قبل از بازی دیشب، این حجم از اضطراب و بی‌تابی را یک سال بود که تجربه نکرده بودم. وقتی که توپ وارد دروازه شد و کمی اینطرف و آنطرف پریدم و آرام گرفتم، قبل از هر چیز به یاد فردین افتادم که می‌دانستم بیشتر از هر کس که می‌شناسم از این گل خوشحال شده. اصلاً مطمئن بودم به جای تمام آنان که بازی عین خیالشان نبوده هم خوشحالی کرده.

فردین را می‌شناسید. اگر یک بار گذرتان بهش افتاده باشد می‌شناسیدش و در این صورت یحتمل مهرش نیز بر دلتان افتاده و ممکن است حتی پیش آمده باشد که بنشینید با خود فکر کنید چطور ۱۰ دقیقه بعد از اینکه نخست دیده بودیدش مهرش را به دلتان نشانده.

فردین آدم‌ها را فراموش نمی‌کند و هرکجای دنیا که باشد از آدم خبر می‌گیرد که چطوری، چکار می‌کنی، در چه احوالی و این‌ها. زبان آدم‌ها را خوب می‌فهمد و معاشر خوبیست. خانواده دوست است و از معدود آدم‌های دور و بر که تفکر انتقادی دارد. پای صحبتش که بنشینید حرف برای گفتن زیاد دارد. دفاع نیم‌بند و بی پشتوانه از کسی نمی‌کند، ولی امیدش را نیز به سادگی از دست نمی‌دهد. معتقد است مطالبه‌گری و تقویت جامعهٔ مدنی راهکار برون‌رفت از بن‌بست‌های اجتماعی و سیاسیست. از تمام این‌ها گذشته آدمیست دوست داشتنی و سرزنده. بهم می‌گفت دوست دارد جامعه شناسی بخواند و حتی بیشتر از خودش باور دارم که اگر بخواهد، جامعه‌شناس قابلی خواهد شد. به جامعه‌شناس‌هایی مثل فردین نیاز داریم که امید بدهند و خودشان نیز امیدوار باشند.

دفعهٔ آخر که دیدمش در آغوش کشیدمش و گفتم شاید باری دیگر در زمانی دیگر. با این حال، جداً دوست داشتم می‌توانستم لحظهٔ گل شدن توپ را در کنارش باشم. نمی‌شود ولی، آن بار دیگر و زمانی دیگر رسیدنش در اختیار ما نیست.

راستش را بخواهید هیچوقت نتوانستم احساس خوشحالی آدم‌ها را متوجه بشوم. یک وقت فکر نکنید خنگم یا مغرم مشکل دارد یا چه. اتفاقاً نگرانی و ناراحتی و استرس و اضطراب را می‌فهمم، خوب هم می‌فهمم. فقط همین خوشحالی کوفتی را متوجه نمی‌شوم.

مثلاً امروز دوستی را با یک کادوی ناقابل خوشحال کردم. البته به دلایلی که بالاتر عرض کردم از خوشحال شدنش مطمئن نیستم و فقط فکر می‌کنم که خوشحال شده باشد. ببینید، تمامش بر پایهٔ فرضیات است. نمیدانم. من این چیزها را نمی‌دانم.

فریده صورتی شاداب و پرانرژی دارد. شور و اشتیاق و زندگی را اگر ۵ دقیقه کنارش باشی حس می‌کنی. راه رفتنش هم بدون قر و فر است و در نهایت آرامش. حالت پیش فرضش این است که بگوید و بخندد. اگر در حال خندیدن نباشد احتمالاً وسط یک بحث جدی بیابیدش. وارد بحث هم که می‌شود برایش فرقی نمی‌کند بندهٔ یک لا قبا جلویش نشسته‌ام یا رئیس جمهور آمریکا، با همه به جدیت بحث می‌کند. گوش شنوا دارد و نظرات مخالفش را می‌شنود. از لحاظ فکری از سالم‌ترین آدم‌هاییست که این دور و بر دیده‌ام. در این شرایط اجتماعی نابسامانی که داریم، مثل فریده اخلاق‌گرا بودن واقعا سخت است. از آن‌هاییست که در حین رانندگی بین خطوط می‌راند و لین عوض نمی‌کند و عمراً هم بوق نمی‌زند. در این یک سالی که میشناسمش همیشه تحسینش کرده‌ام.

