Category: Uncategorized

  • پایان دورانی که مال من بود

    دیشب وقتی سوت پایان فینال زده شد، برای من فقط یک جام جهانی نبود که تمام شد. برای من دوره‌ای به پایان رسید که بخش بزرگی از خاطرات فوتبالی‌ام به آن تعلق داشت.

    اولین جام جهانی‌ای که بخش زیادی از آن را دنبال کردم ۲۰۰۶ آلمان بود. آن زمان طرفدار برزیل بودم و دلیلم ساده بود. تقریباً همه‌ی بازیکنانی که فوتبال با آن‌ها برایم معنی پیدا می‌کرد برزیلی بودند. رونالدینیو بود؛ بازیکنی که طپری با توپ رفتار می‌کرد که انگار فوتبال را برای سرگرمی خودش اختراع کرده. رونالدو بود، روبرتو کارلوس، کاکا، آدریانو، کافو و دیدا با آن مدل مویی که بعد از بیست سال هنوز از بسیاری از مسابقه‌ها واضح‌تر در ذهنم مانده.

    آن تیم برزیل قهرمان نشد، حتی حالا که به گذشته نگاه می‌کنیم هیچوقت به آن تیمی تبدیل نشد که اکثراً انتظار داشتیم. اما آن زمان این چیزها برای من اهمیتی نداشت. آن‌ها خود فوتبال بودند. اسم‌هایی بودند که وقتی توی کوچه فوتبال بازی می‌کردیم برای خودمان انتخابشان می‌کردیم. برای طرفداری از آن تیم نیاز به تحلیل یا دلیل منطقی نبود. کافی بود بازیکنانش رو ببینی.

    وقتی امروز به جام جهانی ۲۰۰۶ نگاه میکنم فقط بازی‌ها را به یاد نمی‌آورم. اتاقی که در آن بازی‌ها را تماشا می‌کردیم یادم می‌آید. تابستانی را که طولانی‌تر از تابستان‌های امروز به نظر می‌رسید.

    جام جهانی ۲۰۱۰ را هم تا حدی دوست داشتم. اما بعد از آن یک سری چیزها به تدریج تغییر کردند.

    جام های ۲۰۱۴، ۲۰۱۸ و ۲۰۲۲ را هم کم و بیش دیدم و نتایج مهم را دنبال کردم و مسابقه‌های مهم را هم دیدم. بازی اسپانیا و هلند ۲۰۱۴ هیچوقت از یادم نمی‌رود، یا آلمان و برزیل همان سال. اما صادقانه نمی‌توانم بگویم که به اندازه‌ی ۲۰۰۶ از آن‌ها لذت برده بودم.

    ۲۰۲۶ متفاوت بود. چون به نظر می‌رسید آخرین جامی بود که آخرین نسل از بازیکنانی که تمام سال‌های فوتبال دیدن ما را ساخته‌بودند در آن بازی می‌کردند.

    نسلی از بازیکنان که آن‌ها را در جوانیشان دیده بودیم و بعدترها تبدیل شدنشان به ستاره‌ها را شاهد بودیم، درباره‌‌شان بحث میکردیم و با برد ها و شکست‌هایشان خوشحال و ناراحت شدیم و کم کم دیدیم که از بازیکنان جوان و هیجان انگیز به بازیکنان باتجربه و سالخورده تبدیل شدند. رونالدینیو و روبرتو کارلوس فصل اول داستان فوتبالی من بودند. بعدترها نسلی آمدند که نزدیک به دو دهه در بالاترین سطح فوتبال باقی ماندند و حالا با خداحافظیشان می‌فهمیم که چه مدتی گذشته.

    فوتبال همچنان پرطرفدارترین ورزش روی زمین خواهد ماند. نسل‌های تازه‌ای می‌آیند و برای بچه‌هایی که اولین جام جهانیشان را امسال دیده‌اند همانقدری مهم است که رونالدینیو و رونالدو برای من مهم بودند و احتمالا بیست سال بعد درباره‌ی امباپه و هالند همان حسی را خواهند داشت که من امروز در مورد ۲۰۰۶ دارم.

    جام جهانی بعدی هم خواهد آمد با بازیکنان تازه نفس و جوان‌تر، شاید حتی نسلی بهتر از نسل طلایی ۲۰۰۶ ما. احتمالا آن‌ها را هم تماشا کنم و لذت ببرم، شاید حتی بیشتر از چیزی که انتظار دارم.

  • آویاتو: از یک شوخی در سیلیکون ولی تا یک کسب‌وکار واقعی

    اولین باری که اسم آویاتو به گوشم خورد، در سریال سیلیکون ولی بود. همان روزهای اولی که سریال منتشر شده بود، قسمت اولش را دیدم. جایی در سریال اریک به استارت‌آپ قبلیش اشاره می‌کند که اسمش آویاتو بوده. از همانجا این اسم برایم جالب شد و همان روز aviato.ir را خریدم.

    آن موقع هیچ بیزینسی پشتش نبود. نه تحلیل بازار کرده بودم، نه پلن مالی داشتم، نه می‌دانستم دقیقاً قرار است با این دامنه چه کار کنم. فقط با خودم گفتم یک روز شاید با این اسم کاری کردم.

    چند سال دامنه همین‌طور ماند. هر بار که زمان تمدیدش می‌رسید به خودم می‌گفتم نگهش می‌دارم. بعضی دامنه‌ها را آدم فقط از روی عادت نگه می‌دارد، ولی بعضی‌هایشان انگار به یک ایده‌ی ناتمام وصل‌اند. برای من aviato.ir از نوع دوم بود.

    بعد از گذشت سال‌ها، ایده‌ی ساختن یک سرویس برای فروش و مدیریت سرور مجازی به ذهنم رسید و کم‌کم جدی شد.

    من از قبل با تکنولوژی‌های مرتبط کار کرده بودم. از طرف دیگر، در پروژه‌های مختلف دیده بودم که مخصوصاً برای توسعه‌دهنده‌ها و تیم‌های کوچک، خرید یک ماشین مجازی گاهی بی‌دلیل سخت و زمان‌بر می‌شود. یا قیمت‌ها شفاف نیستند، یا روند خرید طولانی است، یا بعد از خرید معلوم نیست دقیقاً چه امکاناتی داری، یا برای هر کار کوچکی باید تیکت بزنی و منتظر بمانی.

    ایده‌ی اولیه‌ی آویاتو خیلی پیچیده نبود: کاربر وارد پنل شود، پلن را انتخاب کند، پرداخت کند، و سرورش را تحویل بگیرد. بعد هم بتواند کارهای پایه‌ای مثل روشن و خاموش کردن، دیدن وضعیت، دسترسی به اطلاعات سرور و مدیریت سرویسش را خودش انجام دهد. روی کاغذ، این یک ایده‌ی ساده است. در عمل، پشت همین ایده جزئیات زیادی وجود دارد.

    برای شروع به یک سرور واقعی نیاز داشتیم. محمدامین ادهمی، بنیان‌گذار آواپرداز، یک HP DL360 G9 دست‌دوم در اختیارمان گذاشت تا بتوانیم پنل را بسازیم و تست کنیم. این برای شروع آویاتو خیلی مهم بود، چون تا وقتی فقط روی سیستم خودت کد می‌نویسی، همه چیز شبیه یک پروژه‌ی نرم‌افزاری است. اما وقتی قرار است روی یک سرور واقعی VM بسازی، IP بدهی، شبکه را تنظیم کنی و خطاهای واقعی را ببینی، موضوع فرق می‌کند.

    آویاتو را هم من به‌تنهایی نساختم. بخش برنامه‌نویسی، پنل، منطق محصول و ارتباط با مجازی ساز سمت من بود. بخش شبکه را دوست و شریکم علی زاهدی به عهده داشت (دارد). این تقسیم کار از همان اول برایمان مهم بود، چون ساختن چنین سرویسی فقط نوشتن یک پنل نیست. اگر شبکه درست طراحی نشده باشد، اگر IPها درست مدیریت نشوند، اگر مسیرها و محدودیت‌ها و دسترسی‌ها دقیق نباشند، بهترین پنل هم در نهایت به مشکل می‌خورد. در واقع آویاتو از ترکیب همین دو بخش ساخته شد: نرم‌افزار و شبکه.

    من بیشتر درگیر این بودم که پنل چطور کار کند، وقتی کاربر پرداخت می‌کند چه اتفاقی بیفتد، VM چطور ساخته شود، وضعیت‌ها چطور در دیتابیس ثبت شوند، اگر یک عملیات شکست خورد سیستم چه واکنشی نشان دهد، و کاربر در پنل چه چیزی ببیند.

    علی بیشتر درگیر این بود که این VMها واقعاً در شبکه درست کار کنند. IPها درست باشند، دسترسی‌ها قابل کنترل باشند، مشتری نتواند با تغییر تنظیمات داخل سرور به IPهای دیگر دسترسی غیرمجاز بگیرد، و ساختار شبکه طوری باشد که بعداً بتوانیم آن را توسعه بدهیم.

    این‌ها چیزهایی نیستند که معمولاً از بیرون دیده شوند. کاربر فقط می‌بیند یک سرور ساخته شده و می‌تواند به آن وصل شود. ولی برای اینکه همین اتفاق ساده بیفتد، باید چندین لایه درست کنار هم کار کنند.

    تا قبل از اولین فروش، آویاتو هنوز برای ما بیشتر یک پروژه بود. یک چیزی که داشتیم می‌ساختیم، تست می‌کردیم، خراب می‌کردیم و دوباره درست می‌کردیم. حتی اگر پرداخت واقعی بود و سرور واقعی ساخته می‌شد، هنوز آن حس جدی بودن کامل وجود نداشت. آن حس وقتی آمد که اولین مشتری از داخل پنل خودش یک ماشین مجازی خرید.

    این اتفاق از بیرون خیلی معمولی به نظر می‌رسد. یک نفر وارد سایت شده و ثبت‌نام کرده، پلنی را انتخاب کرده، پرداخت کرده، و سیستم برایش یک VM ساخته. اما برای ما همان لحظه مهم بود چون برای اولین بار کل مسیری که ساخته بودیم توسط یک آدم واقعی طی شد. دیگر فقط ما نبودیم که سیستم را تست می‌کردیم. یک نفر بیرون از تیم به آن اعتماد کرده بود.

