I, Amir Mehrabian, am a free-software advocate and a full-stack web developer. I’ve been writing PHP since 2013, currently working on SkyBase, an ISP Management software and on Aviato, a Cloud Management Platform.

  • روی تخت دراز شده

    روی تخت دراز شده، به صدای شر شر باران گوش می‌دهم. به چتری موهایش فکر می‌کنم. به خنده‌های دائمش، به آن گه گداری که هنگام گذر از خیابان دست در دستم حلقه می‌کند، به درخت‌های تنومند باغ دلگشا که سال‌ها فقط عاشقی به چشم دیده‌اند. به حجره‌های باصفای مدرسه‌ی خان که چه رازها در دل خود پنهان دارند. به این فکرم که باید جهانی سازم که جهان شود نامیدش؛ با دلبر.

  • اعلامیه‌ی دسترسی آزاد چریکی

    اطلاعات قدرت است. اما مانند تمام قدرت‌ها، کسانی هستند که می‌خواهند آن را فقط برای خودشان حفظ کنند. میراث علمی و فرهنگی جهان که در گذر قرن‌ها در کتاب‌ها و نشریات منتشر شده‌اند، امروز به طور فزاینده دیجیتالی شده و توسط تعدادی از شرکت‌های خصوصی قفل گذاری می‌شوند. آیا می‌خواهید معتبرترین مقالات در مورد آخرین دستاوردهای علم را بخوانید؟ پس باید مقدار زیادی پول به ناشران بپردازید.

    کسانی هستند که در تلاش برای تغییر این موضوع هستند. جنبش دسترسی آزاد شجاعانه مبارزه کرده تا اطمینان حاصل شود که دانشمندان حق کپی‌رایت خود را به شرکت‌های خصوصی واگذار نمی‌کنند و در عوض نتایج کارشان را بر روی اینترنت تحت شرایطی که همه به آن دسترسی داشته باشند منتشر می‌کنند. اما حتی در بهترین حالت، نتایج زحماتشان تنها بر موارد منتشر شده در آینده اعمال خواهد شد. همه چیز تا به امروز از دست رفته خواهد ماند.

    این هزینه‌ی زیادی برای پرداختن است. مجبور کردن دانشگاهیان به پرداخت پول برای مطالعه‌ی حاصل کار همکاران خود؟ اسکن کردن تمام کتابخانه‌ها، ولی فقط اجازه دادن به کارمندان گوگل برای خواندنشان؟ ارائه مقاله‌های علمی برای دانشگاه‌های نخبه در جهان اول و نه برای کودکان جهان سوم؟ این ظالمانه و غیرقابل قبول است.

    خیلی‌ها می‌گویند: «قبول دارم. ولی چه می‌شود کرد؟ شرکت‌ها دارای حق انحصار هستند. بابت هزینه‌های دسترسی به اطلاعاتشان کلی پول به جیب می‌زنند، کارشان هم قانونیست. هیچ کاری برای متوقف کردن آن‌ها نمی‌توانیم انجام دهیم». ولی کاری هست که بتوانیم انجام دهیم. کاری که در حال حاضر هم در حال انجامش هستیم: ما می‌توانیم متقابلا بجنگیم.

    خطاب به آنانی که به منابع دسترسی دارند – دانشجویان، کتابداران، دانشمندان – به شما یک امتیاز داده شده است. شما از این ضیافت دانش تغذیه می‌کنید در حالی که باقی دنیا پشت درها مانده‌اند. اما شما نیازی ندارید – در واقع، اخلاقاً نمی‌توانید – این امتیاز را فقط برای خود نگه دارید. شما وظیفه دارید که آن را با جهانیان به اشتراک بگذارید. تا کنون هم این کار را انجام داده‌اید: رد و بدل کردن کلمه‌ی عبور با همکاران، انجام درخواست‌های دانلود دوستانتان.

    در همین حال، آنانی که پشت درها مانده‌اند هم ساکت و بیکار ننشسته‌اند. شما از سوراخ‌ها رد شده و از حصارها عبور کرده‌اید تا اطلاعات انحصاری‌سازی شده توسط ناشران را آزاد کنید و آن‌ها را با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

    ولی تمام این اعمال در تاریکی، در اعماق زیرزمین انجام می‌شوند. به این کار سرقت یا راهزنی می‌گویند. انگار که به اشتراک گذاری ثروتی از دانش، از نظر اخلاقی هم‌طراز است با غارت یک کشتی و قتل عام خدمه‌ی آن. در صورتی که به اشتراک گذاری عملی غیراخلاقی نیست – بلکه یک الزام اخلاقیست. فقط آن‌هایی که با حرص کور شده‌اند، از ایجاد یک کپی برای دوستشان امتناع می‌کنند.

    و البته که کمپانی‌های بزرگ با حرص و طمع کور شده‌اند – قوانین بازی آن‌ها همین را الزام می‌کند – سهامداران آن‌ها به چیزی کمتر رضایت نمی‌دهند. و سیاستمدارانی که خریداری کرده‌اند پشتیبانشان هستند و قوانینی تصویب می‌کنند که به آن‌ها این قدرت انحصاری را می‌دهد که چه کسی بتواند کپی تهیه کند.

    هیچ عدالتی در پیروی از قوانین ناعادلانه وجود ندارد. وقت آن رسیده که بیرون بیاییم و با سنت بزرگ نافرمانی مدنی، مخالفت خود را با این سرقت خصوصی فرهنگ عمومی اعلام کنیم.

    ما باید اطلاعات را از هرجایی که ذخیره شده است به دست آورده، از آن کپی تهیه کنیم و با دیگران به اشتراک بگذاریم. ما باید چیزهایی که شامل کپی رایت نمی‌شوند را بدست آورده و آن‌ها را آرشیو کنیم. باید پایگاه‌داده‌های سری را خریداری کرده و آن‌ها را روی وب در دسترس عموم قرار دهیم. باید ژورنال‌هال علمی را دانلود کرده و آن‌ها را در شبکه‌های به اشتراک گذاری فایل آپلود کنیم. ما باید برای دسترسی آزاد چریکی بجنگیم.

    اگر تعدادمان سرتاسر دنیا کافی باشد، نه تنها پیام قدرتمندی در مخالفت با خصوصی زاده دانش می‌فرستیم، بلکه آن را منسوخ خواهیم کرد.

    آرون شوارتز

    جولای ۲۰۰۸، آرمو، ایتالیا

  • خداحافظی با خجالت کشیدن

    تصمیم گرفتم از خجالت کشیدن دست بردارم. میخواهم با اول تا آخر قضیه خداحافظی کنم: سوءظنی که کم کم هویدا می‌شود، خونی که در رگ‌ها فواره می‌کند، احساسی که شکل گرفته و در نهایت آن تلاش مذبوحانه با لبخندی تقلبی که توسطش سعی داریم روی کل قضیه سرپوش بگذاریم. قبول دارم که برای مدتی سرگرم کننده بود، ولی به نظرم دوران مفید زندگیش به پایان رسیده. برای خجالت کشیدن، وقت رفتن رسیده است.

