Author: amoori

  • فریده

    فریده صورتی شاداب و پرانرژی دارد. شور و اشتیاق و زندگی را اگر ۵ دقیقه کنارش باشی حس می‌کنی. راه رفتنش هم بدون قر و فر است و در نهایت آرامش. حالت پیش فرضش این است که بگوید و بخندد. اگر در حال خندیدن نباشد احتمالاً وسط یک بحث جدی بیابیدش. وارد بحث هم که…

  • آزادی بیان

    آزادی بیان، یا همان حق ابراز عقاید شخصی به طور آزادانه. امروزه آزادی بیان را یکی از حقوق اساسی خود می‌دانیم و برای به دست آوردن و حفظ کردن آن تلاش می‌کنیم. اما آزادی بیان به چه معناست؟ زیر پوشش آزادی بیان این حق را داریم که هرچه دلمان خواست بگوییم؟ نه دقیقاً. محدودیت‌های آزادی…

  • چرا نرفتی؟

    -چرا نرفتی؟ -میترسم ببازم -خب ببازی. چی میشه؟ ماام میخوایم امشب ببازیم. -باخت تو فرق داره موسی … -چه فرقی داره؟ تا حالا بردی؟ -آره -حالا بازم بباز. یا ببر. یا هرچی. برو برو، برو خودتو لوس نکن. برو بازی کن. ـانتهای خیابان هشتم

  • آزادی بیان

    آزادی بیان. دو کلمه‌ای که باید ضامن برابری سیاسی باشند. اولین قدم سرکوب همین است که فرصت آزادانه صحبت کردن و ابراز عقیده کردن در مورد مسائل عمومی و دغدغه‌های سیاسی از اقلیتی سلب شود. پس آزادی بیان برای داشتن آزادی سیاسی ضروریست. با این حال، در تمام کشورها هستند افرادی که عقاید مختلف مذهبی…

  • 25th hour

    Monty Brogan: Yeah, fuck you, too. Fuck me? Fuck you, Fuck you and this whole city and everyone in it. Fuck the panhandlers, grubbing for money, and smiling at me behind my back. Fuck the squeegee men dirtying up the clean windshield of my car – get a fucking job! Fuck the Sikhs and the Pakistanis bombing…

  • Wasteness

    I despise the guy. Regardless of the fact that I just met him and don’t know much about him, think he’s just a waste of space.

  • بویی از جنگ ندارد

    به عنوان یک دختربچه در ایران من عاشق نوروز بودم. اولین روز بهار. تنها زمانی بود که بزرگ‌سال‌ها سرزنده و پر امید به نظر می‌رسیدند. حتی کج‌خلق‌ترین اعضای فامیل به طریقی شاداب و سرزنده می‌شدند و چهره‌ای صمیمی از خود نشان می‌دادند که در بقیه‌ی طول سال قابل رویت نبود. مثل فیلم پیله بود، به…

  • The old man

    I’m gonna miss the old man when he’s gone. I remember how he used to kiss me when I was a kid. I would get angry and scream at him because of his sharp mustache. “I don’t feel young and alive anymore”, he told me the other day. “Time passes in a snap of a…

  • دیشب خیلی اتفاقی؛ سد معبر

    دیشب خیلی اتفاقی رفتیم و «سد معبر» را دیدیم، و چه خوب که رفتیم. در موردش نمی‌توانم به مانند همیشه که فیلمی مورد پسندم واقع می‌شود، به عکسی و خطی از داستان اکتفا کنم. چرا که سد معبر برایم بیشتر از یک فیلم سینمایی بود. داستان آدم‌هایی از طبقه‌ی متوسط جامعه که خودمان نیز قسمتی…

  • I miss her again

    Before this very moment, I wouldn’t for a second, think that I would miss her again. But now I terribly do. What If she was here, she would pick up a book, sit right in front of me, and start reading. Wouldn’t that make life worth living?