    از همان لحظه آویاتو برای من از یک پروژه‌ی شخصی تبدیل شد به یک مسئولیت واقعی. اگر سرور ساخته نمی‌شد، مشکل فقط یک باگ نبود. اگر پرداخت ثبت می‌شد ولی VM آماده نمی‌شد، مشکل فقط یک رکورد اشتباه در دیتابیس نبود. اگر شبکه درست کار نمی‌کرد، فقط یک تنظیم فنی نبود. پشت هر کدام از این‌ها یک مشتری بود که انتظار داشت چیزی که خریده کار کند. این تفاوت مهمی است.

    خیلی وقت‌ها وقتی درباره‌ی کسب‌وکارهای نرم‌افزاری حرف می‌زنیم، از ایده، بازار، رشد و فروش صحبت می‌کنیم. این‌ها مهم‌اند، اما بخش بزرگی از کار در جزئیات روزمره اتفاق می‌افتد. در اینکه خطاها چطور هندل می‌شوند. در اینکه اگر یک job نصفه اجرا شد، سیستم چطور خودش را جمع می‌کند. در اینکه آیا کاربر پیام واضح می‌بیند یا نه. در اینکه آیا قیمت‌ها شفاف‌اند یا کاربر باید برای فهمیدن یک چیز ساده با فروش تماس بگیرد. من دوست داشتم آویاتو تا جای ممکن ساده و شفاف باشد.

    ساده به این معنی که کاربر با پیچیدگی‌های بی‌دلیل روبه‌رو نشود. اگر می‌خواهد یک سرور بگیرد، بداند چه پلنی می‌گیرد، چقدر پرداخت می‌کند، چه منابعی دارد و از کجا می‌تواند آن را مدیریت کند. اگر مشکلی پیش آمد، با یک سیستم بی‌صورت و نامفهوم طرف نباشد.

    این نگاه احتمالاً از تجربه‌های خودم هم آمده. من همیشه با ابزارهایی راحت‌تر بوده‌ام که مستقیم و قابل فهم‌اند. ابزارهایی که سعی نمی‌کنند بیش از حد رسمی یا پیچیده به نظر برسند. در آویاتو هم دوست داشتم همین حس وجود داشته باشد: یک سرویس فنی، ولی قابل فهم؛ جدی، ولی نه دور از دسترس.

    البته هنوز راه زیادی مانده. آویاتو هنوز کامل نیست. هنوز بخش‌هایی هست که باید بهتر شوند، امکاناتی هست که باید اضافه شوند، و تصمیم‌هایی هست که احتمالاً بعداً عوض می‌کنیم. بعضی قسمت‌ها را امروز اگر از اول می‌نوشتم، جور دیگری می‌نوشتم. این طبیعی است. محصول واقعی همین‌طور جلو می‌رود: با ساختن، تست کردن، خراب شدن، اصلاح کردن، و دوباره ساختن.

    اما چیزی که برای من مهم است این است که آویاتو دیگر فقط یک دامنه‌ی استفاده نشده نیست.

    آویاتو از یک اسم در یک سریال شروع شد. چند سال فقط یک ایده‌ی انجام نشده بود. بعد با یک HP DL360 G9 دست‌دوم امکان تست پیدا کرد. بعد تبدیل شد به یک پنل. بعد شبکه‌اش شکل گرفت. بعد اولین مشتری از داخل همان پنل اولین VM را خرید. از آن روز به بعد، دیگر نمی‌شد به آن فقط مثل یک پروژه‌ی شخصی نگاه کرد.

    آویاتو حالا یک کسب‌وکار واقعی است، حتی اگر هنوز کوچک باشد. کسب‌وکاری که باید هر روز کمی بهتر شود، چون آدم‌هایی هستند که واقعاً از آن استفاده می‌کنند. و برای من همین واقعی شدن، مهم‌ترین بخش داستان آویاتو است.

  • It’s a fucked up situation.

    It’s a fucked up situation. I don’t even know if I’m holding on or letting go.

  • 27th birthday

    I recently turned 27 and thanks to my WishList this year I got the best gifts. My girlfriend got me a coffee grinder I wanted for a long time, my parents got me a shaving machine that I also wanted for a long time but couldn’t get myself to spend that much money on a shaving machine. Faride got me a barfix bar that she knew I wanted. Like that’s gonna help me to start working out 😀

    And the best of all, emzi got our idea accepted in the accelerator of our choice. We’re a team of 3, we’ve known each other for years and we’re working on a fraud detection system that if it’s finished, it’s supposed to be implemented for one of the largest holdings in the region with more than 50 milion users.

    So this is going to be my project for the next 6 months. I just hope I can get it together and be persistent on this one. Let’s see what the future holds for us.

  • In the coming couple of days, we’re gonna witness more bark than bite.

    In the coming couple of days, we’re gonna witness more bark than bite.

  • It doesn’t have to be crazy at work

    I’m translating a book called It Doesn’t Have To be Crazy at Work written by Jason Fried. I’m planning to publish the translation online, so I was looking for a Static Site Generator and came across Jigsaw by accident. The fact that it’s powered by Laravel got me so excited that I jumped straight to action.

    Jigsaw doesn’t provide you with a starter skeleton. Instead, you must build your template from zero all by yourself. But with a default directory structure similar to Laravel, it’s easy to get started for PHP developers. So easy that I’m thinking to migrate this blog to Jigsaw after almost 6 years of ups and downs with the almighty WordPress.

    Jigsaw, I think this is the beginning of a beautiful friendship.

  • When I grow old, I’m gonna be grumpy and bitter.

    When I grow old, I’m gonna be grumpy and bitter.

  • So I met a dude who’d been diagnosed with Parkinson’s

    So I met a dude who’d been diagnosed with Parkinson’s and was pretty much independent. There was a sticker on his back that said: If this dude’s a-rockin’, don’t come a-knockin’.

  • I would say

    I would say for a country with almost 10 percent of the world’s total oil reserves nobody should be hungry, nobody should be denied of good education or a good medicare, nobody should be worried about their old age. You know, basics of life.

  • Nigga moment

    I recently came close to having a “nigga moment”. According to Huey Freeman, a nigga moment is where ignorance overwhelms the mind of an otherwise logical negro male, causing him to act in an illogical, self-destructive manner.

    I am ashamed. Not because of the mentioned accident, no. I wouldn’t mind a good fist-fight every now and then. But because at the moment, I couldn’t even listen to my partner who was trying to stop me from my own stupidity. I let her down.

    PS: My brother had a nigga moment the other day, leaving him with a broken nose. Conclusion? Nigga moments are bad for your health.

  • FTP Accounts make me nervous

    FTP Accounts make me nervous, and the boss wants dozens of ’em.

  • من یک توسعه‌دهندهٔ وب هستم

    من توسعه دهنده‌ی وب هستم. همیشه هم شغلم را دوست داشتم. اصولاً ساختن چیزهایی که آدم‌های زیادی از آن استفاده کنند و کارشان راه بیفتد برایم حس رضایت ایجاد می‌کند. اولین درآمدی که از این حرفه داشتم مربوط به جلالی سازی گاه‌شمار Fullcalendar JS بود که در سیستم ذخیره‌سازی ابری ownCloud پیاده سازی شده بود. ۱۶ سالم بود و هیچ دانشی از جاوا اسکریپت، نحوه‌ی کارکرد گاه‌شمارها و چگونگی تبدیل گاه‌شمار گریگورین به جلالی نداشتم و تمام کار را با جست و جو و آزمون و خطا انجام دادم. بعد از آن هم در همان شرکت به صورت تمام وقت مشغول به کار شدم. در این سال‌ها با مجموعه‌های مختلفی کار کرده‌ام و از معدود نقاط مشترکی که تمام این محیط‌های کاری برایم داشته‌اند، احساسی بوده از پر و بال بستگی که از محیط می‌گرفتم. بخشی از تقصیر متوجه خودم است چون که نسبتاً آدم عوضی‌ای هستم که همه چیز باید مطابق میلم باشد.

    از اول امسال اما، سعی کردم اوضاع را کمی تغییر دهم. از شغل تمام وقتم بیرون آمدم و سعی کردم درآمدم از پروژه‌هایی باشد که در بازار آزاد می‌گیرم. در این مدت استرسم کمتر شده، سردردهای عصبی کمتر سراغم می‌آیند، وقت کار و استراحتم را خودم تنظیم می‌کنم، به تفریحات مورد علاقه‌ام می‌پردازم و حتی بعد از چند سال توانستم یک سفر درست و حسابی بروم. در این مدت کمی هم روی پروژه‌های شخصی خودم کار کرده‌ام و مهم‌تر از تمام این‌ها هم این که وقتش را داشته‌ام که وارد یک رابطه‌ی عاطفی بشوم. ماحصل تمام این تغییرات این شده که امروز بیشتر از هر زمان دیگری احساس آرامش می‌کنم.

    بله، بنده امروز به معنای واقعی کلمه احساس آرامش می‌کنم.

  • فیروزه حرف از رفتن زیاد می‌زد

    فیروزه حرف از رفتن زیاد می‌زد. از همان روزهای اول که شناختمش حرف از بار و بندیل جمع کردن و بادبان کشیدن می‌زد. نگار هم هی می‌گفت تو همیشه در حال رفتنی و هیچ وقت هم نمی‌روی. تکلیفمان را روشن نمی‌کرد که می‌خواهد برود یا نه، و اگر می‌خواهد برود، مقصدش کجاست؟ در تعلیق نگهمان داشته بود. می‌گفت می‌روم تهران، می‌روم شهر پدری، می‌روم این‌جا، می‌روم آن‌جا، گاهی هم می‌گفت همین‌جا می‌مانم. آن اوایل شاکی می‌شدیم که کجا از اینجا بهتر، ولی بعد که دیدیم حرف به گوشش نمی‌رود کم کم عادت کردیم و گفتیم صلاح ملک خویش خسروان دانند. بعد همینطور روزها و ماه‌ها و فصل‌ها از پی هم گذشتند. بهار شد تابستان، تابستان خودش را قل داد تا زمستان و دوباره از نو. تا یک روز آمد و گفت دارد می‌رود. نه می‌توانستیم تعجب کنم و نه نکنیم. سرمان را انداختیم پایین و کمک دادیم راهی شود. موقع رفتن هم گفتیم امید به دیدار مجدد در جایی دیگر و زمانی دیگر. فیروزه می‌رود، و جایش آخرین کتابی که از او هدیه گرفتیم را می‌گذاریم گوشه‌ی دلمان که هیچ شباهتی به فیروزه‌ی خودمان ندارد جز خاطرات خوش.

