Sam: Truth or dare?
Mike: Truth.
Sam: You’re boring.
Mike: No, truth is always interesting.
Birdman – 2014
Sam: Truth or dare?
Mike: Truth.
Sam: You’re boring.
Mike: No, truth is always interesting.
Birdman – 2014
I despise the guy. Regardless of the fact that I just met him and don’t know much about him, think he’s just a waste of space.
به عنوان یک دختربچه در ایران من عاشق نوروز بودم. اولین روز بهار. تنها زمانی بود که بزرگسالها سرزنده و پر امید به نظر میرسیدند. حتی کجخلقترین اعضای فامیل به طریقی شاداب و سرزنده میشدند و چهرهای صمیمی از خود نشان میدادند که در بقیهی طول سال قابل رویت نبود. مثل فیلم پیله بود، به جز اینکه مردم با به دنیا آمدن بهار جوانتر میشدند، نه بیگانگان.
برای من نوروز به معنای لباس نو پوشیدن و رفتن به خانهی پدربزرگ و مادربزرگها، خاله جان، باقی خالهها، دوستان مامان که مثل خاله بودند، دایی ها و عمه عموها بود. سنت بود که به ترتیب سن و سال به دیدار فامیل برویم. شیرینی میخوردم، چای مینوشیدم و به حرفهای بزرگترها که از آرزوهایشان برای سال جدید میگفتند گوش میکردم. بوی گل سنبل که سنبل نوروز است به تمام سرسراها نفوذ میکرد. (الآن بهتان میگویم، هیچ چیزی برای دوست نداشتن در مورد نوروز وجود ندارد. مثل جاستین ترودو برای تعطیلیهاست.)
در تمام خانهها یک هفت سین وجود داشت. نمایشی رنگارنگ از هفت مورد نمادین که بیانگر سلامت، ثروت و عشق است. یکی از این موارد سبزه بود که بیانگر تولدی دوباره بود. آماده سازی سبزهها قبل از عید با کاشتن دانههای مختلف مانند عدس آغاز میشد و آدم فشاری حس میکرد که کشتش به یک ورقهی ضخیم و سالم از سبزه برای نوروز تبدیل شود. این روزها آموزشش را میتوانید در یوتیوب پیدا کنید ولی زمان ما بعضی از اعضای فامیل برای مهارتشان در کشت سبزهی نوروز توسط همگان تحسین شده بودند. اگر دانهها خیلی زود جوانه میزدند، شما چمن خشک شده داشتید. اگر هم دیر جوانه میزدند، شما تیغههایی نازک از سبزه داشتید که قسمتهایی از آن نیز طاس بود. فشارها زیاد بود.
اما قسمت مورد علاقهی من از هفت سین ماهی قرمز آن بود. نماد زندگی. مثل باقی بچههای ایرانی محروم از حیوان خانگی، ماهی قرمز نزدیکترین جاندار به یک حیوان خانگی بود که میتوانستم داشته باشم. سریال لَسی را دیده بودم و میدانستم که ماهی قرمز جایگزین مناسبی برای یک حیوان خانگی وفادار که اگر در چاه افتادی بیاید و نجاتت بدهد، نبود. با این حال ساعتها را صرف تماشای ماهی کوچک در تنگ میکردم و دعاگویان که صبح روز بعد که بهش سر میزنم روی شکمش شناور نباشد. ماهی قرمز ممکن است نماد زندگی باشد، ولی برای من نماد ناامیدی نیز بود.
ما سال ۵۰ به آمریکا مهاجرت کردیم و خیلی زود متوجه شدیم که تنها ایرانیان شهر بودن برای جشن گرفتن نوروز کافی نبود. پدر و مادر من از همان اول هم زیاد اهل جشن گرفتن نبودند (خب هرکسی یک روزی به دنیا آمده دیگر، نیازی نیست بیش از حد قضیه را بزرگ کنیم). اما چالش اصلی احساس هیجان برای جشن گرفتن بین قرار دندانپزشکی و تمرین بستکبال بود.
