اصلاح طلب‌ها به مرض «Whataboutism» یا «پس‌چه‌ایسم» مبتلا شده‌اند. کافیست انتقادی به موضوعی مربوط به اصلاح طلبان وارد کنید تا با پاسخ «پس در مورد [اینجا را با موردی از زمان احمدی نژاد، یا اتفاقی در دنیای غرب پر کنید] چه؟» مواجه شوید. در این نوع مغالطه، مغلطه‌گر سعی می‌کند به طور عامدانه و هدفمند با توسل به رویدادهایی که در زمان و مکانی دیگر رخ داده‌اند احساسات مخاطب را درگیر کند و موضوع اصلی بحث را منحرف سازد. گوینده، انتقاد به رفتارهای خود را نادیده می‌گیرد و به بر اقدامات دیگران تمرکز می‌کند؛ نتیجهٔ این امر به وجود آمدن یک استاندارد دوگانه است.

این تکنیک تبدیل به یک مرض فراگیر شده که اصلاح طلبان نیز دچارش شده‌اند. استفاده از آن، مزیت و ارزش افزوده‌ای به همراه نخواهد داشت. پس‌چه‌ایسم چه توسط چپ استفاده شود و چه راست، در نهایت فقط به سیاه‌چاله‌ای از خشم ختم خواهد شد که گریز از آن برای هیچکس ممکن نخواهد بود.

توییتر فارسی تبدیل شده به مکانی برای تسویه‌حساب گروه‌های سیاسی با بهره‌برداری از هزینه‌هایی که مبارزین واقعی پرداخته‌اند. وحید سیادی نصیری پس از ۶۰ روز اعتصاب غذا در زندان جان باخته و به جای دادخواهی حق مظلوم، اصلاح طلب و برانداز به جان هم افتاده‌اند که «چون در دار و دستهٔ شما نبود، ترند نشد». اصلاً یادشان رفته که این وسط ظلمی روا داشته شده و جانی گرفته شده. 

اصلاح طلب‌ها هم اگر دوست ندارند به ماله کشی متهم شوند و نگران پایگاه اجتماعیشان هستند، بهتر است اندکی از جنگ و جدال با اوپوزیسیون بکاهند و در عوض به ظلم‌هایی که توسط حکومت به مظلومین روا داشته می‌شود بپردازند. 

دیروز هفتم دسامبر بود و ۹۰مین سالگرد تولد نوآم چامسکی. نوآم چامسکی زبان‌شناس و به گفته‌ی خیلی‌ها بزرگترین متفکر قرن ۲۰امه. در ۱۰ سالگی اولین مقاله‌اش رو در مورد شیوع فاشیسم نوشته و منتقد سیاست خارجی آمریکا، کاپیتالیسم و رسانه‌های جریان اصلیه. اسمش توی «لیست دشمنان» رئیس جمهور نیکسون بوده. توی یکی از مصاحبه‌هاش پنتاگون رو «یکی از شیطانی‌ترین موسسات در طول تاریخ جهان» خوند و به دلیل همین دیدگاه‌های تندشه که معمولاً به ضد آمریکایی بودن متهم میشه. بیشتر از ۱۰۰ تا کتاب نوشته و سال ۲۰۱۳ گونه‌ای از زنبورهای تازه کشف‌شده رو به افتخارش Megachile chomskyi نام‌گذاری کردن. خودش معتقده که موفقیتش در نتیجه اتفاق افتادن یک سری حوادث به دست اومده، من اما فکر می‌کنم وقتی که به عنوان بزرگترین متفکر قرن ملقب می‌شین، ناخودآگاه این نکته رو ثابت می‌کنید که موفقیتتون اتفاقی نبوده. تولد ۹۰ سالگی چامسکی مبارک.