  • این چهرهٔ یک فمینیست است

    رئیس جمهور بودن جنبه‌های دشوار بسیار زیادی دارد. البته مزایایی نیز با خود دارد. آشنایی با افراد خارق‌العاده از سرتاسر کشور. مستقر بودن در دفتری که از طریقش می‌توان در سرنوشت یک ملت تاثیرگذار بود. یکم نیروی هوایی. اما شاید بزرگترین هدیه غیرمنتظرهٔ این شغل زندگی در بالاخانهٔ محل کار است. برای سال‌های متمادی زندگی من در رفت و آمدهای طولانی صرف شد. از خانه‌ام در شیکاگو تا اسپرینگفیلد ایلینویز که محل کارم به عنوان سناتور ایالتی در آن‌جا واقع بود، و سپس به واشنگتن دی سی به عنوان سناتور ایالات متحده آمریکا. طی کردن این مسافت‌های طولانی به این معنی بود که می‌بایست برای اینکه آن همسر و پدری باشم که می‌خواهم، بیشتر از پیش تلاش کنم. در هفت سال و نیم گذشته این مسافت طولانی به ۴۵ ثانیه تقلیل یافته. ۴۵ ثانیه‌ای که برای پیمودن سالن پذیرایی تا دفتر بیضی ریاست جمهوری نیاز است. در نتیجه، قادر بودم زمان بسیار بیشتری در کنار دخترانم بگذرانم و شاهد رشد و تبدیل شدنشان به زنانی جوان و باهوش، بامزه، مهربان و فوق‌العاده باشم. این شاهد بودن همیشه هم آسان نیست – به تماشا نشستن این‌که آماده می‌شوند لانه را ترک کنند. ولی چیزی که باعث می‌شود به آیندهٔ آن‌ها خوش‌بین باشم این است که اکنون زمان خارق‌العاده‌ای برای زن بودن است. پیشرفتی که در ۱۰۰ سال گذشته، ۵۰ سال گذشته، و درست است، در ۸ سال گذشته داشته‌ایم، باعث شده زندگی دخترانم به میزان قابل توجهی بهتر از مادربزرگانشان باشد. این حرف را نه فقط به عنوان رئیس جمهور، که به عنوان یک فمینیست می‌گویم. در طول زندگی من، اساساً از بازار کاری که در آن زنان حق فعالیت در عناوین شغلی محدود و انگشت شماری داشتد به جایی رسیده‌ایم که نه تنها زنان نصف نیروی کار را تشکیل می‌دهند، بلکه در تمام بخش‌ها پیشرو نیز هستند. از ورزش تا هوا و فضا، از هالیوود تا دادگاه عالی. شاهد این بوده‌ام که شما زنان چگونه این آزادی را به دست آورده‌اید که در مورد نحوهٔ زندگیتان تصمیم بگیرید و انتخاب کنید – در مورد بدنتان، در مورد تحصیلاتتان، در مورد شغل و امور مالیتان. آن روزهایی که برای دریافت کارت اعتباری به همسر نیاز داشتید به تاریخ پیوسته. در حقیقت زنان امروز، چه متاهل و چه مجرد، بیشتر از هر زمان دیگری در تاریخ از نظر مالی مستقل هستند. پس نباید مسیری که تا کنون آمده‌ایم را دست کم بگیریم. این کار بدخدمتی به تمام کسانی است که زندگیشان را صرف مبارزه در راه عدالت کرده‌اند. در عین حال، هنوز کارهای زیادی برای بهبود چشم‌انداز زندگی زنان در اینجا و سرتاسر جهان وجود دارد که باید انجامشان دهیم. و در حالی که من به کارکردن روی سیاست‌های خوب ادامه خواهم داد – از حقوق برابر در ازای کار برابر گرفته تا حفاظت از حقوق باروری – تغییراتی هستند که هیچ ارتباطی با تصویب قوانین جدید ندارند. در حقیقت مهم‌ترین تغییر احتمالاً ممکن است سخت‌ترین تغییر نیز باشد- و آن ایجاد تغییر در خودمان است.

    در این مورد در اولین نشست «ایالت متحده زنان» که ماه ژوئن در کاخ سفید برگزار شد مفصل صحبت کردم. با اینکه راه زیادی را آمده‌ایم، هنوز هم ذهن اغلب ما با کلیشه‌هایی در مورد اینکه مردان و زنان چگونه باید رفتار کنند بسته‌بندی شده است. یکی از قهرمانان زندگی من شرلی چیشولم است، اولین آفریقایی-آمریکایی که برای نامزدی ریاست جمهوری یک حزب اصلی کاندید شد. او یک بار گفته بود: «کلیشه‌های عاطفی، جنسی و روحی زنان از آن‌جایی آغاز می‌شود که دکتر می‌گوید: دختر است.» به خوبی می‌دانیم که این کلیشه‌ها از سنین کودکی روی اینکه دختران چگونه خود را می‌بینند تاثیر می‌گذارند و این حس را به آنان اتقاء می‌کند که اگر به طور مشخص و از پیش تعیین شده‌ای رفتار نکنند ارزش کمتری در جامعه خواهند داشت. در حقیقت کلیشه‌های جنسیتی تمام ما را فارغ از جنسیت، هویت جنسی و گرایش جنسی تحت تاثیر قرار می‌دهند. مهم‌ترین افراد زندگی من همیشه زنان بوده‌اند. من توسط مادری مجرد بزرگ شدم که عمدهٔ زندگی حرفه‌ای خود را برای کمک به زنان کشورهای در حال توسعه صرف کرده. دیدم که مادربزرگم که در بزرگ کردن من به مادرم کمک می‌داد، چگونه برای پیمودن پله‌های موفقیت در بانک محل خدمتش تلاش می‌کرد و به دلیل جنسیتش همیشه با درهای بسته مواجه می‌شد. من دیده‌ام که میشل چگونه میان مدیریت خانواده و داشتن حرفه‌ای شلوغ تعادل برقرار کرده است. مانند بسیاری از مادران شاغل نگران قضاوت‌ها و برخوردها بود که چگونه میان حرفه و وظایف مادری تعادل برقرار خواهد کرد، با این‌که می‌دانست تعداد کمی از مردم انتخاب‌های من را زیر سوال می‌برند. و واقعیت این است زمانی که دخترانمان کوچکتر بودند، من معمولا به دور از خانه و در حال خدمت در مجلس قانون‌گذاری بودم، در حالی که با وظایفم به عنوان استاد حقوق در دانشگاه هم سر و کله می‌زدم. حالا که به عقب نگاه می‌کنم میبینم با اینکه گاهاً در انجام کارهای خانه کمک می‌دادم، ولی اکثر مواقع درگیر برنامه‌ها و کارهای خودم بودم. بار مدیریت خانواده به طور نامتناسب و ناعادلانه‌ای بر دوش میشل افتاده بود. بنابراین می‌خواهم فکر کنم که از چالش‌های منحصر به فردی که زنان با آن مواجه هستند، آگاهم – و همین آگاهی فمینیست بودنم را شکل داده است. ولی باید اعتراف کنم وقتی که پدر دو دختر باشید، بیش از پیش در مورد اینکه چگونه کلیشه‌های جنسیتی در جامعه نفوذ دارند آگاهی پیدا خواهید کرد. نشانه‌های اجتماعی منتقل شده از طریق فرهنگ را درک خواهید کرد. فشار عظیمی که دختران تحمل می‌کنند تا به شکل خاصی لباس بپوشند و رفتار کنند و حتی فکر کنند را حس خواهید کرد. همین کلیشه‌ها فهم و آگاهی من به عنوان یک مرد جوان را هم تحت تاثیر قرار داد. وقتی بدون پدر بزرگ شدم، زمان زیادی صرف کردم تا شخصیتم را کشف کنم، بفهمم دنیا چگونه به من نگاه می‌کند و اینکه می‌خواهم چگونه مردی باشم. این که درباره مردانگی پیامی از طرف جامعه دریافت کنی و باور کنی راهی درست و راهی غلط برای مرد بودن وجود دارد، آسان است. اما زمانی که بزرگتر شدم متوجه شدم ایده‌هایی که در مورد سرسخت بودن و باحال بودن داشتم با شخصیتی واقعی خودم فاصله داشت. این ایده‌ها یک تظاهر از جوانی و حس ناامنی‌ای بود که در من وجود داشت. زندگی بسیار ‌آسان‌تر شد زمانی که خود واقعیم را شناختم. پس باید از این محدودیت‌ها عبور کنیم. این نگرش که دخترانمان باید سرسنگین و متین باشند و پسرانمان سرسخت باید تغییر کند. نگرشی که دخترانمان را به خاطر صحبت کردن با صدای بلند و پسرانمان را به خاطر اشک ریختن نکوهش می‌کند باید تغییر کند. باید این نگرش که زنان را به خاطر جنسیتشان نکوهش می‌کند و به مردان به خاطر جنسیتشان پاداش می‌دهد باید تغییر دهیم این نگرش که اجازهٔ آزار و اذیت زنان به طور روتین به زنان را می‌دهد حال چه در خیابان باشند و چه در فضای مجازی، باید تغییر کند. این نگرش که به مردان یاد می‌دهد از حضور و موفقت یک زن احساس خطر کنند باید تغییر کند. نگرشی که به مردان برای عوض کردن یک پوشک تبریک می‌گوید، پدران تمام وقت را مسخره و خجالت زده می‌کند و به زنان شاغل زخم زبان می‌زند باید تغییر کند. نگرشی که برای اعتماد به نفس، حس رقابت و بلندپروازی ارزش قائل است اما نه در صورتی که یک زن باشی، باید تغییر کند. اگر زن باشی به ناگهان «قلدر» به نظر می‌رسی و ناگهان همان ویژگی‌هایی که برای رسیدن به موفقیت نیاز داشتی تو را عقب نگه می‌دارند. باید این فرهنگ را تغییر دهیم که زنان به ویژه رنگین پوست را زیر زره بین بی رحمی خود قرار می‌دهد. میشل اغلب در این مورد صحبت می‌کند. حتی پس از رسیدن به موفقیت، هنوز به خودش شک و تردیدهایی داشت – باید نگران این می‌بود که آیا ظاهر و رفتار درست و قابل قبولی دارد؟ نکند یک وقت مدعی یا زیادی «عصبانی» به نظر برسد. به عنوان یک پدر یا مادر، کمک دادن به فرزندان برای اینکه این محدودیت‌ها را کنار بزنند یک فرآیند یادگیری مداوم است. میشل و من دخترانمان را طوری بزرگ کردیم که اگر با استاندارد دوگانه‌ای در رابطه با جنسیت یا نژادشان برخورد کردند با آن مقابله کنند. حتی اگر متوجه شدند این اتفاق راجع به شخص دیگری در حال وقوع است باید با آن مقابله کنند. مهم است الگوهایی داشته باشند که در فیلد تخصصشان به بالاترین درجات برسند. و بله، مهم است که پدرشان یک فمینیست است، چرا که الآن این را از تمام مردان انتظار دارند.