اولین روز بهار برای هیچکس در آمریکا اهمیتی نداشت. این لحظهی قابل احترام در فرهنگ ایرانی به معنای واقعی کلمه اینجا هیچ اهمیتی نداشت. هیچ فامیلی برای بازدید نداشتیم، پس نوروز به فقط یکی از عنصرهای ضروریش برایمان تقلیل یافت: تماس با فامیل در ایران. اوایل دهه ۵۰ این کار یک سرمایه گذاری و ریسک بزرگ بود. مادرم که تا صدای خانوادهاش را میشنید زیر گریه میزد که منجر به پیشنهاد کاربردی پدر مهندسم میشد: که او باید قبل از تماس تلفنی گریههایش را بکد تا مجبور نباشیم برای گریه کردن هزینهای پرداخت کنیم. (پیشنهادم به همسران: از اینگونه پیشنهادات اجتناب کنید.)
در اوایل دهه شصت ایرانیان زیادی به آمریکا مهاجرت کردند. با قلبی سرشار از قدردانی به همراه ترس همانطور که سعی میکردند این سرزمین جدید را بپیمایند در حالی که هنوز به قطعاتی از گذشتهشان چسبیده بودند. همراه با خودشان دستور پخت غذا، موسیقی و سنّت آوردند. نوروز برای پدر و مادرم آهسته آهسته به زندگی بازگشت. بنرهایی در سطح لوس آنجلس نصب میشد که برای همه آرزوی یک نوروز خوب را داشت. بعضی از سیاستمداران حتی جشنهایی را برای نوروز ترتیب میدادند. مادرم دوباره شروع به چیدن هفت سین کرد.
سپس سال ۹۶ آمد، و یک شب که در حال غصه خوردن به حال ماهیت عمیقاً چند دستهی این کشور بودم، متوجه موضوعی شدم که پیش از این به آن توجه نکرده بودم. هر گروه از مهاجران چیزی به این کشور افزوده است، و ما ایرانیان اینجا هستیم که به شما نوروز را تقدیم کنیم. تعطیلاتی که فقط و فقط یک چیز از شما میخواهد – که امیدوار باشید. هزاران سال است که پابرجا بوده. هیچ بحث و جدلی در مورد نوروز وجود ندارد. به خاطرش هیچ گروهی از مردم بومی آواره نشدهاند، هیچ جنگی جنگیده نشده، و هیچکس برای این جشن ما جانش را از دست نداده. مگر اینکه زمستان با یک سری افشاگری کثیف در مورد بهار سر و کلهاش پیدا شود، مشکلی خاصی نداریم. در حالی که نوروز ریشه در زرتشتیسم، یکی از نخستین ادیان توحیدی دارد، چه کسی با دینی که شعارش «رفتار نیک، گفتار نیک و پندار نیک» است مخالفت میکند؟
پس آمریکاییها، لطفا یک ایرانی را پیدا کنید و برای یک دقیقه مسائلی که باعث تفرقه بین ما میشود را فراموش کنید. دربارهی نوروز بپرسید. احتمالاً به شما باقلوای خانگی یا شیرینی نخودی تعارف میشود. لطفا شیرینی نخودی را امتحان کنید. ممکن است در ابتدا برایتان عجیب به نظر برسد، ولی مطمئن باشید ترافلهای رام بال شما هم آن اوایل آنقدرها به نظر من جالب نمیآمدند. و در حالی که متعجب هستید که چرا شیرینی نخودیها اینقدر سریع در دهانتان آب میشوند، بگذارید حرف بزنیم. ممکن است شگفتزده شوید از اینکه چقدر بیشتر از آنچه فکر میکردید با هم نقطهی اشتراک داریم. این باید به همهی ما امید بدهد.
به قلم فیروزه جزایری دوما و برگردان امیرمسعود مهرابیان زمستان ۹۶ – مارس ۲۰۱۸
I’m gonna miss the old man when he’s gone. I remember how he used to kiss me when I was a kid. I would get angry and scream at him because of his sharp mustache. “I don’t feel young and alive anymore”, he told me the other day. “Time passes in a snap of a finger, you wake up one day, you look at the mirror and see that you’ve aged 50 years without even noticing.”
