I, Amir Mehrabian, am a free-software advocate and a full-stack web developer. I’ve been writing PHP since 2013, currently working on SkyBase, an ISP Management software and on Aviato, a Cloud Management Platform.

  • آویاتو: از یک شوخی در سیلیکون ولی تا یک کسب‌وکار واقعی

    اولین باری که اسم آویاتو به گوشم خورد، در سریال سیلیکون ولی بود. همان روزهای اولی که سریال منتشر شده بود، قسمت اولش را دیدم. جایی در سریال اریک به استارت‌آپ قبلیش اشاره می‌کند که اسمش آویاتو بوده. از همانجا این اسم برایم جالب شد و همان روز aviato.ir را خریدم.

    آن موقع هیچ بیزینسی پشتش نبود. نه تحلیل بازار کرده بودم، نه پلن مالی داشتم، نه می‌دانستم دقیقاً قرار است با این دامنه چه کار کنم. فقط با خودم گفتم یک روز شاید با این اسم کاری کردم.

    چند سال دامنه همین‌طور ماند. هر بار که زمان تمدیدش می‌رسید به خودم می‌گفتم نگهش می‌دارم. بعضی دامنه‌ها را آدم فقط از روی عادت نگه می‌دارد، ولی بعضی‌هایشان انگار به یک ایده‌ی ناتمام وصل‌اند. برای من aviato.ir از نوع دوم بود.

    بعد از گذشت سال‌ها، ایده‌ی ساختن یک سرویس برای فروش و مدیریت سرور مجازی به ذهنم رسید و کم‌کم جدی شد.

    من از قبل با تکنولوژی‌های مرتبط کار کرده بودم. از طرف دیگر، در پروژه‌های مختلف دیده بودم که مخصوصاً برای توسعه‌دهنده‌ها و تیم‌های کوچک، خرید یک ماشین مجازی گاهی بی‌دلیل سخت و زمان‌بر می‌شود. یا قیمت‌ها شفاف نیستند، یا روند خرید طولانی است، یا بعد از خرید معلوم نیست دقیقاً چه امکاناتی داری، یا برای هر کار کوچکی باید تیکت بزنی و منتظر بمانی.

    ایده‌ی اولیه‌ی آویاتو خیلی پیچیده نبود: کاربر وارد پنل شود، پلن را انتخاب کند، پرداخت کند، و سرورش را تحویل بگیرد. بعد هم بتواند کارهای پایه‌ای مثل روشن و خاموش کردن، دیدن وضعیت، دسترسی به اطلاعات سرور و مدیریت سرویسش را خودش انجام دهد. روی کاغذ، این یک ایده‌ی ساده است. در عمل، پشت همین ایده جزئیات زیادی وجود دارد.

    برای شروع به یک سرور واقعی نیاز داشتیم. محمدامین ادهمی، بنیان‌گذار آواپرداز، یک HP DL360 G9 دست‌دوم در اختیارمان گذاشت تا بتوانیم پنل را بسازیم و تست کنیم. این برای شروع آویاتو خیلی مهم بود، چون تا وقتی فقط روی سیستم خودت کد می‌نویسی، همه چیز شبیه یک پروژه‌ی نرم‌افزاری است. اما وقتی قرار است روی یک سرور واقعی VM بسازی، IP بدهی، شبکه را تنظیم کنی و خطاهای واقعی را ببینی، موضوع فرق می‌کند.

    آویاتو را هم من به‌تنهایی نساختم. بخش برنامه‌نویسی، پنل، منطق محصول و ارتباط با مجازی ساز سمت من بود. بخش شبکه را دوست و شریکم علی زاهدی به عهده داشت (دارد). این تقسیم کار از همان اول برایمان مهم بود، چون ساختن چنین سرویسی فقط نوشتن یک پنل نیست. اگر شبکه درست طراحی نشده باشد، اگر IPها درست مدیریت نشوند، اگر مسیرها و محدودیت‌ها و دسترسی‌ها دقیق نباشند، بهترین پنل هم در نهایت به مشکل می‌خورد. در واقع آویاتو از ترکیب همین دو بخش ساخته شد: نرم‌افزار و شبکه.

    من بیشتر درگیر این بودم که پنل چطور کار کند، وقتی کاربر پرداخت می‌کند چه اتفاقی بیفتد، VM چطور ساخته شود، وضعیت‌ها چطور در دیتابیس ثبت شوند، اگر یک عملیات شکست خورد سیستم چه واکنشی نشان دهد، و کاربر در پنل چه چیزی ببیند.