    مقابله با تبعیض جنسیتی وظیفهٔ مردان نیز هست. به عنوان شوهر یا شریک یا دوست پسر باید سخت تلاش کنیم و آگاه باشیم تا روابطی واقعا برابر با شریکمان شکل دهیم. خبر خوب این است که هرکجای کشور، و حتی سرتاسر جهان که می‌روم، می‌بینم که مردم سعی دارند فرضیه‌های به تاریخ پیوسته در مورد نقش‌های جنسیتی را کنار بزنند. از مردان جوانی که به کمپین «ما هم مسئولیم» پیوستند تا تعرضات جنسی در محوطه دانشگاه را ریشه‌کن کنند، تا زنانی که به اولین تکاورهای ارتشمان تبدیل شدند، نسل شما نمی‌پذیرد که با تفکرات قدیمی محدود شود. شما به همه ما کمک می‌دهید تا متوجه شویم پیروی از عقب‌ماندگی و مفهومی خشک و سخت از هویت برای هیچ‌کس، مرد، زن، همجنس‌گرا، دگرجنس‌گرا، تراجنسیتی یا غیره، خوب نیست. این کلیشه‌ها توانایی ما برای اینکه خودمان باشیم را محدود می‌کنند. در این پاییز یک انتخابات تاریخی پیش رو داریم. دویست و چهل سال پس از تاسیس کشورمان، و تقریبا صد سال پس از آن‌که زنان بالاخره حق رای به دست آوردند، یک زن نامزد ریاست جمهوری یکی از احزاب اصلی شده است. فارغ از دیدگاه‌های سیاسیتان، این یک لحظه تاریخی برای آمریکا است. و این فقط یک مثال دیگر از این است که زنان چه مسیر طولانی‌ای را به سمت برابری پیموده‌اند. می‌خواهم تمام دختران و پسرانمان بدانند که این میراث آن‌هاست. می‌خواهم بدانند که داستان ما نه فقط دربارهٔ بنجامین فرانکلین‌ها، که در مورد هریت تابمن‌ها نیز هست. از آن‌ها می‌خواهم نقش خود را ایفا کنند در تضمین اینکه آمریکا مکانی است که هر کودک می‌تواند در زندگیش به آن‌چه می‌خواهد برسد. فمینیسم قرن بیست و یکم در همین مورد است: ایده این است که زمانی که همه با هم برابر باشیم، آزادتر خواهیم بود. -باراک اوباما، چهل و چهارمین رئیس جمهور ایالات متحدهٔ آمریکا. -برگردان از امیرمسعود مهرابیان

  • بیست و پنجم خرداد نود و هشت

    امروز بیست و پنجم خرداد نود و هشت است. آفتاب که زد از اتاق بیرون رفتم که قدمی بزنم. توی هال بابا را دیدم که سر جانمازش نشسته بود و دعا می‌کرد. احتمالاً برای من و آن دو پسر دیگر که خون به دلش کرده‌اند. صحنه‌ی غم‌انگیزی بود. بابا یک مسلمان مقید است؛ آدم درستکاری هم. ولی آدمی که در دهه‌ی ششم زندگی‌اش قرار باشد سر نماز صبح بنشیند و دست به دعا بردارد حتماً احساس رضایت زیادی از زندگی ندارد و این غمگینم می‌کند، آشفته‌ام می‌کند. اینقدر آشفته که بعد از آن خواب به چشمم نیامد، لباس پوشیدم و رفتم تا توی شهر گشتی بزنم. آدم‌هایی را دیدم که سر کوچه و خیابانشان منتظر ایستاده بودند تا احتمالاً سرویس محل کارشان بیاید سوارشان کند و ببردشان. سپورها را دیدم که مشغول جارو کشیدن شهر بودند. متوجه شدم درخت‌های بلوار جمهوری را هر روز بیشتر و بیشتر دارند قطع می‌کنند. سربازی هم سر چهارراه در ماشین گشت‌زنی خوابیده بود.

    توی راه به این فکر کردم که چقدر مسیرم تا رسیدن به آن زندگی آرمانی که برای خودم در نظر دارم، و پوچی محض هم اندازه است. یعنی همانقدر که ممکن است در آینده زندگی ایده آلم را بسازم، همانقدر هم ممکن است پوچ پوچ شوم؛ تهی محض. چقدر خودم را نزدیک به هر دو می‌بینم. کمی تلاش بیشتر لازم است تا به اولی برسم، و کمی بدشانسی خواهد انداختم در دل دومی. احساس ناامنی می‌کنم. دلم نمی‌خواهد یک روزی بیاید و من هم مثل بقیه‌ی کسانی که دور و برم هستند حمال دیگران بشوم. یا دوست ندارم در آینده برای در آوردن یک لقمه نان به منظور پر کردن شکم قرار باشد آفتاب نزده از خواب بلند شوم و شال و کلاه کنم و سر خیابان منتظر سرویس شرکت بمانم تا بعد از کلی معطلی بیاید دنبالم از آنطرف هم تا بوق سگ در حال کار کردن باشم. نه اینکه کار کردن این شکلی بد است، نه. اتفاقا شرافت می‌خواهد و غیرت. ولی خب من آدمی نیستم که زندگی را اینطوری ببینم که به خاطر یک لقمه نان قرار باشد زندگیم را فدا کنم. آدم زندگی نمی‌کند که کار کند، بلکه کار می‌کند تا زندگی کند.

    من به طرز خودمحورپنداری، خودم را مرجع تشخیص درست و غلط می‌دانم. و متاسفانه باید بگویم که در حال حاضر، خودم را به هیچ نزدیک‌تر می‌بینم تا رسیدن به تعالی. حالا که متوجه این مسئله هستم اگر می‌خواهم زندگی ایده‌آلم را بسازم، که می‌خواهم، باید با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده شروع کنم به کار روی ایده‌هایی که سال‌ها در سر دارم و هیچوقت جرئتش را نداشتم که شروعشان کنم. که جهان جایی نیست جز عرصه‌ی نمایش ایده‌های آدمیان.

  • اولین فیلم از مجموعه‌ی هری پاتر را دیدم. با ۱۵-۱۶ سال تاخیر.

    اولین فیلم از مجموعه‌ی هری پاتر را دیدم. با ۱۵-۱۶ سال تاخیر. فکر کنم دلیل اینکه اینقدر برای دیدنش صبر کردم این بود که فکر نمی‌کردم داستان یک پسر ده-یازده ساله که به مدرسه‌ی جادوگری می‌رود بتواند برایم جذاب باشد. به گمانم بیش از حد کودکانه می‌آمد. البته که اشتباه می‌کردم. لحظه لحظه‌ی فیلم دوست داشتنی بود.

    نره غول مهربان، سگ سه سر، کلاه‌های آوازه‌خوان، جغدهای نامه‌رسان، دیوهایی که بانک اداره می‌کنند، تک شاخ‌ها و کلی چیز دیگر که مجال گفتنشان نیست ولی هوش از سر آدم می‌پرانند. این فیلم عجیب و غریب و جذاب و شخصیت‌های بامزه و شجاع و دلپذیرش را مگر می‌شود دوست نداشت؟ هرموین، دانش‌آموز جوانی که ابتدای این سفر خودشیفته و مغرور است ولی کم کم به یک دوست واقعی تبدیل می‌شود. ران، این پسرک دوست داشتنی که در وفاداری به دوستان مثلش وجود ندارد. و در آخر هری، پسری که از خواب در پستوی خانه شروع می‌کند و تبدیل به قهرمان قصه می‌شود. پسرک با آن‌ها که سزاوارند مهربان است، در زمان مناسب بسیار شجاع و بسیار هم باهوش. چه چیزی برای دوست نداشتن وجود دارد؟

    پی‌نوشت: هرچه زودتر باید باقی فیلم‌های مجموعه را هم ببینم.

  • بی‌طرفی شبکه

    قدمت سانسورشیپ و فیلترینگ ساختاریافته در ایران به دورهٔ دوم اصلاحات و خاتمی برمی‌گردد. زمانی که دولت اجازه داد شورای عالی انقلاب فرهنگی به جای مجلس به تصویب قوانین مرتبط با اینترنت مانند فیلترینگ بپردازد. سیاست‌های غیرشفاف در بحث فیلترینگ باعث شده که ایران یکی از بدترین کشورهای جهان در بحث نقض حقوق کاربران باشد. همهٔ این‌ها دست به دست هم داده که چیزی به عنوان «بی‌طرفی شبکه» در فضای مجازی ایران مفهومی نداشته باشد.

    حالا که بحث فیلترینگ تلگرام داغ شده، تصمیم به نوشتن این یادداشت گرفتم. چرا که بی‌طرفی شبکه مبحث بسیار مهمی است و حالا که قرار است با فیلترینگ تلگرام بیش از پیش زیر پا گذاشته شود، به نظرم باید به یکی از مطالبه‌هایمان از دولت و حکومت تبدیل شود.

    بی‌طرفی شبکه به زبان ساده به این معناست که سرویس‌دهنده‌های اینترنتی موظفند با تمام اطلاعات رد و بدل شده در بستر شبکه، بدون توجه به مسائل سیاسی، عقیدتی، تجاری و یا اینکه توسط چه شخص یا شرکتی ایجاد شده‌اند، یکسان رفتار کنند. این موضوع به کسب و کارهای نوپا، استارت‌آپ‌ها و شرکت‌های کوچک اجازه می‌دهد که با تولید محصول خوب و با کیفیت، به رقابت در فضای مجازی بپردازند و جایگزین برندها شوند. به طور مثال همان‌گونه که فیسبوک جایگزین myspace شد. گوگل جایگزین یاهو شد و تلگرام در خیلی از نقاط دنیا جایگزین وایبر و واتساپ شد.