    خاموش کردن یک احساس همیشه تصمیم سختی‌ست. به یاد دارم که چند سال پیش چگونه تصمیم گرفتم با «خشم» خداحافظی کنم. البته که خشمگین بودن هم لحظات خوش خودش را دارد – به نظرم تا وقتی با مشت و لگد به جان قلدر حرامزاده‌ی کلاس نیفتاده‌اید معنی زندگی را نمیفهمید – اما این نیز هزینه و وقت بسیاری طلب می‌کند. اگر احیاناً از شخصی کتک بخوریم احتمالاً دنبالش می‌افتیم تا انتقاممان را بگیریم. و زمانی که خشم به انسان غلبه می‌کند، آرام گرفتن بسیار سخت خواهد شد – یک آدم خشمگین نمی‌خواهد آرام بگیرد چرا که از خشمگین بودن لذت می‌برد. به همین دلیل تصمیم گرفتم با تمام قضیه خداحافظی کنم. و راستش را بخواهید یک ذره هم پشیمان نیستم.

    «پشیمانی» – این هم یک احساس جالب دیگر است. واقعاً چه سودی می‌تواند داشته باشد؟ «گریه کردن بر مزار آدم مرده چه سود؟» این را از معلم پرورشی شنیدم وقتی که یک روز که مدرسه را پیچانده بودم توی خیابان دیدمش. جواب دادم «حق با شماست، ولی شاید با اظهار پشیمانی دلشان برایم بسوزد و کتک نخورم». که البته اینطور نشد و معاون مدرسه با چک هایش حسابی مورد عنایت قرارم داد. شاید پشیمانی، احساس بعدی در صف احساساتی باشد که قرار است بروند.

    ولی در واقع فکر میکنم احساس بعدی صف، «سرخوردگی» باشد. زیاد راجع بهش صحبت نمی‌کنیم ولی سرخوردگی بسیار منحرف‌کننده است. سعی در حل یک مشکل بزرگ داریم ولی از پسش بر نمی‌آییم. به جای اینکه دقایقی از کار دست بکشیم و سعی کنیم یک راه حل منطقی پیدا کنیم، آنقدر به دست و پا زدن ادامه می‌دهیم که سرخورده‌تر و سرخورده‌تر می‌شویم تا جایی که به خرد کردن وسایل دور و برمان رو می‌آوریم. نه فقط بابت بالا و پایین پریدن زمان از دست می‌دهیم، که باید وسایلی که درب و داغان کردیم را هم جایگزین کنیم. واقعاً ضرر محض است.

    اما این تصمیم برای یک وقت دیگر است. امروز نوبت خجالت کشیدن است که به خشم در زباله‌دان احساسات خاموش شده بپیوندد. ممکن است کمی زمان لازم باشد تا به این تصمیم عادت کنم – مثلا زمانی که دوستانم سعی در دست انداختنم دارند احتمالا شروع به واکنش نشان دادن کنم قبل از اینکه متوجه شوم واقعا نیازی به این کار وجود ندارد – ولی مطمئنم پس از گذشت زمانی نه چندان طولانی برایم عادی خواهد شد. حتی اگر به خاطرش کمتر از قبل نرمال شناخته شوم.

  • پس‌چه‌ایسم

    اصلاح طلب‌ها به مرض «Whataboutism» یا «پس‌چه‌ایسم» مبتلا شده‌اند. کافیست انتقادی به موضوعی مربوط به اصلاح طلبان وارد کنید تا با این پاسخ مواجه شوید: «پس در مورد [اینجا را با موردی از زمان احمدی نژاد، اتفاقی در دنیای غرب٬ یا موردی دیگر که به موضوع مربوط نیست پر کنید] چه؟»

    اعتراضات دی‌ماه؟ پس تظاهرات پاریس چه؟ سه برابر شدن قیمت ارز در عرض چند ماه؟ پس افزایش قیمت دلار در دوران احمدی نژاد چه؟ حقوق زنان؟ پس مردانی که بابت مهریه در زندانند چه؟ ساماندهی سگ‌های بلاصاحب؟ در حال حاضر مشکل شهر این است؟ پس تکلیف کودکان گرسنه چه می‌شود؟

    در این نوع مغالطه، مغلطه‌گر سعی می‌کند به طور عامدانه و هدفمند با توسل به رویدادهایی که در زمان و مکانی دیگر رخ داده‌اند احساسات مخاطب را درگیر کند و موضوع اصلی بحث را منحرف سازد. گوینده، انتقاد به رفتارهای خود را نادیده می‌گیرد و به بر اقدامات دیگران تمرکز می‌کند.

    این تکنیک تبدیل به یک مرض فراگیر شده که اصلاح طلبان نیز دچارش شده‌اند. استفاده از آن، مزیت و ارزش افزوده‌ای در بحث به همراه نخواهد داشت. پس‌چه‌ایسم تبدیل شده به راهکاری برای گریز از پاسخگویی درباره مواضع و عملکرد اصلاح طلبان در قبال امور مختلف. این تکنیک چه توسط چپگرا استفاده شود و چه راستگرا، در نهایت فقط به سیاه‌چاله‌ای از خشم ختم خواهد شد که گریز از آن برای هیچکس ممکن نخواهد بود.

  • رئیس

    مرد مسلح سیگاری روشن می‌کند. ناامیدانه نگاهش به غروب آفتاب است که به کوچه‌ی خلوت می‌تابد. او تک و تنهاست در مکانی شبح‌وار، احضار شده تا دستورالعملش را از تبهکاری حرفه‌ای که فقط با نام «رئیس» شناخته می‌شود دریافت کند، اما رئیس اینجا نیست. هیچکس نیست. شبح‌وار است. احساس انگشت‌نما بودن می‌کند. رئیس به خاطر بی‌رحمیش شناخته شده و معروف است. وقتی که دستور یک قتل را می‌دهد، شخصی می‌میرد. مرد مسلح می‌خواهد کسی شاهد اتفاقاتی باشد که در شرف رخ دادن هستند اما پرنده هم در کوچه سر نمی‌زند.

    نگاهی سرسری به ساعتش می‌اندازد، ساعتی که هدیه از طرف رئیس است. با صفحه‌ای از طلا رو به رو می‌شود، بدون شماره. احتمالا یک جک: زمان همان پول است. یا شاید، پول همان زمان است؛ بستگی به این دارد که بیشتر به کدام نیاز داری. رئیس مضمون‌گوی بسیار خوبیست. عقربه‌های ساعت مثل تار مو نازک هستند، مثل لبه‌های تیغ ریش تراش دیدنشان سخت است، مخصوصا در این نور تقریبا محو. هست و نیست، درست مثل خود زمان. که شاید اصلا قابل اندازه گیری نیست — شاید این همان چیزیست که ساعت بدون عقربه دارد می‌گوید. چگونه می‌توان منجلابی که در آن فرو رفته‌ای را اندازه بگیری؟ نمی‌داند چه چیزی باعث این است که ساعت به کارکردن ادامه دهد. باطری داخلش شاید. وقتی باطری تمام شد؟ بهش فکر نکن.

    در یکی از ماموریت‌ها، مرد مسلح چند بدبخت و بیچاره را توی شرایط مشابه لت و پار کرده، ولی تعدادشان آنقدرها هم زیاد نبوده. تخصّصش به فنا دادن قربانیان بخت برگشته در ایستگاه‌های قطار و لابی هتل‌ هاست و یا در روز روشن وسط خیابان. خطر دستگیر شدن هم وجود دارد، پس با هیجان بیشتری همراه است. اصلا به همین دلیل گرفتار انجام کارهای کثیف رئیس شد. هیجان به او یادآوری می‌کند که زنده است، زمانی که چیزهای دیگر این حس را به او منتقل نمی‌کنند.

