دلبرانه

هیچگاه دست کمش نگرفتم. از همان ثانیه‌ی اولی که نگاهم به نگاهش افتاد و در رابطه با مجله‌ی دانشجوییشان کوتاه صحبتی باهم کردیم دانستم شخصیتی قوی و محکم دارد. در مقابل من که دلبرانه به او مینگریستم نگاه باصلابتش آزارم می‌داد. دلم می‌خواست همانجوری نگاهم کند که من او را می‌نگرم. او اما در دنیای دیگری سیر می‌کرد. با این حال همین وضع را دوست داشتم. فکر می‌کردم چه دنیای جالبیست با دلبر و حداقل دلبر هست. البتّه اصلا نمی‌توانستم فکر کنم که حالت دیگری هم ممکن است.

وسط آن قیل و قال بیخیال دنیا شده، آمده بودم به تو سر بزنم. گوشه‌ای نشسته بودم، کتابی به دست گرفته نگاهت میکردم و حظ میبردم از بودنت. همان روز بود که برایم صفحه‌ای ملکوت خواندی. آن لحظه دلم می‌خواست تا صبح بنشینم و تا صبح برایم بخوانی. اما چه حیف که زود تمام شد آن دقایق، من ماندم و خیال صدایت که هنوز از خیالم بیرون نرفته.