    حال قرار است تلگرام از دسترس خارج شود تا نمونه‌های داخلی مانند سروش، آی‌گپ و بیسفون که همگی پشتوانهٔ دولتی دارند، جایگزین آن شوند. این کاهش به این معناست که نمونه‌های داخلی با پشتوانهٔ دولتی لزومی ندارند برای جذب قسمتی از بازار محصول باکیفیت ارائه کنند. همچنین در بلند مدت نمونه‌های داخلی باکیفیت نیز به دلیل نداشتن پشتوانهٔ دولتی از ورود به این رقابت باز خواهند ماند. چرا که نه از طریق صدا و سیما به صورت گسترده و رایگان تبلیغ می‌شوند، نه حجم اینترنت رایگان برای استفاده از این برنامه‌ها در اختیار کاربرانشان قرار می‌گیرد و نه از دیگر سوبسیدهایی که دولت برای سروش و بیسفون و غیره در نظر گرفته، برخوردار می‌شوند.

    اما اصرار حکومت برای فیلتر تلگرام و جایگزینی آن با نمونه‌های داخلی مورد حمایتش برای چیست؟ به طور ساده، کنترل و اشراف اطلاعاتی بر شهروندان. این پیام‌رسان‌های داخلی می‌گویند که برای حریم شخصی کاربران احترام قائلند ولی زمانی که در این مورد از سردار پورمختار، نمایندهٔ مجلس شورای اسلامی سوال پرسیده شد، پاسخ داد: «بر فرض اینکه اطلاعات یا اطلاعات سپاه این پیام‌رسان را رصد کنند بهتر است یا موساد و سیا؟»

    سیاست جایگزینی نمونه‌های داخلی با رقبای خارجی برای اولین بار نیست که در ایران پی گرفته می‌شود. در سال ۹۰ نیز فیلترینگ سرویس‌های ایمیل خارجی در دستور کار «کارگروه تعیین محتوای مجرمانه اینترنتی» قرار گرفت و این سرویس‌دهنده ها برای چند روز از دسترس خارج شدند. مدیرعامل وقت شرکت فناوری اطلاعات در این باره گفته بود: «در مورد بسته شدن این سرویس اگر هر کسی اعتراضی داشته باشد، باید به سازمان تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی منتقل کند؛ ولی از نظر بنده این یک فرصت حساب می‌شود و باید مردم کشور به سمت ایمیل ملی هدایت شوند.» سیاستی که البته تا به امروز هیچ‌گاه موفقیت‌آمیز نبوده است.

    اما زمانی که اکثریت قریب به اتفاق مردم مخالفت خود را با این موضوع نشان داده‌اند، پس این اتفاق چگونه در حال رخ دادن است؟ آذری جهرمی. فردی که در وزارت اطلاعات «مسئول زیرساخت‌های فنی ساخت تجهیزات صنایع شنود» بوده، در دولت دوازدهم به مقام وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات می‌رسد. فردی که به گفته خودش: «در دوران فعالیتم [در وزارت اطلاعات] مسئولیت شنود را نداشتم بلکه مسئول زیرساختهای فنی ساخت تجهیزات صنایع این موضوع را بر عهده داشتم و این را افتخار میدانم.»، به ناگاه مسؤول برنامه‌ریزی، پشتیبانی و توسعه زیرساختار و توانایی‌های ملی مخابراتی و اطلاعاتی کشور می‌شود. آذری جهرمی

    اکنون که ناقضان آزادی‌های مدنی و سیاسی به ناگاه در جایگاهی قرار گرفته‌اند که مسئولیت نظارت بر اعمال خود را بر عهده دارند، سیاست مونوپولی‌سازی پیام‌رسان‌های داخلی را پیش گرفته‌اند. با توجه به شکست سیاست فیلترینگ در ایران، دولت با ارائه مشوق‌هایی مانند اینترنت رایگان برای نمونه‌های داخلی و ارائهٔ سرعت بالاتر به آن‌ها سعی دارد تا کاربران را به سوی آن‌ها هدایت کند.

  • آمده بودیم میمند. یک روزه آمدیم و برگشتیم

    آمده بودیم میمند. یک روزه آمدیم و برگشتیم. خیلی سال بود که می‌خواستم بیایم، جور نمی‌شد بس که تنبلی می‌کردم. بسیار از این معماری خوشمان آمد. از خانه‌هایی که در دل کوه ساخته بودند. موزه رفتیم، پیاده روی کردیم، نهاری ساده خوردیم و البته گربه‌ها را هم سهیم کردیم و از آرامش لذت بردیم. مردمانش همان مردمان کرمان خودمان هستند؛ کمی قدیمی‌تر و سنتی‌تر. نمی‌دانم گردشگران چرا آن طور رفتار می‌کنند انگار از قاره‌ای دیگر آمده‌اند. بعد هم در راه برگشت سری به دشت ریواس زدیم. دنیایی بود برای خودش که باید ببینید. وصفش این وقت شب کاریست که از پس انجامش بر نمی‌آیم. دشت صاف خدا یک‌هو قرمز می‌شد تا جایی که چشم کار می‌کند و می‌شود مرز بین زمین و آسمان. آسمان هم که کولاک کرد و تا رسیدیم شروع کرد به غریدن و باریدن. اگر می‌گفتند یک لاقبا همینجا رسیدیم به آخر دنیا گمانم حرف یا اعتراضی نداشتم. برای برگشت هم نزدیک ۴ ساعت رانندگی کردم و لذت بردم. راه پر بود از کوه و بیشه و دشت و دمن.

    جای پرعظمتی بود، یقیناً در آینده دوباره خواهیم آمد.

  • بگذارید بگویم

    این چهارمین داستان از مجموعه داستانک‌هاییست که قرار است گاهاً از نیویورکر ترجمه کنم. نسخهٔ برگردان نشده را از اینجا بخوانید.

    … بگذارید بگوییم مسئول باشگاه کتاب‌خوانی کودکان با گروهی از کودکان دوست داشتنی، کوچک و باهوش ۷ ساله در حال بحث در مورد کتاب «تمام تابستان در یک روز» ری بردبری است. همگی در حال صحبت راجع به جرم و مجازات هستند. معلم می‌گوید: «فقط تصور کنید که درست مقابل چشمانتان، دو بچه در حال کتک زدن یک بچه‌ی دیگر هستند که نمیشناسیدش. چکار می‌کنید؟» بچه‌ها جواب می‌دهند: «جلویشان را می‌گیریم! یک بزرگتر را خبر می‌کنیم! می‌دویم که کمک بیاوریم!» معلم می‌گوید: «خوبه! حالا یکی از هم‌کلاسی‌هاتون، یکی که اصلاً ازش خوشتون نمیاد رو در نظر بگیرین. فکر کنین دارین میرین خونه و میبینین دو تا بچه دارن هم‌کلاسی بدجنستون رو میزنن. چیکار میکنین؟» لحظه‌ای سکوت. قلب معلم شروع به تند تند زدن می‌کند. یکی از بچه‌ها با ترس و لرز می‌گوید: «خب، ام، با این حال بازم نباید چیزی …». یکی دیگر از بچه‌ها با اعتماد به نفس بالا بلند می‌شود و می‌گوید دختری که راجع بهش صحبت می‌کنیم احتمالاً حقش بوده که کتک بخورد. و فقط یک دختربچه که دست به سینه نشسته، آرام و محکم می‌گوید: «البته که باید دخالت کنیم و اون دوتا بچه رو فراری بدیم.» و قبل از اینکه معلم با شادی از جا بپرد و بتواند دهانش را باز کند دخترک ادامه می‌دهد: « و بعدش خودت کار دختره رو تموم کنی!» معلم تا نفسش جا می‌آید سوال می‌پرسد: «کاتیا، ولی تو از اولشم نمی‌خواستی دختره رو بزنی، درسته؟ پس چرا الان می‌خوای بزنیش؟» کاتیا می‌گوید: «خب اون دختره قویه. ولی بعد از اینهمه کتک خوردن باید خسته شده باشه!»

    … بگذارید بگوییم آقای ایکس، مهندس و پدر فوق‌العاده‌ی اسرائیلی تبار، تصمیم می‌گیرد برای بچه‌ی قندعسل دوساله‌اش به مناسبت عید حنوکا دونات خانگی درست کند. نه آن دونات‌های گنده و شلی که در فروشگاه‌ها می‌فروشند و وسطشان را با آشغال پر کرده‌اند. بلکه دونات‌های خوشگل و کوچولو که وسطشان با مربای خانگی پر شده و رویشان هم با پودر شکر تزئین شده. برای درست کردنشان دوازده ساعت طاقت‌فرسا در آشپزخانه مشغول است. قندعسلش نگاهی به دونات‌های توی بشقاب می‌اندازد و بدون اینکه حتی به آن‌ها دست بزند می‌گوید: «دوسشون ندارم»، بعد هم پی کارش می‌رود. آقای ایکس در ذهنش یک سری حرف‌های کت و کلفت بار تمام دخترها می‌کند، دوتا بشقاب از دونات‌های کوچولو و خوشگل را به تنهایی می‌خورد و پس از چند ساعت مالیخولیای جسمی و ذهنی بالاخره از پا درمی‌آید. روز بعد که به مهدکودک می‌رود تا قندعسلش را بعد از جشن حنوکا به خانه برگرداند. قندعسلش را روی زمین کنار بچه‌ای دیگر می‌بیند در حالی که آن بچه پودر شکرهای روی دونات‌های فروشگاهی را لیس می‌زند و آن‌ها را به دست قندعسل آقای ایکس می‌دهد که با کمال میل و اشتیاق آن‌ها را می‌خورد. ایکس سعی می‌کند خودش را قانع کند که مشکل از پودرشکرها بوده ولی روح زخم‌خورده‌اش طلب عدالت می‌کند. بعد از ظهر آن روز از مادرش می‌پرسد: «چرا این بلا باید سر من بیاد مامان؟» مادرش جواب می‌دهد: «به خاطر دلمه‌هاس». معلوم می‌شود آقای ایکس در دوران طفولیت از خوردن دلمه‌های خانگی که مادرش تمام شب با عشق مشغول پختنشان بوده سر باز زده. ولی در خانه‌ی مردم از خوردن دلمه‌های فروشگاهی بسیار خوشنود بوده.

    … بگذارید بگوییم یک پسربچه که زیر بغل مادرش را وسط ایستگاه متروی ریژکایا گرفته، توی گوش مادرش زمزمه می‌کند: «مامان، من دیگه نمی‌خوام اون طوری باشم که تو سعی داری بزرگم کنی. من میخوام وسط مترو جیییییییییغ بکشمممممممممم!».