    بالای سرش یک لامپ خیابانی روشن می‌شود، یک لامپ زرد رنگ که به مانند لکه‌ایست زیر آسمان کم نور. سپس زنی رد می‌شود. با خودش فکر می‌کند: «تقریبا وقتشه.» این زن توسط رئیس فرستاده شده؟ یا شاید شاهد اوست؟ یا قربانیش؟ مامور اعدامش؟ دست مرد مسلح زیر ژاکتش است، آماده برای بیرون کشیدن هفت تیر ریوولتری که زیر شکمش جاسازی کرده. احتمالا فقط یک زن فاحشه‌ی بی‌گناه باشد که دنبال مشتری می‌گردد، سرگردان در جایی که به او تعلق ندارد. هیچکدام از اینها باعث نمیشد رئیس او را هدف قرار ندهد، یا از او استفاده نکند.

    کمین کرده در سایه، سیگار به لب از زن می‌پرسد: «خانوم، دنبال کسی میگردی؟»

    زن پاسخ داد: «نمیدونم.» و نگاهی مشتاقانه به او انداخته، سرش را سریعا برمی‌گرداند. این حرکت سیگنالی از طرف زن بود؟ احتمالا باید خودش را سریعا به پشت سطل آشغال‌ها پرت کند. اما مبهوت زن شده بود و میخ‌کوب مانده بود.

    زن به آرامی به سمت آخر کوچه حرکت می‌کند، سپس می‌چرخد و بازمی‌گردد به سمت نور. به نظر ترسیده می‌آید، گمشده. به طرز ملموسی آسیب پذیر است. در بالای سرش، چراغ خیابانی به صورت ریتم‌دار نوسان دارد و باعث می‌شود سایه‌ها کشش و ریزش کنند. کشش و ریزش، مانند قلبی که به آرامی می‌تپد. زن زیر چراغ ایستاده و اطرافش را می‌پاید، مشخصا در فکر چیزیست. زیبا نیست اما شیوه‌های شیرین دارد. قلب سخت مرد مسلح نرم می‌شود و دستش را از روی ریوولتر برمی‌دارد.

    زمانی که برمیگردد تا دوباره مسیرش را به سمت آخر کوچه پیش بگیرد، مرد مسلح سیگارش را دور انداخته و شروع به قدم زدن با او می‌کند، پا به پای زن قدم برمیدارد. چپ، راست، چپ … مثل یک رقص است. زن از او می‌پرسد: «داری مسخره‌م میکنی؟» جواب می‌دهد مسخره کردن بلد نیست. در حقیقت، مرد احساس می‌کند در میان یک احساس اساسی گیر افتاده است. بنفش. احساسی که قبل از این تجربه‌اش نکرده بود. انتزاعی، با این حال به صورت عجیب و غریبی شهوانی.

    زن می‌گوید: «این کارت هیچ فایده‌ای نداره.»

    «آره، میدونم خانوم. ولی انجامش رو دوست دارم. »

    به تاریکی آخر کوچه می‌رسند، هنور در حال قدم زدن پا به پای یکدیگرند. به سمت چراغ خیابانی نوسان دار میچرخند. کوچه تقریبا زیر تابش نور چراغ محو شده است. صدای خفاش‌ها از جایی همین دور و بر به گوش می‌رسد. خود زمان هم به نظر متوقف شده می‌آید، حتی با اینکه می‌داند زمان هنوز با زحمت و بی‌وقفه به سمت رویدادهایی کثیف در حال حرکت است. رئیس نقشه‌هایی دارد که هنوز اجرایی نشده اند. بی خیال. فکرش رو هم نکن.

    وقتی که رقصشان به پایان می‌رسد شب به طور کامل فرود آمده، کنتراست بین چراغی که زیر آن ایستاده بودند و باقی دنیا در حال افزایش است، از تاریکی فراتر رفته. به زن می‌گوید: خیلی خوب بود. رنگ از صورت زن رفته اما در زیر تابش نور درخشان دیده می‌شود. نگاهی به مرد کرده و سری در تائید تکان می‌دهد. به نظر می‌آید لبخند غمگینانه‌اش می‌گوید:« آره خوب بود، ولی کافی نبود. بود؟» زن به پایین خیره شده و پاهایش را می‌نگرد و در این هنگام سایه‌ای صورتش را پوشانده است. مرد مسلح با خود فکر می‌کند: «ممکنه از پشت بهم خنجر بزنه؟ ولی آیا برای مرد اهمیّتی دارد؟ »

    زن به طور ناگهانی دوباره به سمت ته کوچه راه می‌افتد. مرد نگاه او را دنبال می‌کند. «وای، وای.» چیزی در حال حرکت است. دستش، خیلی آرام، داخل ژاکتش فرو می‌رود. زن داد میزند: «مراقب باش!» و خودش را جلوی مرد پرت می‌کند. صدای شلیک گلوله‌ای شنیده شده و زن میان دست‌های مرد رها می‌شود. همانطور که زن را در آغوش گرفته به سمت تاریکی شلیک می‌کند. گلوله‌ها به در و دیوار برخورد می‌کنند. ملتمسانه می‌گوید: «طاقت بیار، عزیزکم!» اما دیگر دیر شده است.

    «چرا اینطوری … چرا …» زمزمه می‌کند و به آرامی در بغل مرد جان می‌دهد.

    قلب مرد دوباره سفت و سخت می‌شود. خشم گوشه‌های چشمانش را فرا گرفته. او دیگر هیچ چیز لعنتی‌یی را درک نمی‌کند.

  • I believe once in a while you should let your friends know their presence is appreciated

    I believe once in a while you should let your friends know their presence is appreciated. I know that sometimes you just can’t find the right words to show that appreciation. But I guess at the end of the day the best thing to do for them is to be honest with them. You just hope that your honesty doesn’t make them realize something they did not want to know.

  • به خود جوانم

    اینقدر گریه نکن. موقع شیر خوردن نوک پستان‌های مادر را گاز نگیر. توی دستشویی جیش کن. دندان در بیاور. با برس مو توی سر برادر کوچک‌ترت نزن. خواندن را یاد بگیر. الف، ب، پ، ت و بقیه حروف الفبا. تمرین کن. با ماژیک مشکی روی بدنت نقاشی نکش و هنگامی که مامان و بابا مهمان دارند لخت جلویشان نگرد. با دخترعمویت راجع به ومپایرها صحبت نکن. کارت اشتراک مجله را نخور. لباس‌هایت را توی وام حمام ننداز. به خودت اعتماد داشته باش.

    وقتی که هوا سرد و یخ‌بندان است به برادر کوچکت نگو میلهٔ وسط حیاط را لیس بزند، چرا که انجامش می‌دهد – اگر این ایده را با او در میان نمی‌گذاشتی هرگز به ذهن خودش خطور نمی‌کرد. به پدر و مادرت دروغ نگو که یک کلاس اولی یک شیرکوهی در زمین بازی مدرسه دیده، باعث می‌شوی مدرسه را به حالت تعلیق در بیاورند و معاون مدرسه از ترس زیر میز ضدگلوله‌اش قایم شود طوری که باسنش بیرون بماند. وقتی که پسرها مداد فیلی‌ات را توی یک صندوق پست انداختند گریه نکن. یکی را پیدا کن و به او بگو در مدرسه چه خبر است. بگو «پسرها من را اذیت می‌کنند.» بگو «دماغم خونی شد چون پارکر مرا پرت کرد و خوردم به دیوار.»