Sure as shit I’m gonna miss the old man.
دیشب خیلی اتفاقی رفتیم و «سد معبر» را دیدیم، و چه خوب که رفتیم. در موردش نمیتوانم به مانند همیشه که فیلمی مورد پسندم واقع میشود، به عکسی و خطی از داستان اکتفا کنم. چرا که سد معبر برایم بیشتر از یک فیلم سینمایی بود. داستان آدمهایی از طبقهی متوسط جامعه که خودمان نیز قسمتی از آن هستیم را برایمان بازگو میکند و به همین دلیل است که حرفش را همه میفهمیم و گوشهای از زندگی خود را در آن پیدا میکنیم. من بابا را در قاسم دیدم. سختکوشی و تقلّا برای فراهم آوردن یک زندگی بهتر برای خانواده، با همهی درست و غلطهایش.
روایت فیلم از طبقهی متوسط جامعه را بیطرفانه میپندارم چون فکر میکنم اغراقی در کار نبود. آن قدر انسانی، آن قدر واقعی و گیرا که حتما باید ببینیدش.
Before this very moment, I wouldn’t for a second, think that I would miss her again. But now I terribly do. What If she was here, she would pick up a book, sit right in front of me, and start reading. Wouldn’t that make life worth living?
“A good man can be stupid and still be good. But a bad man must have brains.”
Maxim Gorky
You wanna know what somebody’s gonna do, look what they’ve been doin’ their whole lives.
Barack Obama
“Is she coming at all? What am I going to say to her? I don’t want her to think less of me”, I told myself while I was waiting. She stopped by our mutual friend’s bookstore not an hour ago. Before she left, she told me she might come back to see me. I hadn’t seen or talked to her for a couple of months. When she came back, I was confused and nervous about her being here with me at the same time. Didn’t know what to do, didn’t know what to say. Didn’t want to make her uncomfortable, and looking back at my record, handling these situations isn’t exactly my area of expertise. She, on the other hand, is able to communicate to people just fine.
So when she finally came to me and said that I’m forgiven, I was so relieved. During this couple of months, I asked for her forgiveness on a number of occasions, and got turned down every time. You see, I made an unforgivable mistake and I think she’s got every right to be angry. I abused her trust. But I have learned from my mistakes. I truly am ashamed of them and gonna try not to harm my friends from now on. That’s a promise.
All the bullshit, pain and practice led up to this final moment. My heart is beating so fast when the officer is grading my test, I’m about to have a heart attack. Can’t believe I want it so much.
Finally I got it over with. Now you’re looking at a guy with driver’s licence.
Col. Slade: As I came in here, I heard those words, “cradle of leadership”. Well, when the bow breaks, the cradle will fall. And it has fallen here, it has fallen! Makers of men, creators of leaders- be careful what kind of leaders you’re producing here. I don’t know if Charlie’s silence here today is right or wrong; I’m not a judge or jury. But I can tell you this: he won’t sell anybody out to buy his future! And that, my friends, is called integrity. That’s called courage. Now that’s the stuff leaders should be made of. Now I have come to the crossroads in my life. I always knew what the right path was; without exception, I knew. But I never took it. You know why? It was too…damn…hard. Now here’s Charlie, he’s come to the crossroads. He has chosen a path. It’s the right path. It’s a path made of principle, that leads to character. Let him continue on his journey. You hold this boy’s future in your hands, committee! It’s a valuable future. Believe me! Don’t destroy it, protect it! embrace it! It’s gonna make you proud one day, I promise you.
–Scent of a Woman
In his wildest dreams, Larry would never have imagined he’d once again be in this position, where precious minutes count. Tonight he could save a life. He knew Ronnie had done some bad things in the past, but so had Larry. You couldn’t change the past. But the future could be a different story. And it had to start somewhere.
Little Children
Truth is like poetry. And most people fucking hate poetry.