    … بگذارید بگوییم در خانه‌ی آقا یا خانم اف که شاعری سرشناس است یک پرستار سالخورده زندگی می‌کند. پرستار در ایام خوش و ناخوش، قحطی، ترور، اشغال آلمان، رکود و پرسترویکا در کنار خانواده بوده. پدربزرگ شاعر، پدر، عموها و عمه‌ها، خود شاعر، خواهرانش، بچه‌ها، نوه‌های شاعر را بزرگ کرده و حتی همین الآن گاهی اوقات بر سر نتیجه‌های شاعر فریادی از سر مهربانی بر سر نتیجه‌های شاعر می‌کشد. این زن عارف همیشه به زندگی دیگران علاقه داشت و مایل به گوش دادن انواع داستان‌ها بود: درباره‌ی قحطی، ترور، اشغال آلمان، برون‌رانی، رکود و پرسترویکا و غیره. اما در پایان هر داستان فقط یک سوال داشت: «خب آخرش قسر در رفتن؟». این مسئله مهمانان آقا یا خانم اف. را به شدت تحت تاثیر قرار می‌داد. آقا یا خانم کی. هنرمند گفت: «این داستان مردم روسیه در یک خط است!» آقا یا خانم ز. رقصنده گفت: «چرا فقط مردم روسیه؟ این تمام داستان مردمان یهود در یک خط است!» آقا یا خانم کی. پاسخ داد: «اوه، بس کنید! تمام داستان مردم یهود در یک سوال نهفته است. آیا هیچکس قسر در رفت؟». پرستار، که از قحطی، ترور، اشغال آلمان، برون‌رانی، رکود و پرسترویکا جان سالم به در برده بود گوشه‌ای نشست و هیچ نگفت.

    … بگذارید بگوییم آقا یا خانم جی. ، یک نویسنده‌ی مضطرب، در فواصل معین قانع می‌شود که عزیزان خود را از طرق وحشتناکی رنجانده و در نتیجه از او متنفر شده‌اند. پس گاه و بی‌گاه با عزیزانش تمام می‌گوید تا چیزهایی از این قبیل به آن‌ها بگوید: «لطفاً به خاطر اینکه دیروز یادم رفت خودکارم را به تو پس بدهم از من متنفر نباش.» یا «لطفا به خاطر اینکه سه روز پیش آخرین سیب را خوردم از من متنفر نباش» و به همین ترتیب ادامه دارد. پس از مدت کوتاهی دوستان جی. روزی چند تماس شبیه به این دریافت می‌کنند. یکی پس از دیگری، تا وقتی که نامه‌ای از عزیزان جی. به دستش می‌رسد: «جی. عزیز، نگران نباش، ما نیاز به دلیل نداریم برای اینکه از تو متنفر باشیم.» شانزده امضا و دو امضای ناشناس.

    … بگذارید بگوییم آقای سی. مترجم یک راه حل فوق‌العاده پیدا کرده تا مشکلات بچه‌هایش را حل کند. یا حتی ترجیحاُ آن‌ها را مجبور کند که خودشان مشکلشان را حل کنند. هرزمان که شروع به ناله کردن می‌کردند تا مشکلاتشان را به او قالب کنند، آقای سی. می‌گفت: «چرا من، یک انسان بالغ، باید لگوهای شما را از کف اتاق جمع کنم؟ چرا من، یک انسان بالغ، باید تقلا کنم تا هسته‌های آلوی شما را از زیر وان حمام در بیاورم؟ چرا من، یک انسان بالغ، باید فیلم Up را برای بار چهارم تماشا کنم؟» (در واقع این یک مشکل جداگانه بود چرا که مترجم سی. به شدت از فیلم Up که درمورد مرگ و تنهایی بود میترسید. – اما چرا او، یک انسان بالغ، می‌بایست این‌ها را برای چند فسقلی توضیح می‌داد؟) پس در چندماهی که این استراتژی را پی گرفته بود، فرزندانش نه تنها دست از آزار و اذیتش کشیدند، که در واقع به افرادی مستقل تبدیل شدند (البتّه فقط به نظر خودش). لگوهای خود را بدون کمک گرفتن از کسی داخل گونی برنج می‌ریختند؛ هرچیزی که زیر وان بیفتد همانجا می‌ماند و بوی عالی‌ای هم دارد؛ حتی خودشان به تماشای Up می‌نشینند و سپس بدون رضایت پدر داستانش را برای او تعریف می‌کنند. پس سی. مترجم شروع به توصیه‌ی این سیستم به همه‌ی اطرافیانش می‌کند. سپس یک روز وارد حمام می‌شود و پسر ۷ ساله‌اش، پی. را می‌بیند که با چشمان بسته داخل وان نشسته و مِن مِن می‌کند: «چرا من، یک انسان بالغ، باید به هرکدام از این چیزها فکر کنم؟ خب، واقعاً چرا؟» سی. مترجم اندکی حال تهوع دارد – ولی الآن دیگر خیلی دیر شده، اینطور نیست؟

    برگردان از روسی توسط مایا وینوکور برگردان از انگلیسی توسط امّیر

  • دانلود مساوی با دزدی نیست

    دزدی کردن یک عمل ناپسند است. اما دانلود کردن هم‌تراز با دزدی کردن نیست. اگر من سی‌دی یک آلبوم موسیقی را از قفسه‌ی فروشگاه بدزدم، دیگر کسی قادر به خریدش نخواهد بود. اما وقتی یک آهنگ را دانلود می‌کنم، هیچ‌کس آن را از دست نمی‌دهد بلکه یک نفر دیگر نیز آن را به دست می‌آورد. در این بین هیچ مسئله‌ی خلاف اخلاقی وجود ندارد.

    ناشرهای کتاب، شرکت‌های نرم‌افزاری، تهیه‌کنندگان سینما و غیره دانلود آثارشان به صورت رایگان را دلیل کاهش فروش خود در چند سال گذشته دانسته‌اند. ولی در همین چند سال قیمت محصولاتشان افزایش یافته، شاهد رکود عظیمی در سطح کشور بوده‌ایم، و محصولات باکیفیت کمتری نیز توسط طرفین شاکی تولید شده. با در نظر گرفتن تمام این جوانب شاید حتی دانلود کردن این محصولات باعث رشد فروششان نیز شده باشد. ضمن اینکه بیش از ۹۰٪ محصولات تولید شده توسط طرفین شاکی دیگر در بازار عرضه نمی‌شود و دانلود، تنها راه دسترسی پیدا کردن به آن‌هاست.

    اما حتی اگر دانلود کردن، مسبب آسیب رسیدن به فروش شرکت‌ها شود، نمی‌توان آن را غیراخلاقی دانست. کتاب‌خانه‌ها و کلوپ‌ها هم به فروش محصولات آسیب می‌زنند. آیا استفاده از آن‌ها نیز غیراخلاقیست؟

  • یادش رفته چه می‌خواست بگوید

    یادش رفته چه می‌خواست بگوید. نه اینکه آدم حواس‌پرتی باشد، نه. ولی انگار عادتش شده وقتی می‌بیند آسمان دارد می‌بارد شال و کلاه می‌کند و توی کوچه خیابان شروع می‌کند زیر برف و باران قدم زدن و همه‌چیز را فراموش می‌کند. گاهی که باران شدید است و آب‌چکان می‌شود، دسته‌ای از موهای خیسش روی صورتش می‌ریزد و کفری می‌کندش و اگر بهش بگویی برویم توی ماشین که سرما نخوری، می‌گوید خب بخورم، دوباره که خوب می‌شوم. بعد هم می‌گوید کاش هوا همیشه همینطور بارانی باشد. معلوم هم نمی‌کند چرا زیر باران اینقدر آرامش پیدا می‌کند. اگر برف یا باران باشد یک بار خود را حین تماشای رعد و برق می‌یابد، یکبار حین تماشای دانه‌های برفی که رقصان پایین می‌ریزند یا وقتی آسمان را دارد می‌پاید، قطره‌های باران را از آسمان تا زمین تعقیب می‌کند. به گمانم آسمان هرچه شدیدتر ببارد، نغمه‌مان حواس‌پرتیش هم بیشتر است.

  • نغمه

    مانتوی قشنگ کرم رنگش را پوشیده، کیف بندی مشکیش را هم روی کولش انداخته. در خانه را می‌بندد و می‌آید که سوار ماشین شود. سوار که می‌شود یک لیوان قهوه‌ی داغ به دستم می‌دهد که با لبخند تشکر می‌کنم. طبق معمول کارهایی که باید انجام دهیم را مرور می‌کند، می‌گوید مهم‌تر از همه این است که زنگ به سبحان بزنیم. به مسجد وکیل که می‌رسیم جای پارک پیدا نمی‌شود. می‌گویم چه خوب است که پیاده روی را دوست داری؛ در این مواقع شلوغی می‌توانیم ماشین را آن سر دنیا پارک کنیم و پیاده برگردیم به آن‌جا که باید. بلند بلند می‌خندد. توی مسجد با دقت در و دیوارهای قدیمی را نگاه می‌کند. بعد فکر می‌کند اصلاً آدم همیشه باید پیاده اینطرف و آنطرف برود. از مسجد که بیرون می‌آییم مبهوت پرندگانی می‌شود که دور محوطه در گردشند. بعد باز هم خیالش با پرندگان پر می‌کشد به کوه‌ها و دشت و دمن. من هم توی خیالم یکی می‌بوسمش.

  • دیگر چه خبر؟ داد و بیداد است آقا

    دیگر چه خبر؟ داد و بیداد است آقا. شما که خودتان در جریانید. در این سال جدید یک روز هم از ترس سیل در امان نبوده‌ایم. امروز اما کمتر از جیره‌ام اخم کرده‌ام و بیشتر از جیره خندیده‌ام. تازه توی ترافیک و پشت چراغ قرمز هم اصلاً عصبانی نشدم. تاثیر بودن دلبر است به گمانم. امشب باید پنجره را باز بگذارم که بهار راهش را گم نکند.

  • نغمه

    خواندن را دوست دارد ولی رمان زیاد نمی‌خواند. وقتی می‌خواهد از خانه بزند بیرون برایش فرقی نمی‌کند که ماشین دارد یا نه. مسافت هرچقدر هم که طولانی باشد اگر ماشین نداشته باشد تا مقصد قدم می‌زند. ساده می‌پوشد و دیده نشده که بیش از حد آرایش کند؛ درست همان‌گونه که باید. عادت دارد وقت فکر کردن سرش را پایین بیندازد. فیلم کلاسیک زیاد نگاه می‌کند و خب اکثرشان بدبختانه به خوبی تمام نمی‌شوند. به کودکان کار سر چهارراه‌ها همیشه پول می‌دهد و خیلی دوست دارد وقت داشته باشد هفته‌ای چند بار ورزش کند. حتماً تا الآن فهمیده‌اید که زیادی مهربان است. آخر یک لاقبا از آدم‌های نامهربان خوشش نمی‌آید. با آدم‌ها هم سریع دوست می‌شود. حرف آدم را هم خیلی خوب می‌فهمد. دوست داری دنیا در همان حالت متوقف شود وقتی سرش را روی شانه‌ات می‌گذارد. دوست داری دنیا برای همیشه در همان حالت متوقف شود.