    به لیلی دروغ نگو که پدر و مادرت بابت اینکه به او پول قرض دادی تا یک تاپ رکابی قرمز بخرد از تو عصبانی شدند، فقط به این خاطر که بابت اینکه سینه‌هایش در آن تاپ خوب دیده می‌شوند به او حسودی می‌کنی. سعی کن از وقت گذراندن با جردن لذت ببری. وقتی از کالج با تو تماس می‌گیرد راجع به چیزهایی جز شکایت از هم‌کلاسی‌ها و دوستانت با او صحبت کن.

    نمیر. دلیلی برای مردن وجود ندارد. چرا می‌میری؟ به خودت اطمینان داشته باش. به مرور زمان یاد می‌گیری که نباید بمیری. زنده بودن را دوست خواهی داشت. برمیگردی و به خود جوان‌تر و زنده‌ات نگاه می‌کنی و می‌گویی: «چه دختر زیبایی. حیف که قدر خودش را نمی‌دانست.»

    دنبال جردن نرو. مگر جردن با تو چه کرده جز اینکه شب قبل از پروازت به موناکو به تو گفته که می‌خواهد «دوستی‌های دیگر را دنبال کند»، یا به قول خودمان «با زنان دیگر قرار بگذارد». حس می‌کنم اگر زمانی که در پلازا به او برخورد می‌کنی از او عذرخواهی نکنی بهتر است. مثلا، عذرخواهی منجر به پشیمانی می‌شود و میل به دنبال کردن او.

    برای پیدا کردن گردنبند آرامش بخشت زمین را سرگردان نگرد. احتمالا جایی بین کفپوش‌های استودیوی کوری افتاده است. البته شاید هم نه، چرا که کفپوش‌ها را همیشه تمیز نگه می‌دارد و تو هم فقط مدت کوتاهی قبل از مرگت او را می‌شناختی. گریه و زاری نکن، طوفان راه نینداز، سطل آشغال‌ها را اینطرف و آنطرف پرتاب نکن و ستون‌ها را نلرزان. می‌دانم که گردنبندی ساده و دوست داشتنی بود و یک طول فریبنده به ترقوه‌هایت می‌داد، ولی مگر نه اینکه قیمتش فقط ۳۰ دلار بود؟ حتی اگر پیدا شود مگر می‌توانی آن را دوباره بپوشی؟

    کنار جردن و دوست دخترش دراز نکش و خوابیدنشان را تماشا نکن و نامحسوس تخت‌خوابشان را سرد نکن که مجبور شوند متناوباً برای بستن پنجره از جایشان بلند شوند و با پنجره‌ای بسته روبرو شوند. روی ملحفه‌ها نفس نکش که آن‌ها را با یک یخ‌زدگی عجیب و غریب در تاریکی مواجه کنی. روی زمینشان به خواب نرو طوری که انگار که در خانه پدر و مادرت هستی که بعداً قرار باشد با بوی قهوه و صدای یک پادکست از خواب بیدار شوی.

    همانطور که مادرت در ایستگاه قطار منتظر ایستاده و روی تلفن همراهش مجلهٔ تایم را می‌خواند، گوشی را نزدیک صورتش گرفته، چشمانش را نازک کرده و دست دیگرش را زیر کیف سیاهش قرار داده کنار او بایست. در قطار اگر صندلی کناری او خالی بود کنارش بنشین. انگشتانت را میان رشته موهای بلندش بکش تا زمانی که چشمانش را، بدون توجه به اینکه مقاله‌ای که دارد می‌خواند چقدر وحشتناک است، با شادی می‌بندد. وقتی که دوباره مشغول کاشتن گیاه آزالئا شده و مقدار خیلی کمی عرق کرده، چرا که بر خلاف تو معمولاً عرق نمی‌کند، سعی کن اشک نریزی. هیچ فرقی نمی‌کند. و تو هرگز نخواهی دانست که مادرت چه زمانی برایت حس غم و اندوه خواهد داشت.

    وقتی که کوری با دوچرخه از روی پل بروکلین رد می‌شود کنارش پرواز خواهی کرد. البته زمانی که دوتا پای سالم داشتی هرگز نمی‌توانستی این کار را بکنی. اشکالی ندارد. روی میز محل کارش می‌نشینی و به دنده‌هایش ضربه‌ای می‌زنی تا جیغ بکشد و همکارانش بچرخند و او را نگاه کنند. روی صندلیش می‌نشینی و پاهایت را چون صدفی دورش حلقه می‌کنی. وقتی که از جایش بلند می‌شود لیز نمی‌خوری و روی زمین نمی‌افتی. در عوض شناور خواهی شد. می‌توانی تا دستشویی مردان دنبالش بروی، اما شاید احساس تنبلی کنی. وقتی که در استودیو مشغول ورزش کردن است در حالی که فقط یک شورت پوشیده و صداهای بلند از خودش در می‌آورد، روی قفسه کتاب‌هایش می‌نشینی و تماشایش می‌کنی. هر شب در بغلش خواهی بود. وقتی که غذا درست می‌کند، چیزهایی که نیاز دارد را به او می‌دهی. مطمئن خواهی شد که اجاق گاز خاموش است. وقتی با خودش فکر می‌کند: «اسم فلان چیز چه بود؟» با بلندترین صدای خیالی جوابش را در استودیو داد خواهی زد. آرزو می‌کنی که کاش می‌توانست صدایت را بشنود، حتی اگر همچنان بگوید که زیادی و الکی عذرخواهی می‌کنی. وقتی که به سمت خانه رانندگی می‌کند روی صندلی شاگرد می‌نشینی، اما، درست در زمان مناسب، به مبل وسط استودیو میپری که به یاد بیاوری دیدن او هنگامی که از درب استودیو وارد می‌شد چه حسی داشت.

