خواب دیدم روی قایقی وسط اقیانوس هستم. قایق کوچک بود و از چوب. با هر موج اندکی بالا و پایین می‌رفت و زیر لب شعری زمزمه می‌کرد. آرام باد می‌وزید. صدای اقیانوس می‌آمد. صدای خندیدنش از دور. چرخ زدم تا چشمانش را ببینم. از خنده‌اش لبخندی به لبم نشست. چشمم به لنگر ته قایق افتاد. رد رنج دست قایقران قبلی رویش بود. وسط قایق بلند شدم و ایستادم. هیچ صدایی نبود، هیچ نجوایی، هیچ زمزمه‌ای، هیچ عاشقانه‌ای. ایستاده ماندم. از جایی نیامده بودم که به جایی بروم.

مانتوی قشنگ کرم رنگش را پوشیده، کیف بندی مشکیش را هم روی کولش انداخته. در خانه را می‌بندد و می‌آید که سوار ماشین شود. سوار که می‌شود یک لیوان قهوه‌ی داغ به دستم می‌دهد که با لبخند تشکر می‌کنم. طبق معمول کارهایی که باید انجام دهیم را مرور می‌کند، می‌گوید مهم‌تر از همه این است که زنگ به سبحان بزنیم. به مسجد وکیل که می‌رسیم جای پارک پیدا نمی‌شود. می‌گویم چه خوب است که پیاده روی را دوست داری؛ در این مواقع شلوغی می‌توانیم ماشین را آن سر دنیا پارک کنیم و پیاده برگردیم به آن‌جا که باید. بلند بلند می‌خندد. توی مسجد با دقت در و دیوارهای قدیمی را نگاه می‌کند. بعد فکر می‌کند اصلاً آدم همیشه باید پیاده اینطرف و آنطرف برود. از مسجد که بیرون می‌آییم مبهوت پرندگانی می‌شود که دور محوطه در گردشند. بعد باز هم خیالش با پرندگان پر می‌کشد به کوه‌ها و دشت و دمن. من هم توی خیالم یکی می‌بوسمش.

دیگر چه خبر؟ داد و بیداد است آقا. شما که خودتان در جریانید. در این سال جدید یک روز هم از ترس سیل در امان نبوده‌ایم. امروز اما کمتر از جیره‌ام اخم کرده‌ام و بیشتر از جیره خندیده‌ام. تازه توی ترافیک و پشت چراغ قرمز هم اصلاً عصبانی نشدم. تاثیر بودن دلبر است به گمانم. امشب باید پنجره را باز بگذارم که بهار راهش را گم نکند.

خواندن را دوست دارد ولی رمان زیاد نمی‌خواند. وقتی می‌خواهد از خانه بزند بیرون برایش فرقی نمی‌کند که ماشین دارد یا نه. مسافت هرچقدر هم که طولانی باشد اگر ماشین نداشته باشد تا مقصد قدم می‌زند. ساده می‌پوشد و دیده نشده که بیش از حد آرایش کند؛ درست همان‌گونه که باید. عادت دارد وقت فکر کردن سرش را پایین بیندازد. فیلم کلاسیک زیاد نگاه می‌کند و خب اکثرشان بدبختانه به خوبی تمام نمی‌شوند. به کودکان کار سر چهارراه‌ها همیشه پول می‌دهد و خیلی دوست دارد وقت داشته باشد هفته‌ای چند بار ورزش کند. حتماً تا الآن فهمیده‌اید که زیادی مهربان است. آخر یک لاقبا از آدم‌های نامهربان خوشش نمی‌آید. با آدم‌ها هم سریع دوست می‌شود. حرف آدم را هم خیلی خوب می‌فهمد. دوست داری دنیا در همان حالت متوقف شود وقتی سرش را روی شانه‌ات می‌گذارد. دوست داری دنیا برای همیشه در همان حالت متوقف شود.

روی تخت دراز شده، به صدای شر شر باران گوش می‌دهم. به چتری موهایش فکر می‌کنم. به خنده‌های دائمش، به آن گه گداری که هنگام گذر از خیابان دست در دستم حلقه می‌کند، به درخت‌های تنومند باغ دلگشا که سال‌ها فقط عاشقی به چشم دیده‌اند. به حجره‌های باصفای مدرسه‌ی خان که چه رازها در دل خود پنهان دارند. به این فکرم که باید جهانی سازم که جهان شود نامیدش؛ با دلبر.

دلبرانه

هیچگاه دست کمش نگرفتم. از همان ثانیه‌ی اولی که نگاهم به نگاهش افتاد و در رابطه با مجله‌ی دانشجوییشان کوتاه صحبتی باهم کردیم دانستم شخصیتی قوی و محکم دارد. در مقابل من که دلبرانه به او مینگریستم نگاه باصلابتش آزارم می‌داد. دلم می‌خواست همانجوری نگاهم کند که من او را می‌نگرم. او اما در دنیای دیگری سیر می‌کرد. با این حال همین وضع را دوست داشتم. فکر می‌کردم چه دنیای جالبیست با دلبر و حداقل دلبر هست. البتّه اصلا نمی‌توانستم فکر کنم که حالت دیگری هم ممکن است.

وسط آن قیل و قال بیخیال دنیا شده، آمده بودم به تو سر بزنم. گوشه‌ای نشسته بودم، کتابی به دست گرفته نگاهت میکردم و حظ میبردم از بودنت. همان روز بود که برایم صفحه‌ای ملکوت خواندی. آن لحظه دلم می‌خواست تا صبح بنشینم و تا صبح برایم بخوانی. اما چه حیف که زود تمام شد آن دقایق، من ماندم و خیال صدایت که هنوز از خیالم بیرون نرفته.