Overheard at a Washington, D.C bar
او ساکت است، و من هم
او چای با لیمو مینوشد، هنگامی که من قهوه مینوشم
و این تفاوت بین ماست
مثل من پیراهنی گشاد و راهراه پوشیده
و مثل او، من هم روزنامههای عصر را میخوانم
متوجه نگاه مخفیانهام نمیشود
متوجه نگاه مخفیانهاش نمیشوم
او ساکت است، و من هم
از پیشخدمت چیزی میپرسد
از پیشخدمت چیزی میپرسم …
گربهی سیاهی از میانمان عبور میکند
نیمه شب را از میان سیاهی موهای گربه حس میکند
به او نمیگویم: آسمان امروز
صاف و آبیست
به من نمیگوید: آسمان امروز صاف است
به من نگاه کرده و میکند
به او نگاه کرده و میکنم
پای چپم را تکان میدهم
پای راستش را تکان میدهد
نغمهی یک آهنگ را زمزمه میکنم
نغمهی آهنگ مشابهی را زمزمه میکند
از خود میپرسم: او آینهایست که در او خودم را میبینم؟
برگشته و به چشمانش نگاه میکنم … اما خودم را نمیبینم
با عجله از کافه خارج میشوم
با خود فکر میکنم: شاید قاتلی باشد
یا شاید رهگذری باشد که فکر میکند
من قاتلی هستم
ترسیده است … و من هم.
شاعر، محمود درویش
برگردان امّیر، اکتبر ۲۰۱۷
I’m on a journey to redeem myself. This all started when I took her hand where I wasn’t supposed to. You see, I made an unfortunate and unforgivable mistake.
Not just one, I made many, many mistakes during the time we spent together.
I know she tried to be forgiving. But who can just pardon a guilty act, a stab in the back? Such mistakes can have an irreversible effect on relationships. Even if You have learned from the mistakes and would never repeat them.
I don’t say I deserve a second chance, because I very well know that by forgiving too readily, we can be badly hurt.
But think about it, what if our universe was based on different set of rules? Suppose you could tell her: ‘I didn’t mean to hurt you,’ and she would say: ‘It’s okay, I understand,’ and she would not turn away and get out of your life, and life would just proceed as nothing, nothing happened? We truly could be wiser for the experience and lead a better life.
Wouldn’t you agree?
آشپزی یک نوع سیاستبافی است. در سیاست شما کاری باید بکنید که همه چیز با هم بجوشد و خوب هم بجوشد. در آشپزی هم همین کار را میکنید. در سیاست هم باید عوامل با هم بجوشند که کار روبهراه شود.
منتهی در آشپزی نمک غذا معمولا به دست شماست. در سیاست گاهی اوقات نمک از دست آدم درمیرود. یا شور شور میشود، یا بینمک بینمک. در آشپزی شما بادمجان و غوره را میپزید، در سیاست گاهی اوقات مجبورید که مسمای کدوتنبل درست کنید. یعنی گاهی ایجاب میکند که کله های تنبل و پوک و کدومانند را کنار هم بگذارید و از آنها مغز متفکر بسازید. به هر حال، آشپزی تمرین سیاستپیشگی است. به شما تبریک میگویم. چون ممکن است در آینده سیاستمدار خوبی بشوید. معمولا سیاستمدارهای خوب، آشپزهای خوبی هستند. خدا رحمتش کند مرحوم قوامالسلطنه هیچ وقت رنگ و روی آشپزخانه را هم ندیده بود. به همین جهت آشی که برای من در سیاست پخت، رویش روغنی نایستاده بود.
“There is a moment in the life of every generation, when that spirit of hopefulness has to come true, if we are to make our mark on history.”
Barack Obama
دیشب داشتیم صحبت میکردیم راجع به خودمحور بودنمون توی زندگی و اینکه چی باعث میشه به قول این فرنگیها desperate for attention باشیم؟ پریسا برگشت گفت: زندگی صحنهی تئاتر ما در برابر مخاطبینمونه و هدف هم تحت تاثیر قرار دادنشونه. تنها تفاوت توی مخاطبهاییه که داریم.