    و سپس یک روز می‌رسد که متوجه خواهی شد باید بیخیال این فانتزی‌های خیالی بشوی. زمانی که متوجه بشوی، به بالا پرواز خواهی کرد تا به جاودانگی برسی – یا شاید هم پایین؟ یا به کناره‌ها؟ در حال چرخیدنی یا لرزیدن؟ حرکت می‌کنی یا بدون حرکت مانده‌ای؟ بی‌نهایت بزرگ است یا بی‌نهایت ناموجود؟ اصلاً مگر تفاوتی می‌کند؟ و آیا با این موضوع کنار خواهی آمد که به اندازه‌ای به یاد نخواهی آورد که دلت برای همه چیز تنگ شود، برای همه‌شان تنگ شود و برای خودت تنگ شود؟

  • You didn’t clean up after your dog

    Chuck Rhoades: Excuse me, sir.
    Man: What?
    Chuck Rhoades:
    You didn’t clean up after your dog.
    Man: Yeah, I forgot the bag today.
    Chuck Rhoades: Oh, I don’t think so because, you know, it’s not just the statutory law, it’s the law of civility, man. And I’ve seen you before. You come out of that building, your dog craps, and you just leave it where it falls.
    Man: Why don’t you mind your business?
    Chuck Rhoades: This is my business.
    Man: Oh, you’re that guy.
    Chuck Rhoades: I am that guy.
    Man: All right, well, do you have an extra bag?
    Chuck Rhoades: No, no. See, I used mine.
    Man: Well, I’ll get it next time.
    Chuck Rhoades: No, I think you need to get it this time.
    Man: Why don’t you let it slide?
    Chuck Rhoades: “Let it slide.” That sounds simple, easy. Sure, let it slide. That’s just some dog shit. But those are three devious little words. You know, if if I let your dog shit slide, then I have to be okay with this whole plaza filling up with it, which it would before we know it. Oh, then it would be on our pant legs and our shoes, and we would track it into our homes, and then our homes would smell like shit, too. It’d be easy to let it slide. You know, why don’t we, uh, why don’t we let petty larceny slide, too? Some kid steals five bucks from a newsstand? Who cares? Well, maybe next time he decides to steal your TV or break into your brownstone and steal your fucking wife. But what difference does it make? Because by then, we’re all living in shit anyway.

    -Billions (2016)

  • How can I hold that all men are created equal?

    Thaddeus Stevens: How can I hold that all men are created equal, when here before me stands, stinking, the moral carcass of the gentleman from Ohio, proof that some men are inferior. Endowed by their Maker with dim wits, impermeable to reason, with cold, pallid slime in their veins instead of hot red blood! You are more reptile than man, George! So low and flat, that the foot of man is incapable of crushing you!

    George Pendleton: How dare you?

    Thaddeus Stevens: Yet even you, Pendleton, who should have been gibbeted for treason long before today, even worthless unworthy you ought to be treated equally before the law! And so again, sir, and again and again and again I say: I do not hold with equality in all things. Only with equality before the law.

    -Lincoln (2012)

  • در امتداد خلوت‌ترین ساعات شهر

    در امتداد خلوت‌ترین ساعات شهر، از میان خیابان‌های سابقاً سرسبز، در چند قدمی تمام گدایان شب‌زنده‌دار، در هزار فرسنگی لبخندهای دلنشینش، ماشین را می‌رانم به سمت خانه و برای نخستین بار عجله‌ای برای رسیدن ندارم.

  • Truth or dare?

    Sam: Truth or dare?
    Mike: Truth.
    Sam: You’re boring.
    Mike: No, truth is always interesting.

    Birdman – 2014

  • فریده

    فریده صورتی شاداب و پرانرژی دارد. شور و اشتیاق و زندگی را اگر ۵ دقیقه کنارش باشی حس می‌کنی. راه رفتنش هم بدون قر و فر است و در نهایت آرامش. حالت پیش فرضش این است که بگوید و بخندد. اگر در حال خندیدن نباشد احتمالاً وسط یک بحث جدی بیابیدش. وارد بحث هم که می‌شود برایش فرقی نمی‌کند بندهٔ یک لا قبا جلویش نشسته‌ام یا رئیس جمهور آمریکا، با همه به جدیت بحث می‌کند. گوش شنوا دارد و نظرات مخالفش را می‌شنود. از لحاظ فکری از سالم‌ترین آدم‌هاییست که این دور و بر دیده‌ام. در این شرایط اجتماعی نابسامانی که داریم، مثل فریده اخلاق‌گرا بودن واقعا سخت است. از آن‌هاییست که در حین رانندگی بین خطوط می‌راند و لین عوض نمی‌کند و عمراً هم بوق نمی‌زند. در این یک مدت که میشناسمش همیشه تحسینش کرده‌ام.

    فریده عقایدی جالب دارد که با دیگر جوانان این اطراف کمی متفاوت است. بعد از تمام این سال‌ها، هنوز اصلاح را راه حل موثر برای شرایط موجود می‌داند. وضعیت هرچقدر هم که بد باشد بر خلاف خیلی‌ها ناامید نمی‌شود و می‌گوید انسان به امید زنده است و مطالبه‌گری. دشمن سرسخت سیگار و سیگارکش است و می‌گوید مالیات سیگار باید افزایش پیدا کند. فریده دوست خوبیست و ای کاش بلد بودم بهتر بنویسم تا قشنگ متوجه می‌شدید چه دوست خوبیست. اما همین کافیست که بگویم فریده از آن آدم‌هاییست که دوست داشتم بیشتر ازشان دور و برمان بود. دنیا جای زیباتری بود.

  • آزادی بیان

    آزادی بیان، یا همان حق ابراز عقاید شخصی به طور آزادانه. امروزه آزادی بیان را یکی از حقوق اساسی خود می‌دانیم و برای به دست آوردن و حفظ کردن آن تلاش می‌کنیم. اما آزادی بیان به چه معناست؟ زیر پوشش آزادی بیان این حق را داریم که هرچه دلمان خواست بگوییم؟ نه دقیقاً.

    محدودیت‌های آزادی بیان از این اصل اساسی ناشی می‌شوند که شما حق ندارید برای رسیدن به خواستهٔ خود به دیگران آسیب برسانید. به عبارت دیگر، هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. آزادی بیان این حق را برای شما ایجاد می‌کند که آزادانه به ابراز عقاید خود بپردازید، استدلال‌های خود را مطرح کنید و در برابر آن‌چه بی‌عدالتی می‌دانید موضع‌گیری کنید. تا جایی که آگاهانه سخن خلاف واقع نگویید، نفرت‌پراکنی نکنید و مردم را به استفاده از نیروی زور تشویق نکنید باید این حق را داشته باشید که آزادانه آنچه در ذهنتان می‌گذرد را مطرح کنید.

    به همین سادگی.

  • چرا نرفتی؟

    -چرا نرفتی؟
    -میترسم ببازم
    -خب ببازی. چی میشه؟ ماام میخوایم امشب ببازیم.
    -باخت تو فرق داره موسی …
    -چه فرقی داره؟ تا حالا بردی؟
    -آره
    -حالا بازم بباز. یا ببر. یا هرچی. برو برو، برو خودتو لوس نکن. برو بازی کن.

    ـانتهای خیابان هشتم

  • آزادی بیان

    آزادی بیان. دو کلمه‌ای که باید ضامن برابری سیاسی باشند. اولین قدم سرکوب همین است که فرصت آزادانه صحبت کردن و ابراز عقیده کردن در مورد مسائل عمومی و دغدغه‌های سیاسی از اقلیتی سلب شود. پس آزادی بیان برای داشتن آزادی سیاسی ضروریست.

