن به نوزاد» و «جنسی سازی و جنسیت زدگی» زد.

آلیا شاگیوا در ماه آپریل عکسی در شبکه های اجتماعی منتشر کرد با این عنوان: من به بچه‌ام در هر زمان و هر مکان که نیاز به تغذیه داشته باشد، شیر می‌دهم.

پس از اینکه به رفتار غیر اخلاقی متهم شد پست مورد اشاره را پاک کرد، اما طی مصاحبه‌ای اختصاصی با BBC در این مورد گفت که مناقشات به وجود آمده نتیجه‌ی فرهنگیست که نقش زن را بیش از حد «جنسیت زده» کرده است.

به خواندن ادامه دهید

مطالعات علمی؛ چرا باید شکاک باشیم؟

اگه تلویزیون داشته باشین میبینین که دانشمندا به صورت پیوسته در حال انجام تحقیقات علمی جدیدن.

«مطالعت جدید نشون میدن خوردن شکر ممکنه به رشد سرطان کمک کنه.»

«مطالعت جدید نشون میدن که تنقلات خوردن آخر شب ممکنه به اون قسمت از مغز که مربوط به ساختن و ذخیره کردن خاطراته آسیب برسونه.»

«مطالعت جدید نشون میدن که پیتزا، اعتیادآورترین غذا توی آمریکاس.»

«مطالعت جدید نشون میدن که بغل کردن سگتون بده، برای سگتون!»

«مطالعت جدید نشون میدن که نوشیدن یه لیوان شراب قرمز به اندازه‌ی یه ساعت ورزش کردن توی باشگاه خوبه!»

چی؟ این آخریه حتی شبیه به علمم نیست! بیشتر شبیه اون نوشته‌هاس که آدم رو تیشرت عمه‌ی افسرده‌ش میبینه. وقتیم که اینجور تبلیغا رو توی تلویزیون نمیبینیم، از طرق دیگه، مثلا فید فیسبوک به خوردمون داده میشن. با پیامایی مثل: «مطالعات نشون میدن لیبرالا توی Smizing (خندیدن با چشم[!]) از محافظه کارا بهترن.» یا «گربه‌ی شما ممکنه تو فکر به قتل رسوندنتون باشه.» یا حتی «مطالعات علمی نشون میدن که خرس ها هم fellatio (تحریک آلت تناسلی مرد به وسیله زبان) انجام میدن.» در ضمن من علاقه‌مند نیستم به این موضوع. هروقت خرسا به پوزیشن ۶۹ که توش هر دوطرف لذت متقابل ببرن علاقه نشون دادن به من خبر بدین. Feminism #BearPleasure#

به خواندن ادامه دهید

چگونه تلگرام به داغ‌ترین پیام‌رسان در دنیا تبدیل شد

وقتی که در اواخر فوریه ۲۰۱۴ واتساپ به مدت نصف روز از دسترس خارج شد، نزدیک به ۵میلیون کاربر برای استفاده از تلگرام ثبت‌نام کردند. تلگرام در بالای چارت اپ استورها سر به فلک کشید و از آن زمان تا به امروز به محبوب‌ترین نرم‌افزار رایگان در ۴۶کشور از آلمان گرفته تا اکوادر تبدیل شده است. در ایالات متحده و چندین کشور دیگر، بالاتر از فیسبوک، توییتر، واتساپ و غیره محبوب ترین نرم‌افزار در دسته‌بندی شبکه‌های اجتماعی قرار گرفته است.

کاملا روشن نیست که چگونه تلگرام به دنبال از دسترس خارج شدن واتساپ به عنوان جایگزین واتساپ و شبکه های اجتماعی و پیام‌رسانی دیگر ظهور کرد. کاربران می‌توانستند به برنامه های دیگر مانند کیک، مسنجر فیسبوک، لاین و یا غیره مهاجرت کنند که تمامی آن‌ها صدها میلیون کاربر دارند. به نظر می‌رسد نسبت به بقیه گزینه‌ها چیزی متفاوت در رابطه با تلگرام وجود داشته باشد. صعود آن تنها ناشی از خریده شدن واتساپ توسط فیسبوک و پس از آن از دسترس خارج شدن آن نیست. مدیر ارتباطات تلگرام، مارکوس را می‌گوید:« ما قبل از اینکه معامله‌ی فیسبوک با واتساپ به وقوع بپیوندد، در اکثر کشورهای عربی و آمریکای لاتین برنامه‌ی شماره یک اپ استورها بودیم.». پاول دورف، موسس پیام رسان تلگرام میگوید: «تلگرام در حال رشد بود – خرید واتساپ توسط فیسبوک و در پس از آن مشکلات پیش آمده برای آن تنها به رشد ما سرعتی چندبرابر بخشید». در ضمن با توجه به سایت تجزیه و تحلیل ترافیک برنامه، App Annie، تلگرام در ۱۷ فوریه ۲۰۱۴ شروع به رشد باورنکردنی کرد، روزها قبل از اینکه ماجرای واتساپ به وقوع بپیوندد.

به خواندن ادامه دهید