    علی بیشتر درگیر این بود که این VMها واقعاً در شبکه درست کار کنند. IPها درست باشند، دسترسی‌ها قابل کنترل باشند، مشتری نتواند با تغییر تنظیمات داخل سرور به IPهای دیگر دسترسی غیرمجاز بگیرد، و ساختار شبکه طوری باشد که بعداً بتوانیم آن را توسعه بدهیم.

    این‌ها چیزهایی نیستند که معمولاً از بیرون دیده شوند. کاربر فقط می‌بیند یک سرور ساخته شده و می‌تواند به آن وصل شود. ولی برای اینکه همین اتفاق ساده بیفتد، باید چندین لایه درست کنار هم کار کنند.

    تا قبل از اولین فروش، آویاتو هنوز برای ما بیشتر یک پروژه بود. یک چیزی که داشتیم می‌ساختیم، تست می‌کردیم، خراب می‌کردیم و دوباره درست می‌کردیم. حتی اگر پرداخت واقعی بود و سرور واقعی ساخته می‌شد، هنوز آن حس جدی بودن کامل وجود نداشت. آن حس وقتی آمد که اولین مشتری از داخل پنل خودش یک ماشین مجازی خرید.

    این اتفاق از بیرون خیلی معمولی به نظر می‌رسد. یک نفر وارد سایت شده و ثبت‌نام کرده، پلنی را انتخاب کرده، پرداخت کرده، و سیستم برایش یک VM ساخته. اما برای ما همان لحظه مهم بود چون برای اولین بار کل مسیری که ساخته بودیم توسط یک آدم واقعی طی شد. دیگر فقط ما نبودیم که سیستم را تست می‌کردیم. یک نفر بیرون از تیم به آن اعتماد کرده بود.

    از همان لحظه آویاتو برای من از یک پروژه‌ی شخصی تبدیل شد به یک مسئولیت واقعی. اگر سرور ساخته نمی‌شد، مشکل فقط یک باگ نبود. اگر پرداخت ثبت می‌شد ولی VM آماده نمی‌شد، مشکل فقط یک رکورد اشتباه در دیتابیس نبود. اگر شبکه درست کار نمی‌کرد، فقط یک تنظیم فنی نبود. پشت هر کدام از این‌ها یک مشتری بود که انتظار داشت چیزی که خریده کار کند. این تفاوت مهمی است.

    خیلی وقت‌ها وقتی درباره‌ی کسب‌وکارهای نرم‌افزاری حرف می‌زنیم، از ایده، بازار، رشد و فروش صحبت می‌کنیم. این‌ها مهم‌اند، اما بخش بزرگی از کار در جزئیات روزمره اتفاق می‌افتد. در اینکه خطاها چطور هندل می‌شوند. در اینکه اگر یک job نصفه اجرا شد، سیستم چطور خودش را جمع می‌کند. در اینکه آیا کاربر پیام واضح می‌بیند یا نه. در اینکه آیا قیمت‌ها شفاف‌اند یا کاربر باید برای فهمیدن یک چیز ساده با فروش تماس بگیرد. من دوست داشتم آویاتو تا جای ممکن ساده و شفاف باشد.

    ساده به این معنی که کاربر با پیچیدگی‌های بی‌دلیل روبه‌رو نشود. اگر می‌خواهد یک سرور بگیرد، بداند چه پلنی می‌گیرد، چقدر پرداخت می‌کند، چه منابعی دارد و از کجا می‌تواند آن را مدیریت کند. اگر مشکلی پیش آمد، با یک سیستم بی‌صورت و نامفهوم طرف نباشد.

    این نگاه احتمالاً از تجربه‌های خودم هم آمده. من همیشه با ابزارهایی راحت‌تر بوده‌ام که مستقیم و قابل فهم‌اند. ابزارهایی که سعی نمی‌کنند بیش از حد رسمی یا پیچیده به نظر برسند. در آویاتو هم دوست داشتم همین حس وجود داشته باشد: یک سرویس فنی، ولی قابل فهم؛ جدی، ولی نه دور از دسترس.