هفت تپه دل از دنیا شسته است

«از تمام اتحادیه‌های کارگری کشور و تمام کارگرانی که این روزها مثل ما سفره‌شان خالی از نان است و شرمندهٔ زن و بچه‌شان هستند، میخواهیم که به این اعتصاب بپیوندند.»  اعتصاب کارگران هفت تپه وارد دومین هفتهٔ خود شد. در این مدت تعدادی از کارگران بازداشت شدند، هیچ یک از مسئولین به دیدار اعتصاب کنندگان نرفتند و استاندار خوزستان مدعی شد که: «کارگران فقط سه ماه حقوق نگرفته اند و در حال رسیدن به چهار ماه است اما هنوز چهار ماه نشده.» بله، کارگران فقط سه ماه است که حقوق نگرفته‌اند.

امروزه شمار کارگران فقیر از هر زمان بیشتر است و این عده همچنان در حال افزایش‌اند. علل این تغییر به قدر کافی روشن است و اگر حکومت تن به یک جراحی اقتصادی ندهد، فشار روی طبقه کارگر از این نیز بیشتر خواهد شد.

کشور ما در مواجهه با فقر در تار و پود تناقض گرفتار آمده است. حکومتی که قرار بود حکومت مستضعفین باشد را میان‌مایگان تازه به دوران رسیده اداره می‌کنند که گاه حتی تصویر درستی از فقر ندارند، از این رو به وضع بینوایان هم توجهی نمی‌شود. حتی هستند کسانی که منکر وجود فقرند. اسحاق جهانگیری، معاون اول رئیس جمهور هفتهٔ گذشته گفته بود: «اگر امروز خوب به این دو موضوع [بیکاری و گرانی] نپردازیم و برای آن‌ها برنامه‌ریزی و سیاستگذاری نکنیم، ‌ممکن است در سال آینده با کاهش شدیدی در قدرت خرید مردم مواجه شویم». آقای معاون اول هنوز با این واقعیت کنار نیامده که از سال گذشته تا به همین امروز قدرت خرید مردم در خوشبینانه‌ترین حالت نصف شده.

به این ترتیب، پیداست که تعریف فقر تا حد زیادی بستگی به شرایط و اوضاع اجتماعی و سیاسی دارد. در واقع اگر آدمی بخواهد با آمار و ارقام بازی کند می‌تواند ثابت کند که حتی یک نفر بی‌چیز هم در ایران وجود ندارد یا لااقل عده قلیلی هستند که وضعشان به بدی مردم سوریه یا یمن است. در ایران گرسنگی هست، اما این گرسنگی چنان عام نیست که در برخی دیگر کشورها نمونه‌اش را می‌بینیم. هنوز هستند مردمی که در کوچه یا خیابان می‌میرند، اما تعدادشان به نسبت اندک است. این طرز برخورد با فقر که به موجب آن جوامع و ممالک را با هم مقایسه می‌کنند البته نتیجهٔ مهمی در بر دارد: وسیله‌ایست برای حاکمان تا به یاری آن وضع بد و ناگوار کارگرانی را که تحت شرایط و اوضاع غیرانسانی زیست می‌کنند را مورد بی‌اعتنایی قرار دهند.

چنان که انگار گفتهٔ مشهور دیزرائیلی دربارهٔ دو قشر غنی و فقیر به شکلی عجیب تحقق یافته است. «درست در لحظه‌ای از تاریخ که مردمی برای نخستین بار توانایی اقتصادی برچیدن بساط فقر را دارند، از تصمیم لازم برای اقدام به چنین کاری محروم مانده‌اند. اینان نه می‌توانند ببینند و نه می‌توانند عمل کنند. وجدان مردم مرفه دستخوش رفاه است و زندگی بینوایان دستخوش فقر و پریشانی مادی و معنوی». بنابراین مسئله و مشکل فقر تا حدی مسئله دید و بینش است. حکومت و ملت مرفه در کنار هم باید بتوانند خلقی را که در آن سوی دیوار رفاه مانده‌اند ببینند و بازشناسند. و بعد لازم است که این نگرش متضمن قصد و غرضی باشد؛ چرا که حتی اگر روزی شنیدن این صحبت‌ها برای حکومت گوش آزار نباشد، باید برای ریشه کردن فقر شور و شوقی هم وجود داشته باشد.