فریده عقایدی جالب دارد که با عقاید دیگر جوانان این اطراف کمی زاویه دارد. بعد از تمام این سال‌ها، هنوز اصلاح را راه حل موثر برای شرایط موجود می‌داند. وضعیت هرچقدر هم که بد باشد بر خلاف خیلی‌ها ناامید نمی‌شود و می‌گوید انسان به امید زنده است و مطالبه‌گری. دشمن سرسخت سیگار و سیگارکش است و می‌گوید مالیات سیگار باید افزایش پیدا کند. فریده دوست خوبیست و ای کاش بلد بودم بهتر بنویسم تا قشنگ متوجه می‌شدید چه دوست خوبیست. اما همین کافیست که بگویم فریده از آن آدم‌هاییست که دوست داشتم بیشتر ازشان دور و برمان بود. دنیا جای زیباتری بود.

آزادی بیان، یا همان حق ابراز عقاید شخصی به طور آزادانه. امروزه آزادی بیان را یکی از حقوق اساسی خود می‌دانیم و برای به دست آوردن و حفظ کردن آن تلاش می‌کنیم. اما آزادی بیان به چه معناست؟ زیر پوشش آزادی بیان این حق را داریم که هرچه دلمان خواست بگوییم؟ نه دقیقاً.

محدودیت‌های آزادی بیان از این اصل اساسی ناشی می‌شوند که شما حق ندارید برای رسیدن به خواستهٔ خود به دیگران آسیب برسانید. به عبارت دیگر، هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. آزادی بیان این حق را برای شما ایجاد می‌کند که آزادانه به ابراز عقاید خود بپردازید، استدلال‌های خود را مطرح کنید و در برابر آن‌چه بی‌عدالتی می‌دانید موضع‌گیری کنید. تا جایی که آگاهانه سخن خلاف واقع نگویید، نفرت‌پراکنی نکنید و مردم را به استفاده از نیروی زور تشویق نکنید باید این حق را داشته باشید که آزادانه آنچه در ذهنتان می‌گذرد را مطرح کنید.

به همین سادگی.

-چرا نرفتی؟

-میترسم ببازم

-خب ببازی. چی میشه؟ ماام میخوایم امشب ببازیم.

-باخت تو فرق داره موسی …

-چه فرقی داره؟ تا حالا بردی؟

-آره

-حالا بازم بباز. یا ببر. یا هرچی. برو برو، برو خودتو لوس نکن. برو بازی کن.

 

ـانتهای خیابان هشتم

 

خوب یادم هست، پارسال همین موقع بود که برای نخستین بار دیدمش. همین موقع که نه، ۴-۵ ساعت قبل‌تر. دروغ نگفته‌ام اگر بگویم از همان نگاه اول مجذوبش شدم. چند روزیست با خودم کلنجار می‌روم که درست است امروز با کادو به سراغش بروم؟ و قدری تشکر بابت بخشندگی‌اش؟ خدا کند تا آخر همین‌قدر خوب و سالم بماند.

دست آخر بیخیال کادو شدم و با خودم گفتم فاصله اگر حفظ شود، بهتر است.

قدم‌زنان فکر می‌کردم چه خوب است شریکی داشتن. بدون شریک که نمی‌شود زندگی کرد. پیرمرد پس چطور میگذراند؟ در همین فکرها بودم که رفیق قدیمیمان زنگ زد بروم ببینمش. وقتی رفتم، گفت هم‌دمش را پیدا کرده.

در این اوضاع ورهم‌شور، بشارتی اینچنین غنیمت است.

۱۶ ساله که بودم دلباختهٔ دختری شدم که ۱۲۲۰ کیلومتر دورتر می‌زیست. فاصله عادلانه نبود و مسبب دلتنگی. برای این‌که از دلتنگی کاسته شود فصلی یک‌بار به دیدنش می‌رفتم. صبح که می‌رسیدم ترمینال، می‌آمد دنبالم و روتین بود که سوار مترو شویم، برویم تجریش و از آن‌جا سوار اتوبوس شویم به مقصد پارک ملت. تنها زمانی بود که استفاده از وسائل حمل و نقل عمومی مطبوع به نظر می‌رسید. هر دفعه برنامه این بود که بعد از پیاده روی در آن زیباترین پارک، سری به سینما پردیس ملت بزنیم، سپس نهاری بخوریم و خلاصه روزمان را جوری قل بدهیم تا غروب که موقع برگشتنم بود.

پ.ن: غصهٔ خاطرات را نمی‌خورم، یک‌هو یادش افتادم.

دلم که می‌گیرد می‌آیم باغ هرندی. به پشت بام رفته، از آن بالا باغ را می‌نگرم. چند بار سعی کردم به ترسم از ارتفاع چیره شده، آن لبه بنشینم که موفق نشدم. چه خوب است این باغ هرندی. چه بهتر می‌شد اگر دلبر بود.