    البته هنوز راه زیادی مانده. آویاتو هنوز کامل نیست. هنوز بخش‌هایی هست که باید بهتر شوند، امکاناتی هست که باید اضافه شوند، و تصمیم‌هایی هست که احتمالاً بعداً عوض می‌کنیم. بعضی قسمت‌ها را امروز اگر از اول می‌نوشتم، جور دیگری می‌نوشتم. این طبیعی است. محصول واقعی همین‌طور جلو می‌رود: با ساختن، تست کردن، خراب شدن، اصلاح کردن، و دوباره ساختن.

    اما چیزی که برای من مهم است این است که آویاتو دیگر فقط یک دامنه‌ی استفاده نشده نیست.

    آویاتو از یک اسم در یک سریال شروع شد. چند سال فقط یک ایده‌ی انجام نشده بود. بعد با یک HP DL360 G9 دست‌دوم امکان تست پیدا کرد. بعد تبدیل شد به یک پنل. بعد شبکه‌اش شکل گرفت. بعد اولین مشتری از داخل همان پنل اولین VM را خرید. از آن روز به بعد، دیگر نمی‌شد به آن فقط مثل یک پروژه‌ی شخصی نگاه کرد.

    آویاتو حالا یک کسب‌وکار واقعی است، حتی اگر هنوز کوچک باشد. کسب‌وکاری که باید هر روز کمی بهتر شود، چون آدم‌هایی هستند که واقعاً از آن استفاده می‌کنند. و برای من همین واقعی شدن، مهم‌ترین بخش داستان آویاتو است.

  • It’s a fucked up situation.

    It’s a fucked up situation. I don’t even know if I’m holding on or letting go.

  • 27th birthday

    I recently turned 27 and thanks to my WishList this year I got the best gifts. My girlfriend got me a coffee grinder I wanted for a long time, my parents got me a shaving machine that I also wanted for a long time but couldn’t get myself to spend that much money on a shaving machine. Faride got me a barfix bar that she knew I wanted. Like that’s gonna help me to start working out 😀

    And the best of all, emzi got our idea accepted in the accelerator of our choice. We’re a team of 3, we’ve known each other for years and we’re working on a fraud detection system that if it’s finished, it’s supposed to be implemented for one of the largest holdings in the region with more than 50 milion users.

    So this is going to be my project for the next 6 months. I just hope I can get it together and be persistent on this one. Let’s see what the future holds for us.

  • Then it hit me

    Recently I was checking one of my Github repositories that was supposed to be a weekend project that I came across something strange. First let me give you a little bit of back story:

    The project was simple. An easy managable wishlist app for all the things I’d like to purchase or I want my friends/family to get me on different occasions. Nothing fancy, no special features. Just a simple CRUD. That’s easy to do over a weekend, right? And it didn’t actually take much longer than that. But when I was checking the commits I saw that the first commit date goes back to three months ago. 3 months, that means 12 weeks and about 90 days to knock off a simple CRUD application with at most three pages.

    Now I wasn’t working on this app for the better part of this 3 months, I can say I knocked it off in 1 or 2 weekends and spent the rest of the time basically not giving a damn about this project. But It shook me to the core that from the moment I laid hands on this project, It took 3 months to finish it.That shook my to the core. Nevertheless the time I spent on deciding to start working on the idea.

    Anyway, I’m here with a better understanding on how I should manage and spend my time in the future, but still uncertain if I can change course to the right direction.

  • The number of kids who are left out of school is increasing. Why?

    The number of kids who are left out of school is increasing. Why? Because more people are loosing their income source, their homes, and that has a real effect on the kids.

    Right now, with covid-19, we’re about to witness thousands, if not millions of people lose their jobs or get evicted from their homes like never before. An eviction can often lead to homelessness which in itself can affect education of a child for years to come.

    Especially with the younger ones, because they are more dependent on other people to get them to school or provide them with proper tools for online education.

    The risk of missing out on school means a loss of education that could haunt kids throughout their lifetimes. So the cycle of poverty will continue and grow into adulthood. As bad as it is now, it’s only gonna get worse if the government don’t come up with a plan to assist damaged families.

    As always, it won’t. We’re completely on our own. Now if that ain’t a hostage situation, I don’t know what is.

  • In the coming couple of days, we’re gonna witness more bark than bite.

    In the coming couple of days, we’re gonna witness more bark than bite.