معمولاً بسیار کم اتفاق می‌افتد که صدا و سیما موازی با نهادهای اصلاح طلب جلو برود. در مورد اعتصاب کارگران هفت تپه اما، هر دو دست به بایکوت خبری زده‌اند. رهبران اصلاحات کلامی به زبان نیاورده‌اند و هنگامی که دبیران شرق و اعتماد و سازندگی چشم و گوش خود را بر هفت‌تپه بسته‌اند، روزنامهٔ رسالت است که تیتر می‌زند: «کارگران مشغول حبسند». پس می‌بینیم که نه تنها این نگرش در حکومت به وجود نیامده، که احزاب تاثیرگذار سیاسی و قشر مرفه، هیچکدام این مسئله را جدی نمی‌پندارند.

به این ترتیب پرسش دشواری که باید به دنبال پاسخش باشیم این است: منشاً این خواست سیاسی چه خواهد بود؟ قشر فرودست آنقدر در حکومت نماینده ندارد که از ایشان مطالبه‌گری کند. فقرا حتی در سیاست هم همیشه موضوع خیر و صدقه‌اند. در نتیجه تا یک نهضت وسیع اجتماعی درنگیرد، نمی‌توان امیدی به امحای فقر داشت. در مواقع رکود همیشه فقرا هستند که در بازی سیاست مورد معامله قرار می‌گیرند. چون فقیرند و بسیار استثمار می‌شوند کسی از خشم سیاسی ایشان بیمی ندارد. اینها و سایر مردمی که متعلق به طبقه کارگر و قشر فرودست هستند زمانی مورد حمایت واقع می‌شوند که نهضتی نیرومند و فعال و مقاومت‌ناپذیر در کشور به وجود آید. چنان نهضتی که نیاز به مصالحه و دادن امتیاز نداشته باشد. نهضتی که از دلش اسماعیل بخشی‌ها بیرون بیایند و خشمشان را فریاد کنند: «حتی اگر مرا کشتند نعش مرا به اعتصاب بیاورید، ولی به آن پایان ندهید.»

I believe once in a while you should let your friends know their presence is appreciated. I know that sometimes you just can’t find the right words to show that appreciation. But I guess at the end of the day the best thing to do for them is to be honest with them. You just hope that your honesty doesn’t make them realize something they did not want to know.

Chuck Rhoades: Excuse me, sir.
Man: What?
Chuck Rhoades: You didn’t clean up after your dog.
Man: Yeah, I forgot the bag today.
Chuck Rhoades: Oh, I don’t think so because, you know, it’s not just the statutory law, it’s the law of civility, man. And I’ve seen you before. You come out of that building, your dog craps, and you just leave it where it falls.
Man: Why don’t you mind your business?
Chuck Rhoades: This is my business.
Man: Oh, you’re that guy.
Chuck Rhoades: I am that guy.
Man: All right, well, do you have an extra bag?
Chuck Rhoades: No, no. See, I used mine.
Man: Well, I’ll get it next time.
Chuck Rhoades: No, I think you need to get it this time.
Man: Why don’t you let it slide?
Chuck Rhoades: “Let it slide.” That sounds simple, easy. Sure, let it slide. That’s just some dog shit. But those are three devious little words. You know, if if I let your dog shit slide, then I have to be okay with this whole plaza filling up with it, which it would before we know it. Oh, then it would be on our pant legs and our shoes, and we would track it into our homes, and then our homes would smell like shit, too. It’d be easy to let it slide. You know, why don’t we, uh, why don’t we let petty larceny slide, too? Some kid steals five bucks from a newsstand? Who cares? Well, maybe next time he decides to steal your TV or break into your brownstone and steal your fucking wife. But what difference does it make? Because by then, we’re all living in shit anyway.