  • روی تخت دراز شده

    روی تخت دراز شده، به صدای شر شر باران گوش می‌دهم. به چتری موهایش فکر می‌کنم. به خنده‌های دائمش، به آن گه گداری که هنگام گذر از خیابان دست در دستم حلقه می‌کند، به درخت‌های تنومند باغ دلگشا که سال‌ها فقط عاشقی به چشم دیده‌اند. به حجره‌های باصفای مدرسه‌ی خان که چه رازها در دل خود پنهان دارند. به این فکرم که باید جهانی سازم که جهان شود نامیدش؛ با دلبر.

  • اعلامیه‌ی دسترسی آزاد چریکی

    اطلاعات قدرت است. اما مانند تمام قدرت‌ها، کسانی هستند که می‌خواهند آن را فقط برای خودشان حفظ کنند. میراث علمی و فرهنگی جهان که در گذر قرن‌ها در کتاب‌ها و نشریات منتشر شده‌اند، امروز به طور فزاینده دیجیتالی شده و توسط تعدادی از شرکت‌های خصوصی قفل گذاری می‌شوند. آیا می‌خواهید معتبرترین مقالات در مورد آخرین دستاوردهای علم را بخوانید؟ پس باید مقدار زیادی پول به ناشران بپردازید.

    کسانی هستند که در تلاش برای تغییر این موضوع هستند. جنبش دسترسی آزاد شجاعانه مبارزه کرده تا اطمینان حاصل شود که دانشمندان حق کپی‌رایت خود را به شرکت‌های خصوصی واگذار نمی‌کنند و در عوض نتایج کارشان را بر روی اینترنت تحت شرایطی که همه به آن دسترسی داشته باشند منتشر می‌کنند. اما حتی در بهترین حالت، نتایج زحماتشان تنها بر موارد منتشر شده در آینده اعمال خواهد شد. همه چیز تا به امروز از دست رفته خواهد ماند.

    این هزینه‌ی زیادی برای پرداختن است. مجبور کردن دانشگاهیان به پرداخت پول برای مطالعه‌ی حاصل کار همکاران خود؟ اسکن کردن تمام کتابخانه‌ها، ولی فقط اجازه دادن به کارمندان گوگل برای خواندنشان؟ ارائه مقاله‌های علمی برای دانشگاه‌های نخبه در جهان اول و نه برای کودکان جهان سوم؟ این ظالمانه و غیرقابل قبول است.

    خیلی‌ها می‌گویند: «قبول دارم. ولی چه می‌شود کرد؟ شرکت‌ها دارای حق انحصار هستند. بابت هزینه‌های دسترسی به اطلاعاتشان کلی پول به جیب می‌زنند، کارشان هم قانونیست. هیچ کاری برای متوقف کردن آن‌ها نمی‌توانیم انجام دهیم». ولی کاری هست که بتوانیم انجام دهیم. کاری که در حال حاضر هم در حال انجامش هستیم: ما می‌توانیم متقابلا بجنگیم.

    خطاب به آنانی که به منابع دسترسی دارند – دانشجویان، کتابداران، دانشمندان – به شما یک امتیاز داده شده است. شما از این ضیافت دانش تغذیه می‌کنید در حالی که باقی دنیا پشت درها مانده‌اند. اما شما نیازی ندارید – در واقع، اخلاقاً نمی‌توانید – این امتیاز را فقط برای خود نگه دارید. شما وظیفه دارید که آن را با جهانیان به اشتراک بگذارید. تا کنون هم این کار را انجام داده‌اید: رد و بدل کردن کلمه‌ی عبور با همکاران، انجام درخواست‌های دانلود دوستانتان.

    در همین حال، آنانی که پشت درها مانده‌اند هم ساکت و بیکار ننشسته‌اند. شما از سوراخ‌ها رد شده و از حصارها عبور کرده‌اید تا اطلاعات انحصاری‌سازی شده توسط ناشران را آزاد کنید و آن‌ها را با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

    ولی تمام این اعمال در تاریکی، در اعماق زیرزمین انجام می‌شوند. به این کار سرقت یا راهزنی می‌گویند. انگار که به اشتراک گذاری ثروتی از دانش، از نظر اخلاقی هم‌طراز است با غارت یک کشتی و قتل عام خدمه‌ی آن. در صورتی که به اشتراک گذاری عملی غیراخلاقی نیست – بلکه یک الزام اخلاقیست. فقط آن‌هایی که با حرص کور شده‌اند، از ایجاد یک کپی برای دوستشان امتناع می‌کنند.

    و البته که کمپانی‌های بزرگ با حرص و طمع کور شده‌اند – قوانین بازی آن‌ها همین را الزام می‌کند – سهامداران آن‌ها به چیزی کمتر رضایت نمی‌دهند. و سیاستمدارانی که خریداری کرده‌اند پشتیبانشان هستند و قوانینی تصویب می‌کنند که به آن‌ها این قدرت انحصاری را می‌دهد که چه کسی بتواند کپی تهیه کند.

    هیچ عدالتی در پیروی از قوانین ناعادلانه وجود ندارد. وقت آن رسیده که بیرون بیاییم و با سنت بزرگ نافرمانی مدنی، مخالفت خود را با این سرقت خصوصی فرهنگ عمومی اعلام کنیم.

    ما باید اطلاعات را از هرجایی که ذخیره شده است به دست آورده، از آن کپی تهیه کنیم و با دیگران به اشتراک بگذاریم. ما باید چیزهایی که شامل کپی رایت نمی‌شوند را بدست آورده و آن‌ها را آرشیو کنیم. باید پایگاه‌داده‌های سری را خریداری کرده و آن‌ها را روی وب در دسترس عموم قرار دهیم. باید ژورنال‌هال علمی را دانلود کرده و آن‌ها را در شبکه‌های به اشتراک گذاری فایل آپلود کنیم. ما باید برای دسترسی آزاد چریکی بجنگیم.

    اگر تعدادمان سرتاسر دنیا کافی باشد، نه تنها پیام قدرتمندی در مخالفت با خصوصی زاده دانش می‌فرستیم، بلکه آن را منسوخ خواهیم کرد.

    آرون شوارتز

    جولای ۲۰۰۸، آرمو، ایتالیا

  • خداحافظی با خجالت کشیدن

    تصمیم گرفتم از خجالت کشیدن دست بردارم. میخواهم با اول تا آخر قضیه خداحافظی کنم: سوءظنی که کم کم هویدا می‌شود، خونی که در رگ‌ها فواره می‌کند، احساسی که شکل گرفته و در نهایت آن تلاش مذبوحانه با لبخندی تقلبی که توسطش سعی داریم روی کل قضیه سرپوش بگذاریم. قبول دارم که برای مدتی سرگرم کننده بود، ولی به نظرم دوران مفید زندگیش به پایان رسیده. برای خجالت کشیدن، وقت رفتن رسیده است.

    خاموش کردن یک احساس همیشه تصمیم سختی‌ست. به یاد دارم که چند سال پیش چگونه تصمیم گرفتم با «خشم» خداحافظی کنم. البته که خشمگین بودن هم لحظات خوش خودش را دارد – به نظرم تا وقتی با مشت و لگد به جان قلدر حرامزاده‌ی کلاس نیفتاده‌اید معنی زندگی را نمیفهمید – اما این نیز هزینه و وقت بسیاری طلب می‌کند. اگر احیاناً از شخصی کتک بخوریم احتمالاً دنبالش می‌افتیم تا انتقاممان را بگیریم. و زمانی که خشم به انسان غلبه می‌کند، آرام گرفتن بسیار سخت خواهد شد – یک آدم خشمگین نمی‌خواهد آرام بگیرد چرا که از خشمگین بودن لذت می‌برد. به همین دلیل تصمیم گرفتم با تمام قضیه خداحافظی کنم. و راستش را بخواهید یک ذره هم پشیمان نیستم.

    «پشیمانی» – این هم یک احساس جالب دیگر است. واقعاً چه سودی می‌تواند داشته باشد؟ «گریه کردن بر مزار آدم مرده چه سود؟» این را از معلم پرورشی شنیدم وقتی که یک روز که مدرسه را پیچانده بودم توی خیابان دیدمش. جواب دادم «حق با شماست، ولی شاید با اظهار پشیمانی دلشان برایم بسوزد و کتک نخورم». که البته اینطور نشد و معاون مدرسه با چک هایش حسابی مورد عنایت قرارم داد. شاید پشیمانی، احساس بعدی در صف احساساتی باشد که قرار است بروند.

    ولی در واقع فکر میکنم احساس بعدی صف، «سرخوردگی» باشد. زیاد راجع بهش صحبت نمی‌کنیم ولی سرخوردگی بسیار منحرف‌کننده است. سعی در حل یک مشکل بزرگ داریم ولی از پسش بر نمی‌آییم. به جای اینکه دقایقی از کار دست بکشیم و سعی کنیم یک راه حل منطقی پیدا کنیم، آنقدر به دست و پا زدن ادامه می‌دهیم که سرخورده‌تر و سرخورده‌تر می‌شویم تا جایی که به خرد کردن وسایل دور و برمان رو می‌آوریم. نه فقط بابت بالا و پایین پریدن زمان از دست می‌دهیم، که باید وسایلی که درب و داغان کردیم را هم جایگزین کنیم. واقعاً ضرر محض است.

    اما این تصمیم برای یک وقت دیگر است. امروز نوبت خجالت کشیدن است که به خشم در زباله‌دان احساسات خاموش شده بپیوندد. ممکن است کمی زمان لازم باشد تا به این تصمیم عادت کنم – مثلا زمانی که دوستانم سعی در دست انداختنم دارند احتمالا شروع به واکنش نشان دادن کنم قبل از اینکه متوجه شوم واقعا نیازی به این کار وجود ندارد – ولی مطمئنم پس از گذشت زمانی نه چندان طولانی برایم عادی خواهد شد. حتی اگر به خاطرش کمتر از قبل نرمال شناخته شوم.