    با این حال، در تمام کشورها هستند افرادی که عقاید مختلف مذهبی را تهدیدآمیز می‌یابند، دگراندیشی را برنمی‌تابند و برای خود این حق را قائل می‌شوند که بر اساس نژاد، رنگ پوست، عقاید اجتماعی، اقلیتی را مورد آزار و اذیت قرار دهند. آنان که آزادی را برای خود می‌خواهند باید از خود بپرسند این آزادی را برای دیگران تا چه اندازه تحمل می‌کنند؟

    مشخصاً در هفته‌های گذشته، به دلیل وضعیت نابسامان معیشتی، اجتماعی و سیاسی حال حاضر کشور شاهد افزایش گفتمان نفرت‌پراکن در جامعه بودیم. روحانی به دلیل فیلترینگ تلگرام مورد هجمهٔ عظیم مردم قرار گرفت، جهانگیری به دلیل سخنانش در مورد دلار سرزنش شد، ظریف هم به دلیل صحبت‌هایش در مورد حقوق بهائیان با واکنش تند مردم مواجه شد. هجمه‌ای که گاهاً به دور از انصاف بود و به تسویه‌حساب‌های سیاسی بیشتر شبیه بود تا انتقاد. حمید رسایی هم امروز روحانی را منافق و مفسد فی‌العرض خواند و سزاوار محاکمه در دادگاه. در اینجا اما به درست یا غلط بودن هجمه‌ها کاری ندارم. معتقدم گفتمان نفرت انگیز و نفرت پراکن باید توسط تمام افراد مردود شناخته شود. سخنان حمید رسایی را مشخصاً توهین می‌دانم چرا که میلیون‌ها نفر از هم‌وطنانمان روحانی را به عنوان نماینده و رئیس جمهورشان انتخاب کرده‌اند.

    هستند کسانی که می‌پرسند: چرا با هتاکان برخورد نکنیم؟ پاسخشان در قانون اساسی کشور نهفته است. قانون اساسی ما حق آزادی بیان را برای مردم محفوظ می‌دارد. روحانی هم باید این را بپذیرد که به عنوان رئیس جمهور و دومین فرد قدرتمند کشور، به طور روزانه خطاب ناسزا و هتاکی قرار خواهد داشت. و مهم‌تر از آن، از این حق مردم دفاع کند که آزادانه نظرشان را آن‌گونه که دوست دارند راجع به او بگویند و منتشر کنند.

    باید این حق را به مردم بدهیم که آزادانه به بیان دیدگاه‌های خود بپردازند، حتی دیدگاه‌هایی که شدیدا مخالفشان هستیم، نه به این خاطر که حامی گفتمان نفرت‌انگیز هستیم، بلکه چون پس از سال‌ها زندگی در خفقان مطبوعاتی متوجه شده‌ایم که بدون داشتن حق آزادی بیان، ظرفیت هر فرد برای بیان دیدگاه هایش با تهدید روبرو خواهد شد. از این حق دفاع می‌کنیم چرا که در یک جامعهٔ متنوع که از قومیت‌های مختلف، باورها و عقاید مختلف و متنوع تشکیل شده، تلاش برای محدود کردن آزادی بیان سریعا به ابزاری برای ساکت کردن مخالفان تبدیل خواهد شد. از آزادی بیان دفاع می‌کنیم چرا که معتقدیم قدرتمندترین سلاح در مقابل گفتمان نفرت پراکن، نه سرکوب، که سخنرانی و گفتمان بیشتر است.

    صداهای تحمل که در مقابل صداهای توهین و خشونت صف می‌کشند، ارزش‌های درک و احترام متقابل در جامعه را پررنگ‌تر می‌کنند. مشخص است که همه با این دیدگاه در مورد حراست از آزادی بیان موافق نیستند که قابل درک است. اما در سال ۱۳۹۷ که هر شخصی با یک تلفن همراه، می‌تواند دیدگاه‌های توهین آمیزش را در سرتاسر دنیا پخش کند، این ایده که می‌توانیم جریان اطلاعات را کنترل کنیم مهجور است.

  • 25th hour

    Monty Brogan: Yeah, fuck you, too. Fuck me? Fuck you, Fuck you and this whole city and everyone in it. Fuck the panhandlers, grubbing for money, and smiling at me behind my back. Fuck the squeegee men dirtying up the clean windshield of my car – get a fucking job! Fuck the Sikhs and the Pakistanis bombing down the avenues in decrepit cabs, curry steaming out their pores stinking up my day. Terrorists in fucking training. SLOW THE FUCK DOWN! Fuck the Chelsea boys with their waxed chests and pumped-up biceps. Going down on each other in my parks and on my piers, jingling their dicks on my Channel 35. Fuck the Korean grocers with their pyramids of overpriced fruit and their tulips and roses wrapped in plastic. Ten years in the country, still no speaky English? Fuck the Russians in Brighton Beach. Mobster thugs sitting in cafés, sipping tea in little glasses, sugar cubes between their teeth. Wheelin’ and dealin’ and schemin’. Go back where you fucking came from! Fuck the black-hatted Chassidim, strolling up and down 47th street in their dirty gabardine with their dandruff. Selling South African apartheid diamonds! Fuck the Wall Street brokers. Self-styled masters of the universe. Michael Douglas, Gordon Gekko wannabe mother fuckers, figuring out new ways to rob hard working people blind. Send those Enron assholes to jail for FUCKING LIFE! You think Bush and Cheney didn’t know about that shit? Give me a fucking break! Tyco! Worldcom! Fuck the Puerto Ricans. Twenty to a car, swelling up the welfare rolls, worst fuckin’ parade in the city. And don’t even get me started on the Dom-in-i-cans, ’cause they make the Puerto Ricans look good. Fuck the Bensonhurst Italians with their pomaded hair, their nylon warm-up suits, their St. Anthony medallions, swinging their Jason Giambi Louisville Slugger baseball bats, trying to audition for “The Sopranos.” Fuck the Upper East Side wives with their Hermès scarves and their fifty-dollar Balducci artichokes. Overfed faces getting pulled and lifted and stretched, all taut and shiny. You’re not fooling anybody, sweetheart! Fuck the uptown brothers. They never pass the ball, they don’t want to play defense, they take five steps on every lay-up to the hoop. And then they want to turn around and blame everything on the white man. Slavery ended one hundred and thirty seven years ago. Move the fuck on! Fuck the corrupt cops with their anus-violating plungers and their 41 shots, standing behind a blue wall of silence. You betray our trust! Fuck the priests who put their hands down some innocent child’s pants. Fuck the church that protects them, delivering us into evil. And while you’re at it, fuck J.C.! He got off easy! A day on the cross, a weekend in hell, and all the hallelujahs of the legioned angels for eternity! Try seven years in fuckin’ Otisville, J.! Fuck Osama Bin Laden, al-Qaeda, and backward-ass cave-dwelling fundamentalist assholes everywhere. On the names of innocent thousands murdered, I pray you spend the rest of eternity with your seventy-two whores roasting in a jet-fuel fire in hell. You towel-headed camel jockeys can kiss my royal Irish ass! Fuck Jacob Elinsky. Whining malcontent. Fuck Francis Xavier Slaughtery my best friend, judging me while he stares at my girlfriend’s ass. Fuck Naturelle Riviera, I gave her my trust and she stabbed me in the back, sold me up the river, fucking bitch. Fuck my father with his endless grief, standing behind that bar sipping on club sodas, selling whisky to firemen, and cheering the Bronx Bombers. Fuck this whole city and everyone in it. From the row-houses of Astoria to the penthouses on Park Avenue, from the projects in the Bronx to the lofts in Soho. From the tenements in Alphabet City to the brownstones in Park Slope to the split-levels in Staten Island. Let an earthquake crumble it, let the fires rage, let it burn to fucking ash and then let the waters rise and submerge this whole rat-infested place.

    [pause]

    Monty Brogan: No. No, fuck you, Montgomery Brogan. You had it all, and you threw it away, you dumb fuck!