  • It doesn’t have to be crazy at work

    I’m translating a book called It Doesn’t Have To be Crazy at Work written by Jason Fried. I’m planning to publish the translation online, so I was looking for a Static Site Generator and came across Jigsaw by accident. The fact that it’s powered by Laravel got me so excited that I jumped straight to action.

    Jigsaw doesn’t provide you with a starter skeleton. Instead, you must build your template from zero all by yourself. But with a default directory structure similar to Laravel, it’s easy to get started for PHP developers. So easy that I’m thinking to migrate this blog to Jigsaw after almost 6 years of ups and downs with the almighty WordPress.

    Jigsaw, I think this is the beginning of a beautiful friendship.

  • When I grow old, I’m gonna be grumpy and bitter.

    When I grow old, I’m gonna be grumpy and bitter.

  • So I met a dude who’d been diagnosed with Parkinson’s

    So I met a dude who’d been diagnosed with Parkinson’s and was pretty much independent. There was a sticker on his back that said: If this dude’s a-rockin’, don’t come a-knockin’.

  • Spending time with the “right” of people

    When you’re spending time with the “right” bunch of people, it ain’t matter if you don’t talk much. As long as somebody is filling the air, you could just listen and still enjoy your time.

  • I would say

    I would say for a country with almost 10 percent of the world’s total oil reserves nobody should be hungry, nobody should be denied of good education or a good medicare, nobody should be worried about their old age. You know, basics of life.

  • Nigga moment

    I recently came close to having a “nigga moment”. According to Huey Freeman, a nigga moment is where ignorance overwhelms the mind of an otherwise logical negro male, causing him to act in an illogical, self-destructive manner.

    I am ashamed. Not because of the mentioned accident, no. I wouldn’t mind a good fist-fight every now and then. But because at the moment, I couldn’t even listen to my partner who was trying to stop me from my own stupidity. I let her down.

    PS: My brother had a nigga moment the other day, leaving him with a broken nose. Conclusion? Nigga moments are bad for your health.

  • Traditional marketing is dead

    Traditional marketing is dead. The era where you could advertise, call or spam your way into presence is over. Making sale calls won’t get you where you need to be today. The only way to win in this game is to be talked about by people. And no one talks about “the average” one. That’s why it’s important more than anytime, to be REMARKABLE.

  • FTP Accounts make me nervous

    FTP Accounts make me nervous, and the boss wants dozens of ’em.

  • ساعت مرگ من

    نکته‌ای که معمولاً دیر متوجهش می‌شویم این است که راهی برای جبران زمان‌های از دست رفته نداریم. در مواجهه با زمان تنها کاری که از دستمان برمی‌آید این است که به خودمان یادآوری کنیم وقت محدود است و انتخاب اینکه ثانیه‌ها و دقایقمان را به انجام چه کاری می‌گذرانیم موجودیت کوچک، گذرا و حقیرمان را تعریف می‌کند.

    من تقریباً ۲۵ ساله‌ام. مثل خیلی از هم سن و سال‌ها گاهی اوقات به این فکر می‌کنم که چه مدت از زندگیم باقی مانده. حتی با افزایش طول عمری که آن را مدیون علم پزشکی هستیم، وقت کافی برای انجام تمام کارهای دلخواهم وجود ندارد. اگر قرار باشد اندازهٔ متوسط عمر باقی مردان ایرانی عمر کنم، تقریباً بیش از یک سوم از زمانم را گذرانده‌ام.

    کوین کلی، سردبیر اسبق مجلهٔ WIRED زندگیش را به بخش‌های ۶ ماهه تقسیم کرده که در اینجا مفصلاً در مورد این تصمیمش توضیح داده. به طور خلاصه، دلیل انتخاب این نوع زمان بندی برایش این بوده که وقتی ۲۹ سال داشته، در اورشلیم «تکلیف معنوی‌»ای دریافت می‌کند که طبق آن باید طوری زندگی کند که گویی ۶ ماه از عمرش بیشتر باقی نمانده. کوین که حالا ۶۸ سال دارد معتقد است ۶ ماه برای انجام هرکاری کافیست. می‌گوید از لحظهٔ تصمیم‌گیری تا پایان هر پروژه به ۶ ماه زمان نیاز است. پس از خودش سوال می‌پرسد که به چند ۶ ماه در زندگیش نیاز دارد؟ در این سن و سال اگر خوش شانس باشد می‌تواند ۶ ماه‌های باقی‌مانده‌اش را با انگشتان دست بشمارد و این مسئله کمکش می‌کند انتخاب کارهایش را با دقت انجام دهد.

