-شهامت این را داشته باش یک لاقبا، که اگر سر میزی دیگر احترام سرو نمی‌شد، از سر آن میز برخیری.

-شرابش ولی جبران مافات می‌کرد که نشستم، ارباب.

For the past year, I haven’t had a straight smile on my face for more than a couple of minutes. Tonight she put a smile on my face that couldn’t even be wiped out by a tornado. It was the longest smile, the best feeling in the world. Felt like I was on the clouds.

Oh, I forgot how it feels to be happy.

فریده و فردین را همیشه تحسین می‌کردم؛ از همان روز اول که دیدمشان به گمانم. از امروز، به فریده افتخار هم می‌کنم.

منتظرم. این دقایق لعنتی هم چه دیر می‌گذرند. هر کدامشان به عمری می‌مانند طولانی و رقّت‌آور.

در آن بعد از ظهر اسفند صدرالدین الهی به اتفاق همسرش میهمان سیدضیاءالدین طباطبایی بود. بعد از ناهار بود و هنگام صرف چای که مستخدم روزنامهٔ اطلاعات را خدمت سید آورد. بر خلاف معمول که پس از نیم نگاهی به روزنامه آن را کنار می‌گذاشت، اندکی به صفحهٔ اول خیره شد، سپس با کمی تامل و با چهره‌ای در هم کشیده روزنامه را تا کرد و روی میز گذاشت. به میهمانان گفت: «تشریف داشته باشید تا برگردم.» اتاق را ترک کرد تا خدمت شاه برود.
تیتر اول روزنامه این بود: «دکتر مصدق درگذشت». بله، رقیب و دشمن دیرینهٔ پارلمانی سید درگذشته بود. دشمنی و کینه‌ای که باعث نشد سیدضیاء پس از شنیدن خبر فوت مصدق پیش محمدرضا پهلوی نرود و تقاضای عرض تسلیت از سوی دولت و برگزاری مراسمی آبرومندانه برای نخست وزیر پیشین نکند. درخواستی که البتّه توسط محمدرضا شاه رد شد. سید به خانه برگشت، با عصبانیت و بی‌قراری رو به صدرالدین الهی کرد و گفت: «نمی‌شود آقا، نمی‌شود. این مملکت درست نمی‌شود.»

دولت‌ها برای اجرای تفکرات و سیاست‌هایشان به بهترین شکل، نیاز به اعتماد عمومی ملت دارند. البته این تفکرات و سیاست‌ها در جوامع آزاد موازی با خواست مردمند. اما در ایران که تفکرات حکومت با خواستهٔ مردم همسو  نیست، معترضان، خبرنگاران و تمام آنانی که مثل حاکمیت فکر نمی‌کنند به شدیدترین شکل سرکوب می‌شوند، رانت و فساد دولتی سر به فلک کشیده، مقصر دانستن مردم  برای اعتماد نداشتن به حاکمیت چیزی جز بی‌انصافی نیست.

مردم اعتماد را به حاکمیت بدهکار نیستند، بلکه این اعتماد را حاکمیت باید با تلاش به دست آورد.

طبیعت انسان است که پیوسته در جست‌وجوی پاسخ باشد. در این حین به پاسخ‌هایی می‌رسیم که انتظارشان را نداریم. بیشتر اوقات اما، پاسخی که دنبالش بودیم تمام مدت بیخ گوشمان حاضر و آماده بوده. من فکر می‌کنم مسئلهٔ مهم این است که هیچگاه دست از جست‌وجو نکشیم.

البتّه هر پایان، با پیچیدگی‌های جدید همراه است. مشکلات جدید که باید دست در پنجه‌شان بیندازی. مسائل تازه برای حل کردن.

در امتداد خلوت‌ترین ساعات شهر، از میان خیابان‌های سابقاً سرسبز، در چند قدمی تمام گدایان شب‌زنده‌دار، در هزار فرسنگی لبخندهای دلنشینش، ماشین را می‌رانم به سمت خانه و برای نخستین بار عجله‌ای برای رسیدن ندارم.

فکر کنم در زندگی اکثرمان زمانی می‌رسد که به جز رنجاندن دلبر یا رنجیده شدن کار دیگری ازمان ساخته نیست. اندوهگین‌ترین لحظات زندگی همین‌ها هستند.

استادی داریم دوست‌داشتنی به نام دکتر بقایی. مسافرت است الآن. رفتیم اتاقش در دانشکده که گلدان‌هایش را به خانه منتقل کنیم و تا برمی‌گردد ازشان مراقبت کنیم. البتّه که چون تعجیل کرده بودیم نفهمیدم چطور رفتیم و چطور برگشتیم. گلدان‌هایش زیبا و مرتب بودند ولی؛ اتاق نقلیش هم.

مرز بین شجاعت و بلاهت از آنچه که گمانش را می‌برید باریک‌تر است. به تحقیق می‌گویم.

انگار این‌هایی که اسمشان با «ف» شروع می‌شود امیدواری درشان زیاد دمیده‌اند. فریده و فردین، اسطوره‌های امیدواری هستند.