    Monty Brogan, 25th Hour, 2002

  • Wasteness

    I despise the guy. Regardless of the fact that I just met him and don’t know much about him, think he’s just a waste of space.

  • بویی از جنگ ندارد

    به عنوان یک دختربچه در ایران من عاشق نوروز بودم. اولین روز بهار. تنها زمانی بود که بزرگ‌سال‌ها سرزنده و پر امید به نظر می‌رسیدند. حتی کج‌خلق‌ترین اعضای فامیل به طریقی شاداب و سرزنده می‌شدند و چهره‌ای صمیمی از خود نشان می‌دادند که در بقیه‌ی طول سال قابل رویت نبود. مثل فیلم پیله بود، به جز اینکه مردم با به دنیا آمدن بهار جوانتر می‌شدند، نه بیگانگان.

    برای من نوروز به معنای لباس نو پوشیدن و رفتن به خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ‌ها، خاله جان، باقی خاله‌ها، دوستان مامان که مثل خاله بودند، دایی ها و عمه عموها بود. سنت بود که به ترتیب سن و سال به دیدار فامیل برویم. شیرینی می‌خوردم، چای می‌نوشیدم و به حرف‌های بزرگتر‌ها که از آرزوهایشان برای سال جدید می‌گفتند گوش می‌کردم. بوی گل سنبل که سنبل نوروز است به تمام سرسراها نفوذ می‌کرد. (الآن بهتان می‌گویم، هیچ چیزی برای دوست نداشتن در مورد نوروز وجود ندارد. مثل جاستین ترودو برای تعطیلی‌هاست.)

    در تمام خانه‌ها یک هفت سین وجود داشت. نمایشی رنگارنگ از هفت مورد نمادین که بیانگر سلامت، ثروت و عشق است. یکی از این موارد سبزه بود که بیانگر تولدی دوباره بود. آماده سازی سبزه‌ها قبل از عید با کاشتن دانه‌های مختلف مانند عدس آغاز می‌شد و آدم فشاری حس می‌کرد که کشتش به یک ورقه‌ی ضخیم و سالم از سبزه برای نوروز تبدیل شود. این روزها آموزشش را می‌توانید در یوتیوب پیدا کنید ولی زمان ما بعضی از اعضای فامیل برای مهارتشان در کشت سبزه‌ی نوروز توسط همگان تحسین شده بودند. اگر دانه‌ها خیلی زود جوانه می‌زدند، شما چمن خشک شده داشتید. اگر هم دیر جوانه می‌زدند، شما تیغه‌هایی نازک از سبزه داشتید که قسمت‌هایی از آن نیز طاس بود. فشارها زیاد بود.

    اما قسمت مورد علاقه‌ی من از هفت سین ماهی قرمز آن بود. نماد زندگی. مثل باقی بچه‌های ایرانی محروم از حیوان خانگی، ماهی قرمز نزدیک‌ترین جاندار به یک حیوان خانگی بود که می‌توانستم داشته باشم. سریال لَسی را دیده بودم و می‌دانستم که ماهی قرمز جایگزین مناسبی برای یک حیوان خانگی وفادار که اگر در چاه افتادی بیاید و نجاتت بدهد، نبود. با این حال ساعت‌ها را صرف تماشای ماهی کوچک در تنگ می‌کردم و دعاگویان که صبح روز بعد که بهش سر می‌زنم روی شکمش شناور نباشد. ماهی قرمز ممکن است نماد زندگی باشد، ولی برای من نماد ناامیدی نیز بود.

    ما سال ۵۰ به آمریکا مهاجرت کردیم و خیلی زود متوجه شدیم که تنها ایرانیان شهر بودن برای جشن گرفتن نوروز کافی نبود. پدر و مادر من از همان اول هم زیاد اهل جشن گرفتن نبودند (خب هرکسی یک روزی به دنیا آمده دیگر، نیازی نیست بیش از حد قضیه را بزرگ کنیم). اما چالش اصلی احساس هیجان برای جشن گرفتن بین قرار دندانپزشکی و تمرین بستکبال بود.

    اولین روز بهار برای هیچکس در آمریکا اهمیتی نداشت. این لحظه‌ی قابل احترام در فرهنگ ایرانی به معنای واقعی کلمه اینجا هیچ اهمیتی نداشت. هیچ فامیلی برای بازدید نداشتیم، پس نوروز به فقط یکی از عنصرهای ضروریش برایمان تقلیل یافت: تماس با فامیل در ایران. اوایل دهه ۵۰ این کار یک سرمایه گذاری و ریسک بزرگ بود. مادرم که تا صدای خانواده‌اش را می‌شنید زیر گریه می‌زد که منجر به پیشنهاد کاربردی پدر مهندسم می‌شد: که او باید قبل از تماس تلفنی گریه‌هایش را بکد تا مجبور نباشیم برای گریه کردن هزینه‌ای پرداخت کنیم. (پیشنهادم به همسران: از اینگونه پیشنهادات اجتناب کنید.)

    در اوایل دهه شصت ایرانیان زیادی به آمریکا مهاجرت کردند. با قلبی سرشار از قدردانی به همراه ترس همانطور که سعی می‌کردند این سرزمین جدید را بپیمایند در حالی که هنوز به قطعاتی از گذشته‌شان چسبیده بودند. همراه با خودشان دستور پخت غذا، موسیقی و سنّت آوردند. نوروز برای پدر و مادرم آهسته آهسته به زندگی بازگشت. بنرهایی در سطح لوس آنجلس نصب می‌شد که برای همه آرزوی یک نوروز خوب را داشت. بعضی از سیاستمداران حتی جشن‌هایی را برای نوروز ترتیب می‌دادند. مادرم دوباره شروع به چیدن هفت سین کرد.

    سپس سال ۹۶ آمد، و یک شب که در حال غصه خوردن به حال ماهیت عمیقاً چند دسته‌ی این کشور بودم، متوجه موضوعی شدم که پیش از این به آن توجه نکرده بودم. هر گروه از مهاجران چیزی به این کشور افزوده است، و ما ایرانیان اینجا هستیم که به شما نوروز را تقدیم کنیم. تعطیلاتی که فقط و فقط یک چیز از شما می‌خواهد – که امیدوار باشید. هزاران سال است که پابرجا بوده. هیچ بحث و جدلی در مورد نوروز وجود ندارد. به خاطرش هیچ گروهی از مردم بومی آواره نشده‌اند، هیچ جنگی جنگیده نشده، و هیچکس برای این جشن ما جانش را از دست نداده. مگر اینکه زمستان با یک سری افشاگری کثیف در مورد بهار سر و کله‌اش پیدا شود، مشکلی خاصی نداریم. در حالی که نوروز ریشه در زرتشتیسم، یکی از نخستین ادیان توحیدی دارد، چه کسی با دینی که شعارش «رفتار نیک، گفتار نیک و پندار نیک» است مخالفت می‌کند؟

    پس آمریکایی‌ها، لطفا یک ایرانی را پیدا کنید و برای یک دقیقه مسائلی که باعث تفرقه بین ما می‌شود را فراموش کنید. درباره‌ی نوروز بپرسید. احتمالاً به شما باقلوای خانگی یا شیرینی نخودی تعارف می‌شود. لطفا شیرینی نخودی را امتحان کنید. ممکن است در ابتدا برایتان عجیب به نظر برسد، ولی مطمئن باشید ترافل‌های رام بال شما هم آن اوایل آن‌قدرها به نظر من جالب نمی‌آمدند. و در حالی که متعجب هستید که چرا شیرینی نخودی‌ها اینقدر سریع در دهانتان آب می‌شوند، بگذارید حرف بزنیم. ممکن است شگفت‌زده شوید از اینکه چقدر بیشتر از آن‌چه فکر می‌کردید با هم نقطه‌ی اشتراک داریم. این باید به همه‌ی ما امید بدهد.