دلم که می‌گیرد می‌روم باغ هرندی. درخت‌هایش حرف می‌زنند با آدم، چه حرفی. من که برای زاری کردن نمی‌ورم، اتفاقاً می‌ورم تا بشنومشان. آنهایی که خوابند را کاری نداریم، ولی آن بیدارها چنان چانه پرحرفی دارند که حواست نباشد می‌بینی شب شده و هنوز مبهوتشانی.

فردا دوباره باید بروم به گمانم.

خدا برایش به خیر بگذراند امروز را در دانشگاه. این کاظمین هم آدم را وادار به چه کارهایی که نمی‌کنند.

سوءرفتار پلیس

نخست که فیلم ضرب و شتم زنی جوان توسط گشت ارشاد به دستم رسید، تنها توانستم چندثانیه از آن را تماشا کنم. ولی وقتی که تصمیم به نوشتن این یادداشت گرفتم، بهتر دیدم فیلم را کامل ببینم. زمانی که مامور نیروی انتظامی به زن جوان حمله ور شده و تصمیم می‌گیرد او را به زور و با ضرب و شتم سوار ون گشت ارشاد بکند، مرز بین «انجام وظیفه» و «عقده گشایی» مشخص می‌شود. اما این حادثهٔ درام از روبروشدن یک شهروند معمولی و گروهی پلیس بد، این سوالات را در ذهن مخاطب طرح می‌کند که شخصیت پلیس در این موقعیت‌ها باید چگونه باشد؟ شهروندان چگونه و چه زمانی باید برای کمک به قربانیانی که در این شرایط قرار گرفته‌اند اقدام کنند؟

پس از پخش شدن این فیلم در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های آنلاین، شاهد واکنش‌های زیادی بودیم. عذرخواهی از طرف سخنگوی نیروی انتظامی که گفته بود: «پلیس به هیچ وجه چنین رفتارهایی را تایید نمی‌کند.»؛ بیانیه‌هایی از طرف برخی اعضای کابینه که خواستار انجام تحقیقات داخلی بودند؛ ابراز انزجار هنرمندان و افراد مشهور از این اتفاق؛ خشم کاربران در فضای مجازی. وزیر کشور نیز دستور برخورد با مامورین خاطی را صادر کرد. اما این اولین مورد گزارش شده از سوءرفتار پلیس نیست، ولی اولین موردی است که در آن سخنگوی ناجا وادار به عذرخواهی می‌شود و این خود یادآور اهمیت گردش آزاد اطلاعات است؛ تفاوتی که انتشار یک ویدئو و فشار عموم می‌تواند ایجاد کند.

آزار کلامی و فیزیکی مسئله‌ایست که به خصوص زنان به صورت روزانه در کوچه و خیابان با آن سر و کار دارند. حال اگر قرار باشد نیروی پلیس به جای مقابله با این آزارها، خود در مقام متجاوز و آزارگر ظاهر شود، نتیجه‌ای جز احساس ناامنی برای شهروندان در پی نخواهد داشت.

سوءرفتار پلیس در برخورد با کسانی که آنان را «بدحجاب» می‌نامد قدمتی طولانی دارد. بیش از یک دهه است که «طرح ارتقای امنیت اجتماعی» آغاز شده و در این مدت نه تنها حریم شخصی افراد برای اجرای این طرح زیر پا گذاشته شده، که خشونت در اجرای طرح باعث جریحه‌دار شدن تصویر پلیس نیز شده است. به صورتی که در عوض احساس امنیت هنگام مواجهه با پلیس، شهروندان به طور ناخودآگاه احساس رعب و وحشت می‌کنند که البته مقصر نیستند.

مسئولیت‌پذیری پلیس واژه‌ای نامانوس برای نیروی انتظامی و در عین حال ضروری برای حفظ حقوق اولیهٔ شهروندان است. مسئولیت‌پذیری پلیس شامل مسئول نگه داشتن شخص پلیس و همچنین سازمان‌های ماًمور اجرای قانون برای کنترل جرم و حفظ نظم است، به طوری که با افراد عادلانه و در محدودهٔ قانون برخورد شود و حقوق اولیهٔ آنان زیر پا گذاشته نشود.

حال که به لطف شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها، و همچنین آگاهی و حساسیت شهروندان، سوءرفتار پلیس به مسئله‌ای هزینه‌بر تبدیل شده، وقت آن رسیده که با مطالبه‌گری خواستار تصحیح سیاست‌های تبعیض‌آمیز و خشونت‌آمیز پلیس در مواجهه با شهروندان باشیم.

Today I realized that my whole life in the last year has been about damage control. Although I did fine in that matter, but you can’t spend your days worrying about how to correct a wrong decision, a mistake which could’ve been prevented in the first place.

We people ought to get a hold of the situation and be in charge of what’s about to happen in our lives. Free will, they say.