    من هم تصمیم گرفتم ایدهٔ روزهای باقیمانده را جدی بگیرم. امیدوارم با دقت به روزهای باقی‌مانده از عمرم هر ۲۴ ساعت ارزشمند را به درستی استفاده کنم و توجه، تمرکز و انرژیم را معطوف اشخاص و پروژه‌هایی کنم که برایم مهم‌ترند. هدف نهایی این است که بتوانم تصمیم بگیرم مهم‌ترین کارهایی که برای انجام دارم، کدامند.

    آنچه که می‌خواستم این بود که با هر دفعه بازکردن مرورگر، صفحه‌ای باز شود و روزهای باقی‌مانده‌ام را توی چشمم فرو کند. بعد هم با استفاده از همین وبلاگ به ثبت و ضبط فعالیت‌های روزمره بپردازم. اینطوری پیگیری روزهای هدر رفته هم برایم آسان‌تر می‌شد.

    اولین قدم این بود که میانگین امید به زندگی مردمی که در شرایط مشابه من هستند را در بیاورم. برای این کار از ویکیپدیا کمک گرفتم. سپس باید زمان باقیمانده از عمرم را محاسبه و تاریخ دقیقش را مشخص می‌کردم. بعد از آن هم نوبت نوشستن اسکریپتی برای صفحهٔ اول مرورگر بود که با هردفعه باز کردن مرورگر، این صفحه به صورت پیش‌فرض باز شود. اینطوری با توجه به اینکه تقریباً هرروز با اینترنت سر و کار دارم، حداقل روزی یک بار شمارنده را می‌دیدم.

    البته که هیچ تضمینی وجود ندارد که آدم چقدر عمر می‌کند. به همان اندازه که امکان دارد اندازهٔ متوسط عمر باقی مردمان زندگی کنم، این احتمال هم هست که زندگیم هر لحظه در پی یک سری حوادث تصادفی به پایان برسد. یا اینکه تا ۹۰ سالگی عمر کنم که در آن صورت خیلی خوشحال خواهم بود که باید ساعت مرگم را بازنشانی کنم. ولی فعلاً ساعت مرگ، با همان تاریخ تقریبی به کارش ادامه می‌دهد و کمک می‌کند تمرکزم را حفظ کنم. فکر نکنم دانستن تاریخ دقیق مرگم هم چیزی را تغییر دهد. در هر صورت زمان باقی‌مانده بسیار کوتاه است و مرگ بسیار نزدیک. هر لحظه هم نزدیک‌تر می‌شود. متاًسفم، ولی الآن هم کارهای مهم‌تری دارم که باید بهشان بپردازم.

  • من یک توسعه‌دهندهٔ وب هستم

    من توسعه دهنده‌ی وب هستم. همیشه هم شغلم را دوست داشتم. اصولاً ساختن چیزهایی که آدم‌های زیادی از آن استفاده کنند و کارشان راه بیفتد برایم حس رضایت ایجاد می‌کند. اولین درآمدی که از این حرفه داشتم مربوط به جلالی سازی گاه‌شمار Fullcalendar JS بود که در سیستم ذخیره‌سازی ابری ownCloud پیاده سازی شده بود. ۱۶ سالم بود و هیچ دانشی از جاوا اسکریپت، نحوه‌ی کارکرد گاه‌شمارها و چگونگی تبدیل گاه‌شمار گریگورین به جلالی نداشتم و تمام کار را با جست و جو و آزمون و خطا انجام دادم. بعد از آن هم در همان شرکت به صورت تمام وقت مشغول به کار شدم. در این سال‌ها با مجموعه‌های مختلفی کار کرده‌ام و از معدود نقاط مشترکی که تمام این محیط‌های کاری برایم داشته‌اند، احساسی بوده از پر و بال بستگی که از محیط می‌گرفتم. بخشی از تقصیر متوجه خودم است چون که نسبتاً آدم عوضی‌ای هستم که همه چیز باید مطابق میلم باشد.