  • پس‌چه‌ایسم

    اصلاح طلب‌ها به مرض «Whataboutism» یا «پس‌چه‌ایسم» مبتلا شده‌اند. کافیست انتقادی به موضوعی مربوط به اصلاح طلبان وارد کنید تا با این پاسخ مواجه شوید: «پس در مورد [اینجا را با موردی از زمان احمدی نژاد، اتفاقی در دنیای غرب٬ یا موردی دیگر که به موضوع مربوط نیست پر کنید] چه؟»

    اعتراضات دی‌ماه؟ پس تظاهرات پاریس چه؟ سه برابر شدن قیمت ارز در عرض چند ماه؟ پس افزایش قیمت دلار در دوران احمدی نژاد چه؟ حقوق زنان؟ پس مردانی که بابت مهریه در زندانند چه؟ ساماندهی سگ‌های بلاصاحب؟ در حال حاضر مشکل شهر این است؟ پس تکلیف کودکان گرسنه چه می‌شود؟

    در این نوع مغالطه، مغلطه‌گر سعی می‌کند به طور عامدانه و هدفمند با توسل به رویدادهایی که در زمان و مکانی دیگر رخ داده‌اند احساسات مخاطب را درگیر کند و موضوع اصلی بحث را منحرف سازد. گوینده، انتقاد به رفتارهای خود را نادیده می‌گیرد و به بر اقدامات دیگران تمرکز می‌کند.

    این تکنیک تبدیل به یک مرض فراگیر شده که اصلاح طلبان نیز دچارش شده‌اند. استفاده از آن، مزیت و ارزش افزوده‌ای در بحث به همراه نخواهد داشت. پس‌چه‌ایسم تبدیل شده به راهکاری برای گریز از پاسخگویی درباره مواضع و عملکرد اصلاح طلبان در قبال امور مختلف. این تکنیک چه توسط چپگرا استفاده شود و چه راستگرا، در نهایت فقط به سیاه‌چاله‌ای از خشم ختم خواهد شد که گریز از آن برای هیچکس ممکن نخواهد بود.

  • رئیس

    مرد مسلح سیگاری روشن می‌کند. ناامیدانه نگاهش به غروب آفتاب است که به کوچه‌ی خلوت می‌تابد. او تک و تنهاست در مکانی شبح‌وار، احضار شده تا دستورالعملش را از تبهکاری حرفه‌ای که فقط با نام «رئیس» شناخته می‌شود دریافت کند، اما رئیس اینجا نیست. هیچکس نیست. شبح‌وار است. احساس انگشت‌نما بودن می‌کند. رئیس به خاطر بی‌رحمیش شناخته شده و معروف است. وقتی که دستور یک قتل را می‌دهد، شخصی می‌میرد. مرد مسلح می‌خواهد کسی شاهد اتفاقاتی باشد که در شرف رخ دادن هستند اما پرنده هم در کوچه سر نمی‌زند.

    نگاهی سرسری به ساعتش می‌اندازد، ساعتی که هدیه از طرف رئیس است. با صفحه‌ای از طلا رو به رو می‌شود، بدون شماره. احتمالا یک جک: زمان همان پول است. یا شاید، پول همان زمان است؛ بستگی به این دارد که بیشتر به کدام نیاز داری. رئیس مضمون‌گوی بسیار خوبیست. عقربه‌های ساعت مثل تار مو نازک هستند، مثل لبه‌های تیغ ریش تراش دیدنشان سخت است، مخصوصا در این نور تقریبا محو. هست و نیست، درست مثل خود زمان. که شاید اصلا قابل اندازه گیری نیست — شاید این همان چیزیست که ساعت بدون عقربه دارد می‌گوید. چگونه می‌توان منجلابی که در آن فرو رفته‌ای را اندازه بگیری؟ نمی‌داند چه چیزی باعث این است که ساعت به کارکردن ادامه دهد. باطری داخلش شاید. وقتی باطری تمام شد؟ بهش فکر نکن.

    در یکی از ماموریت‌ها، مرد مسلح چند بدبخت و بیچاره را توی شرایط مشابه لت و پار کرده، ولی تعدادشان آنقدرها هم زیاد نبوده. تخصّصش به فنا دادن قربانیان بخت برگشته در ایستگاه‌های قطار و لابی هتل‌ هاست و یا در روز روشن وسط خیابان. خطر دستگیر شدن هم وجود دارد، پس با هیجان بیشتری همراه است. اصلا به همین دلیل گرفتار انجام کارهای کثیف رئیس شد. هیجان به او یادآوری می‌کند که زنده است، زمانی که چیزهای دیگر این حس را به او منتقل نمی‌کنند.

    بالای سرش یک لامپ خیابانی روشن می‌شود، یک لامپ زرد رنگ که به مانند لکه‌ایست زیر آسمان کم نور. سپس زنی رد می‌شود. با خودش فکر می‌کند: «تقریبا وقتشه.» این زن توسط رئیس فرستاده شده؟ یا شاید شاهد اوست؟ یا قربانیش؟ مامور اعدامش؟ دست مرد مسلح زیر ژاکتش است، آماده برای بیرون کشیدن هفت تیر ریوولتری که زیر شکمش جاسازی کرده. احتمالا فقط یک زن فاحشه‌ی بی‌گناه باشد که دنبال مشتری می‌گردد، سرگردان در جایی که به او تعلق ندارد. هیچکدام از اینها باعث نمیشد رئیس او را هدف قرار ندهد، یا از او استفاده نکند.

    کمین کرده در سایه، سیگار به لب از زن می‌پرسد: «خانوم، دنبال کسی میگردی؟»

    زن پاسخ داد: «نمیدونم.» و نگاهی مشتاقانه به او انداخته، سرش را سریعا برمی‌گرداند. این حرکت سیگنالی از طرف زن بود؟ احتمالا باید خودش را سریعا به پشت سطل آشغال‌ها پرت کند. اما مبهوت زن شده بود و میخ‌کوب مانده بود.

    زن به آرامی به سمت آخر کوچه حرکت می‌کند، سپس می‌چرخد و بازمی‌گردد به سمت نور. به نظر ترسیده می‌آید، گمشده. به طرز ملموسی آسیب پذیر است. در بالای سرش، چراغ خیابانی به صورت ریتم‌دار نوسان دارد و باعث می‌شود سایه‌ها کشش و ریزش کنند. کشش و ریزش، مانند قلبی که به آرامی می‌تپد. زن زیر چراغ ایستاده و اطرافش را می‌پاید، مشخصا در فکر چیزیست. زیبا نیست اما شیوه‌های شیرین دارد. قلب سخت مرد مسلح نرم می‌شود و دستش را از روی ریوولتر برمی‌دارد.

    زمانی که برمیگردد تا دوباره مسیرش را به سمت آخر کوچه پیش بگیرد، مرد مسلح سیگارش را دور انداخته و شروع به قدم زدن با او می‌کند، پا به پای زن قدم برمیدارد. چپ، راست، چپ … مثل یک رقص است. زن از او می‌پرسد: «داری مسخره‌م میکنی؟» جواب می‌دهد مسخره کردن بلد نیست. در حقیقت، مرد احساس می‌کند در میان یک احساس اساسی گیر افتاده است. بنفش. احساسی که قبل از این تجربه‌اش نکرده بود. انتزاعی، با این حال به صورت عجیب و غریبی شهوانی.

    زن می‌گوید: «این کارت هیچ فایده‌ای نداره.»

    «آره، میدونم خانوم. ولی انجامش رو دوست دارم. »

    به تاریکی آخر کوچه می‌رسند، هنور در حال قدم زدن پا به پای یکدیگرند. به سمت چراغ خیابانی نوسان دار میچرخند. کوچه تقریبا زیر تابش نور چراغ محو شده است. صدای خفاش‌ها از جایی همین دور و بر به گوش می‌رسد. خود زمان هم به نظر متوقف شده می‌آید، حتی با اینکه می‌داند زمان هنوز با زحمت و بی‌وقفه به سمت رویدادهایی کثیف در حال حرکت است. رئیس نقشه‌هایی دارد که هنوز اجرایی نشده اند. بی خیال. فکرش رو هم نکن.

    وقتی که رقصشان به پایان می‌رسد شب به طور کامل فرود آمده، کنتراست بین چراغی که زیر آن ایستاده بودند و باقی دنیا در حال افزایش است، از تاریکی فراتر رفته. به زن می‌گوید: خیلی خوب بود. رنگ از صورت زن رفته اما در زیر تابش نور درخشان دیده می‌شود. نگاهی به مرد کرده و سری در تائید تکان می‌دهد. به نظر می‌آید لبخند غمگینانه‌اش می‌گوید:« آره خوب بود، ولی کافی نبود. بود؟» زن به پایین خیره شده و پاهایش را می‌نگرد و در این هنگام سایه‌ای صورتش را پوشانده است. مرد مسلح با خود فکر می‌کند: «ممکنه از پشت بهم خنجر بزنه؟ ولی آیا برای مرد اهمیّتی دارد؟ »

    زن به طور ناگهانی دوباره به سمت ته کوچه راه می‌افتد. مرد نگاه او را دنبال می‌کند. «وای، وای.» چیزی در حال حرکت است. دستش، خیلی آرام، داخل ژاکتش فرو می‌رود. زن داد میزند: «مراقب باش!» و خودش را جلوی مرد پرت می‌کند. صدای شلیک گلوله‌ای شنیده شده و زن میان دست‌های مرد رها می‌شود. همانطور که زن را در آغوش گرفته به سمت تاریکی شلیک می‌کند. گلوله‌ها به در و دیوار برخورد می‌کنند. ملتمسانه می‌گوید: «طاقت بیار، عزیزکم!» اما دیگر دیر شده است.

    «چرا اینطوری … چرا …» زمزمه می‌کند و به آرامی در بغل مرد جان می‌دهد.

    قلب مرد دوباره سفت و سخت می‌شود. خشم گوشه‌های چشمانش را فرا گرفته. او دیگر هیچ چیز لعنتی‌یی را درک نمی‌کند.

  • در امتداد خلوت‌ترین ساعات شهر

    در امتداد خلوت‌ترین ساعات شهر، از میان خیابان‌های سابقاً سرسبز، در چند قدمی تمام گدایان شب‌زنده‌دار، در هزار فرسنگی لبخندهای دلنشینش، ماشین را می‌رانم به سمت خانه و برای نخستین بار عجله‌ای برای رسیدن ندارم.