-Billions (2016)

«و آه از تنهایی – که جان را به آتش می‌کشد. به سوپ غلیظ و داغی می‌ماند که نمی‌شود آن را توی دهان تحمل کرد. مگر آنکه چندین و چندبار به آن فوت کنی؛ و شگفتا که پیوسته در برابر من است، توی کاسهٔ ضخیم و سنگین سفید چینی، که به متکایی کهنه و رنگ و رو رفته شباهت دارد. این کیست که پیوسته می‌خواهد آن را به زور به من بخوراند؟»

-یوکیو میشیمی – برف بهاری

Thaddeus Stevens: How can I hold that all men are created equal, when here before me stands, stinking, the moral carcass of the gentleman from Ohio, proof that some men are inferior. Endowed by their Maker with dim wits, impermeable to reason, with cold, pallid slime in their veins instead of hot red blood! You are more reptile than man, George! So low and flat, that the foot of man is incapable of crushing you!

George Pendleton: How dare you?

Thaddeus Stevens: Yet even you, Pendleton, who should have been gibbeted for treason long before today, even worthless unworthy you ought to be treated equally before the law! And so again, sir, and again and again and again I say: I do not hold with equality in all things. Only with equality before the law.

-Lincoln (2012)

-شهامت این را داشته باش یک لاقبا، که اگر سر میزی دیگر احترام سرو نمی‌شد، از سر آن میز برخیری.

-شرابش ولی جبران مافات می‌کرد که نشستم، ارباب.

For the past year, I haven’t had a straight smile on my face for more than a couple of minutes. Tonight she put a smile on my face that couldn’t even be wiped out by a tornado. It was the longest smile, the best feeling in the world. Felt like I was on the clouds.

Oh, I forgot how it feels to be happy.

فریده و فردین را همیشه تحسین می‌کردم؛ از همان روز اول که دیدمشان به گمانم. از امروز، به فریده افتخار هم می‌کنم.

منتظرم. این دقایق لعنتی هم چه دیر می‌گذرند. هر کدامشان به عمری می‌مانند طولانی و رقّت‌آور.

در آن بعد از ظهر اسفند صدرالدین الهی به اتفاق همسرش میهمان سیدضیاءالدین طباطبایی بود. بعد از ناهار بود و هنگام صرف چای که مستخدم روزنامهٔ اطلاعات را خدمت سید آورد. بر خلاف معمول که پس از نیم نگاهی به روزنامه آن را کنار می‌گذاشت، اندکی به صفحهٔ اول خیره شد، سپس با کمی تامل و با چهره‌ای در هم کشیده روزنامه را تا کرد و روی میز گذاشت. به میهمانان گفت: «تشریف داشته باشید تا برگردم.» اتاق را ترک کرد تا خدمت شاه برود.
تیتر اول روزنامه این بود: «دکتر مصدق درگذشت». بله، رقیب و دشمن دیرینهٔ پارلمانی سید درگذشته بود. دشمنی و کینه‌ای که باعث نشد سیدضیاء پس از شنیدن خبر فوت مصدق پیش محمدرضا پهلوی نرود و تقاضای عرض تسلیت از سوی دولت و برگزاری مراسمی آبرومندانه برای نخست وزیر پیشین نکند. درخواستی که البتّه توسط محمدرضا شاه رد شد. سید به خانه برگشت، با عصبانیت و بی‌قراری رو به صدرالدین الهی کرد و گفت: «نمی‌شود آقا، نمی‌شود. این مملکت درست نمی‌شود.»

دولت‌ها برای اجرای تفکرات و سیاست‌هایشان به بهترین شکل، نیاز به اعتماد عمومی ملت دارند. البته این تفکرات و سیاست‌ها در جوامع آزاد موازی با خواست مردمند. اما در ایران که تفکرات حکومت با خواستهٔ مردم همسو  نیست، معترضان، خبرنگاران و تمام آنانی که مثل حاکمیت فکر نمی‌کنند به شدیدترین شکل سرکوب می‌شوند، رانت و فساد دولتی سر به فلک کشیده، مقصر دانستن مردم  برای اعتماد نداشتن به حاکمیت چیزی جز بی‌انصافی نیست.

مردم اعتماد را به حاکمیت بدهکار نیستند، بلکه این اعتماد را حاکمیت باید با تلاش به دست آورد.