    از اول امسال اما، سعی کردم اوضاع را کمی تغییر دهم. از شغل تمام وقتم بیرون آمدم و سعی کردم درآمدم از پروژه‌هایی باشد که در بازار آزاد می‌گیرم. در این مدت استرسم کمتر شده، سردردهای عصبی کمتر سراغم می‌آیند، وقت کار و استراحتم را خودم تنظیم می‌کنم، به تفریحات مورد علاقه‌ام می‌پردازم و حتی بعد از چند سال توانستم یک سفر درست و حسابی بروم. در این مدت کمی هم روی پروژه‌های شخصی خودم کار کرده‌ام و مهم‌تر از تمام این‌ها هم این که وقتش را داشته‌ام که وارد یک رابطه‌ی عاطفی بشوم. ماحصل تمام این تغییرات این شده که امروز بیشتر از هر زمان دیگری احساس آرامش می‌کنم.

    بله، بنده امروز به معنای واقعی کلمه احساس آرامش می‌کنم.

  • Who wants to be in heaven, eh?

    “Who wants to be in heaven, eh? Who wants to be in heaven when you can be sending men to fucking hell?”

    -Arthur Shelby – (Peaky Blinders)

  • What middle-management means

    Colvin: Now, middle-management means that you have just enough responsibility that you gotta listen when people talk, and not so much that you can tell anybody to go fuck themselves.

    -The wire (2002)

  • فیروزه حرف از رفتن زیاد می‌زد

    فیروزه حرف از رفتن زیاد می‌زد. از همان روزهای اول که شناختمش حرف از بار و بندیل جمع کردن و بادبان کشیدن می‌زد. نگار هم هی می‌گفت تو همیشه در حال رفتنی و هیچ وقت هم نمی‌روی. تکلیفمان را روشن نمی‌کرد که می‌خواهد برود یا نه، و اگر می‌خواهد برود، مقصدش کجاست؟ در تعلیق نگهمان داشته بود. می‌گفت می‌روم تهران، می‌روم شهر پدری، می‌روم این‌جا، می‌روم آن‌جا، گاهی هم می‌گفت همین‌جا می‌مانم. آن اوایل شاکی می‌شدیم که کجا از اینجا بهتر، ولی بعد که دیدیم حرف به گوشش نمی‌رود کم کم عادت کردیم و گفتیم صلاح ملک خویش خسروان دانند. بعد همینطور روزها و ماه‌ها و فصل‌ها از پی هم گذشتند. بهار شد تابستان، تابستان خودش را قل داد تا زمستان و دوباره از نو. تا یک روز آمد و گفت دارد می‌رود. نه می‌توانستیم تعجب کنم و نه نکنیم. سرمان را انداختیم پایین و کمک دادیم راهی شود. موقع رفتن هم گفتیم امید به دیدار مجدد در جایی دیگر و زمانی دیگر. فیروزه می‌رود، و جایش آخرین کتابی که از او هدیه گرفتیم را می‌گذاریم گوشه‌ی دلمان که هیچ شباهتی به فیروزه‌ی خودمان ندارد جز خاطرات خوش.