    به قلم فیروزه جزایری دوما و برگردان امیرمسعود مهرابیان زمستان ۹۶ – مارس ۲۰۱۸

  • The old man

    I’m gonna miss the old man when he’s gone. I remember how he used to kiss me when I was a kid. I would get angry and scream at him because of his sharp mustache. “I don’t feel young and alive anymore”, he told me the other day. “Time passes in a snap of a finger, you wake up one day, you look at the mirror and see that you’ve aged 50 years without even noticing.”

    Sure as shit I’m gonna miss the old man.

  • دیشب خیلی اتفاقی؛ سد معبر

    دیشب خیلی اتفاقی رفتیم و «سد معبر» را دیدیم، و چه خوب که رفتیم. در موردش نمی‌توانم به مانند همیشه که فیلمی مورد پسندم واقع می‌شود، به عکسی و خطی از داستان اکتفا کنم. چرا که سد معبر برایم بیشتر از یک فیلم سینمایی بود. داستان آدم‌هایی از طبقه‌ی متوسط جامعه که خودمان نیز قسمتی از آن هستیم را برایمان بازگو می‌کند و به همین دلیل است که حرفش را همه می‌فهمیم و گوشه‌ای از زندگی خود را در آن پیدا می‌کنیم. من بابا را در قاسم دیدم. سخت‌کوشی و تقلّا برای فراهم آوردن یک زندگی بهتر برای خانواده، با همه‌ی درست و غلط‌هایش.

    روایت فیلم از طبقه‌ی متوسط جامعه را بی‌طرفانه می‌پندارم چون فکر می‌کنم اغراقی در کار نبود. آن قدر انسانی، آن قدر واقعی و گیرا که حتما باید ببینیدش.

  • I miss her again

    Before this very moment, I wouldn’t for a second, think that I would miss her again. But now I terribly do. What If she was here, she would pick up a book, sit right in front of me, and start reading. Wouldn’t that make life worth living?

  • A good man can be stupid and still be good

    “A good man can be stupid and still be good. But a bad man must have brains.”

    Maxim Gorky
  • You wanna know what somebody’s gonna do?

    You wanna know what somebody’s gonna do, look what they’ve been doin’ their whole lives.

    Barack Obama
  • Finally Forgiven

    “Is she coming at all? What am I going to say to her? I don’t want her to think less of me”, I told myself while I was waiting. She stopped by our mutual friend’s bookstore not an hour ago. Before she left, she told me she might come back to see me. I hadn’t seen or talked to her for a couple of months. When she came back, I was confused and nervous about her being here with me at the same time. Didn’t know what to do, didn’t know what to say. Didn’t want to make her uncomfortable, and looking back at my record, handling these situations isn’t exactly my area of expertise. She, on the other hand, is able to communicate to people just fine.

    So when she finally came to me and said that I’m forgiven, I was so relieved. During this couple of months, I asked for her forgiveness on a number of occasions, and got turned down every time. You see, I made an unforgivable mistake and I think she’s got every right to be angry. I abused her trust. But I have learned from my mistakes. I truly am ashamed of them and gonna try not to harm my friends from now on. That’s a promise.

  • All the bullshit led up to this final moment

    All the bullshit, pain and practice led up to this final moment. My heart is beating so fast when the officer is grading my test, I’m about to have a heart attack. Can’t believe I want it so much.

    Finally I got it over with. Now you’re looking at a guy with driver’s licence.

  • Cradle of leadership

    Col. Slade: As I came in here, I heard those words, “cradle of leadership”. Well, when the bow breaks, the cradle will fall. And it has fallen here, it has fallen! Makers of men, creators of leaders- be careful what kind of leaders you’re producing here. I don’t know if Charlie’s silence here today is right or wrong; I’m not a judge or jury. But I can tell you this: he won’t sell anybody out to buy his future! And that, my friends, is called integrity. That’s called courage. Now that’s the stuff leaders should be made of. Now I have come to the crossroads in my life. I always knew what the right path was; without exception, I knew. But I never took it. You know why? It was too…damn…hard. Now here’s Charlie, he’s come to the crossroads. He has chosen a path. It’s the right path. It’s a path made of principle, that leads to character. Let him continue on his journey. You hold this boy’s future in your hands, committee! It’s a valuable future. Believe me! Don’t destroy it, protect it! embrace it! It’s gonna make you proud one day, I promise you.

    –Scent of a Woman
  • In his wildest dreams

    In his wildest dreams, Larry would never have imagined he’d once again be in this position, where precious minutes count. Tonight he could save a life. He knew Ronnie had done some bad things in the past, but so had Larry. You couldn’t change the past. But the future could be a different story. And it had to start somewhere.

    Little Children
  • دنده سه

    به نظر این حقیر بهترین دنده برای رانندگی دنده سه است. معتدل، مطمئن و قابل اعتماد.

  • Truth is like poetry

    Truth is like poetry. And most people fucking hate poetry.

    Overheard at a Washington, D.C bar
  • او ساکت است، و من هم

    او ساکت است، و من هم
    او چای با لیمو می‌نوشد، هنگامی که من قهوه می‌نوشم
    و این تفاوت بین ماست
    مثل من پیراهنی گشاد و راه‌راه پوشیده
    و مثل او، من هم روزنامه‌های عصر را می‌خوانم
    متوجه نگاه مخفیانه‌ام نمی‌شود
    متوجه نگاه مخفیانه‌اش نمی‌شوم

    او ساکت است، و من هم
    از پیشخدمت چیزی می‌پرسد
    از پیشخدمت چیزی می‌پرسم …
    گربه‌ی سیاهی از میانمان عبور می‌کند
    نیمه شب را از میان سیاهی موهای گربه حس می‌کند
    به او نمی‌گویم: آسمان امروز
    صاف و آبیست
    به من نمی‌گوید: آسمان امروز صاف است
    به من نگاه کرده و می‌کند
    به او نگاه کرده و می‌کنم
    پای چپم را تکان می‌دهم
    پای راستش را تکان می‌دهد
    نغمه‌ی یک آهنگ را زمزمه می‌کنم
    نغمه‌ی آهنگ مشابهی را زمزمه می‌کند

    از خود می‌پرسم: او آینه‌ایست که در او خودم را می‌بینم؟
    برگشته و به چشمانش نگاه می‌کنم … اما خودم را نمی‌بینم
    با عجله از کافه خارج می‌شوم
    با خود فکر می‌کنم: شاید قاتلی باشد
    یا شاید رهگذری باشد که فکر می‌کند
    من قاتلی هستم

    ترسیده است … و من هم.

    شاعر، محمود درویش
    برگردان امّیر، اکتبر ۲۰۱۷