یکی از سریالای مورد علاقهٔ من، Game of thronesئه که فردا قراره اولین قسمت از فصل ۷اش منتشر شه. ضمن اینکه هفتهٔ گذشته بسیار مزخرف و اعصاب خورد کنی بود و به همین مناسبت جا داره یاد کنیم که:
“.Life is full of possibilities” Tyrion Lannister-
با شکست های زنجیرهای ناامید نشیم و یادمون باشه که زندگی تشکیل شده از خوشی های کوچیک. و توی زندگی همیشه فرصتهایی برامون پیش میان که اگه خوب ازشون استفاده کنیم جبران شکستهای گذشته رو میکنن.
قرعهٔ برگزاری جشن انتشار اوبونتو ایندفعه به ما افتاد و ما هم تمام تلاشمون رو کردیم که حضور در این همایش خاطرهٔ خوبی بشه برای شرکت کننده ها. همونطور که شرکت توی جشنهای قبلی تجربهٔ شیرینی بود برای خود من.
برگزاری این همایش چندتا نکته در بر داشت که یادآوریشون خالی از لطف نیست:
بچه های لاگ کرمان و اعضای انجمن لینوکس دانشگاه باهنر برای برگزاری این همایش خیلی زحمت کشیدن که ازشون تشکر میکنم. ضمن اینکه یکی از مهمترین دلایل من برای مشارکت توی اینجور اجتماعات، دیدار دوستانه. توی این همایش هم دوستای خوبمون مثل مهدی بیگی، دانیال بهزادی، موهی، فرود و جادی رو دوباره دیدیم، دوستای جدید و باحال پیدا کردیم و دو روز به یاد موندنی رو باهاشون سپری کردیم. و خیلیا هم بودن که میخواستیم ببینیمشون ولی نتونستن کنارمون باشن و تنها کاری که تونستیم بکنیم این بود که جاشون رو خالی کنیم.
در آخر هم اینکه فعالیت توی کامیونیتی خوبه. باعث میشه از طریق برگزاری رویدادهایی مثل همین جشن انتشار اوبونتو چیزای جدید یاد بگیرین، شبکه سازی کنین و مهمتر از همه دوستانتون رو ببینین.
[معاون فرهنگی قوه قضاییه]: در حال حاضر در اکثر تلفنهای همراه تصاویر مجرمانه وجود دارد و افراد ناخواسته این تصاویر را ذخیره کردند بنابراین آیا جا دارد که همه افراد به نوعی محاکمه شوند؟ لذا افراد ناخواسته مجرم هستند. حال کدام حقوقدان میتواند این موضوع را درمان کند. بنابراین من نام این موضوع را ایدز حقوقی میگذارم.
یکی از مهمترین مسائلی که توسط دولت توی کشورای مختلف که خب طبیعتا ایرانم شاملشونه به شدّت زیر پا گذاشته میشه، حریم خصوصی افراده. دلیل اینکه دولتها به خودشون اجازه میدن حریم شخصی افراد رو نقض کنن، بر خلاف گفته هاشون این نیست که از وقوع جرم های بیشتر جلوگیری کنن. این کار رو خیلی بهتر میتونن انجام بدن اگر وقت، بودجه و انرژیشونو در زمینههای مرتبط تری خرج کنن. دلیلش اینه که به اهداف جانبیشون برسن. کشوری مثل آمریکا دنبال اینه که با اعمال طرح هایی مثل Stop Online Piracy Act وPROTECT IP Act نظام سرمایهداری قوی تری بسازه، کشوری مثل ایران هدفش اینه که عناوین مجرمانه رو زیاد کنه که هرزمانی که دلش خواست بتونه هر فردی رو که دلش خواست تحت تعقیب قرار بده و بهانهای هم برای محاکمهش هم داشته باشه.
اما نتیجهی جفتشون میشه این که آدمای بیشتری توی جامعه به عنوان مجرم شناخته میشن و کم کم اکثریت جامعه رو کسانی تشکیل میدن که از دید دولت مجرم هستن. جدا از نتایج منفی و دوست نداشتنی که این رویه هم برای دولتها و هم برای افراد جامعه در پی داره، نباید این رو فراموش کنیم که قوانین باید برای محافظت از افراد جامعه وضع بشن و نه سرکوب.