  • این چهرهٔ یک فمینیست است

    رئیس جمهور بودن جنبه‌های دشوار بسیار زیادی دارد. البته مزایایی نیز با خود دارد. آشنایی با افراد خارق‌العاده از سرتاسر کشور. مستقر بودن در دفتری که از طریقش می‌توان در سرنوشت یک ملت تاثیرگذار بود. یکم نیروی هوایی. اما شاید بزرگترین هدیه غیرمنتظرهٔ این شغل زندگی در بالاخانهٔ محل کار است. برای سال‌های متمادی زندگی من در رفت و آمدهای طولانی صرف شد. از خانه‌ام در شیکاگو تا اسپرینگفیلد ایلینویز که محل کارم به عنوان سناتور ایالتی در آن‌جا واقع بود، و سپس به واشنگتن دی سی به عنوان سناتور ایالات متحده آمریکا. طی کردن این مسافت‌های طولانی به این معنی بود که می‌بایست برای اینکه آن همسر و پدری باشم که می‌خواهم، بیشتر از پیش تلاش کنم. در هفت سال و نیم گذشته این مسافت طولانی به ۴۵ ثانیه تقلیل یافته. ۴۵ ثانیه‌ای که برای پیمودن سالن پذیرایی تا دفتر بیضی ریاست جمهوری نیاز است. در نتیجه، قادر بودم زمان بسیار بیشتری در کنار دخترانم بگذرانم و شاهد رشد و تبدیل شدنشان به زنانی جوان و باهوش، بامزه، مهربان و فوق‌العاده باشم. این شاهد بودن همیشه هم آسان نیست – به تماشا نشستن این‌که آماده می‌شوند لانه را ترک کنند. ولی چیزی که باعث می‌شود به آیندهٔ آن‌ها خوش‌بین باشم این است که اکنون زمان خارق‌العاده‌ای برای زن بودن است. پیشرفتی که در ۱۰۰ سال گذشته، ۵۰ سال گذشته، و درست است، در ۸ سال گذشته داشته‌ایم، باعث شده زندگی دخترانم به میزان قابل توجهی بهتر از مادربزرگانشان باشد. این حرف را نه فقط به عنوان رئیس جمهور، که به عنوان یک فمینیست می‌گویم. در طول زندگی من، اساساً از بازار کاری که در آن زنان حق فعالیت در عناوین شغلی محدود و انگشت شماری داشتد به جایی رسیده‌ایم که نه تنها زنان نصف نیروی کار را تشکیل می‌دهند، بلکه در تمام بخش‌ها پیشرو نیز هستند. از ورزش تا هوا و فضا، از هالیوود تا دادگاه عالی. شاهد این بوده‌ام که شما زنان چگونه این آزادی را به دست آورده‌اید که در مورد نحوهٔ زندگیتان تصمیم بگیرید و انتخاب کنید – در مورد بدنتان، در مورد تحصیلاتتان، در مورد شغل و امور مالیتان. آن روزهایی که برای دریافت کارت اعتباری به همسر نیاز داشتید به تاریخ پیوسته. در حقیقت زنان امروز، چه متاهل و چه مجرد، بیشتر از هر زمان دیگری در تاریخ از نظر مالی مستقل هستند. پس نباید مسیری که تا کنون آمده‌ایم را دست کم بگیریم. این کار بدخدمتی به تمام کسانی است که زندگیشان را صرف مبارزه در راه عدالت کرده‌اند. در عین حال، هنوز کارهای زیادی برای بهبود چشم‌انداز زندگی زنان در اینجا و سرتاسر جهان وجود دارد که باید انجامشان دهیم. و در حالی که من به کارکردن روی سیاست‌های خوب ادامه خواهم داد – از حقوق برابر در ازای کار برابر گرفته تا حفاظت از حقوق باروری – تغییراتی هستند که هیچ ارتباطی با تصویب قوانین جدید ندارند. در حقیقت مهم‌ترین تغییر احتمالاً ممکن است سخت‌ترین تغییر نیز باشد- و آن ایجاد تغییر در خودمان است.

    در این مورد در اولین نشست «ایالت متحده زنان» که ماه ژوئن در کاخ سفید برگزار شد مفصل صحبت کردم. با اینکه راه زیادی را آمده‌ایم، هنوز هم ذهن اغلب ما با کلیشه‌هایی در مورد اینکه مردان و زنان چگونه باید رفتار کنند بسته‌بندی شده است. یکی از قهرمانان زندگی من شرلی چیشولم است، اولین آفریقایی-آمریکایی که برای نامزدی ریاست جمهوری یک حزب اصلی کاندید شد. او یک بار گفته بود: «کلیشه‌های عاطفی، جنسی و روحی زنان از آن‌جایی آغاز می‌شود که دکتر می‌گوید: دختر است.» به خوبی می‌دانیم که این کلیشه‌ها از سنین کودکی روی اینکه دختران چگونه خود را می‌بینند تاثیر می‌گذارند و این حس را به آنان اتقاء می‌کند که اگر به طور مشخص و از پیش تعیین شده‌ای رفتار نکنند ارزش کمتری در جامعه خواهند داشت. در حقیقت کلیشه‌های جنسیتی تمام ما را فارغ از جنسیت، هویت جنسی و گرایش جنسی تحت تاثیر قرار می‌دهند. مهم‌ترین افراد زندگی من همیشه زنان بوده‌اند. من توسط مادری مجرد بزرگ شدم که عمدهٔ زندگی حرفه‌ای خود را برای کمک به زنان کشورهای در حال توسعه صرف کرده. دیدم که مادربزرگم که در بزرگ کردن من به مادرم کمک می‌داد، چگونه برای پیمودن پله‌های موفقیت در بانک محل خدمتش تلاش می‌کرد و به دلیل جنسیتش همیشه با درهای بسته مواجه می‌شد. من دیده‌ام که میشل چگونه میان مدیریت خانواده و داشتن حرفه‌ای شلوغ تعادل برقرار کرده است. مانند بسیاری از مادران شاغل نگران قضاوت‌ها و برخوردها بود که چگونه میان حرفه و وظایف مادری تعادل برقرار خواهد کرد، با این‌که می‌دانست تعداد کمی از مردم انتخاب‌های من را زیر سوال می‌برند. و واقعیت این است زمانی که دخترانمان کوچکتر بودند، من معمولا به دور از خانه و در حال خدمت در مجلس قانون‌گذاری بودم، در حالی که با وظایفم به عنوان استاد حقوق در دانشگاه هم سر و کله می‌زدم. حالا که به عقب نگاه می‌کنم میبینم با اینکه گاهاً در انجام کارهای خانه کمک می‌دادم، ولی اکثر مواقع درگیر برنامه‌ها و کارهای خودم بودم. بار مدیریت خانواده به طور نامتناسب و ناعادلانه‌ای بر دوش میشل افتاده بود. بنابراین می‌خواهم فکر کنم که از چالش‌های منحصر به فردی که زنان با آن مواجه هستند، آگاهم – و همین آگاهی فمینیست بودنم را شکل داده است. ولی باید اعتراف کنم وقتی که پدر دو دختر باشید، بیش از پیش در مورد اینکه چگونه کلیشه‌های جنسیتی در جامعه نفوذ دارند آگاهی پیدا خواهید کرد. نشانه‌های اجتماعی منتقل شده از طریق فرهنگ را درک خواهید کرد. فشار عظیمی که دختران تحمل می‌کنند تا به شکل خاصی لباس بپوشند و رفتار کنند و حتی فکر کنند را حس خواهید کرد. همین کلیشه‌ها فهم و آگاهی من به عنوان یک مرد جوان را هم تحت تاثیر قرار داد. وقتی بدون پدر بزرگ شدم، زمان زیادی صرف کردم تا شخصیتم را کشف کنم، بفهمم دنیا چگونه به من نگاه می‌کند و اینکه می‌خواهم چگونه مردی باشم. این که درباره مردانگی پیامی از طرف جامعه دریافت کنی و باور کنی راهی درست و راهی غلط برای مرد بودن وجود دارد، آسان است. اما زمانی که بزرگتر شدم متوجه شدم ایده‌هایی که در مورد سرسخت بودن و باحال بودن داشتم با شخصیتی واقعی خودم فاصله داشت. این ایده‌ها یک تظاهر از جوانی و حس ناامنی‌ای بود که در من وجود داشت. زندگی بسیار ‌آسان‌تر شد زمانی که خود واقعیم را شناختم. پس باید از این محدودیت‌ها عبور کنیم. این نگرش که دخترانمان باید سرسنگین و متین باشند و پسرانمان سرسخت باید تغییر کند. نگرشی که دخترانمان را به خاطر صحبت کردن با صدای بلند و پسرانمان را به خاطر اشک ریختن نکوهش می‌کند باید تغییر کند. باید این نگرش که زنان را به خاطر جنسیتشان نکوهش می‌کند و به مردان به خاطر جنسیتشان پاداش می‌دهد باید تغییر دهیم این نگرش که اجازهٔ آزار و اذیت زنان به طور روتین به زنان را می‌دهد حال چه در خیابان باشند و چه در فضای مجازی، باید تغییر کند. این نگرش که به مردان یاد می‌دهد از حضور و موفقت یک زن احساس خطر کنند باید تغییر کند. نگرشی که به مردان برای عوض کردن یک پوشک تبریک می‌گوید، پدران تمام وقت را مسخره و خجالت زده می‌کند و به زنان شاغل زخم زبان می‌زند باید تغییر کند. نگرشی که برای اعتماد به نفس، حس رقابت و بلندپروازی ارزش قائل است اما نه در صورتی که یک زن باشی، باید تغییر کند. اگر زن باشی به ناگهان «قلدر» به نظر می‌رسی و ناگهان همان ویژگی‌هایی که برای رسیدن به موفقیت نیاز داشتی تو را عقب نگه می‌دارند. باید این فرهنگ را تغییر دهیم که زنان به ویژه رنگین پوست را زیر زره بین بی رحمی خود قرار می‌دهد. میشل اغلب در این مورد صحبت می‌کند. حتی پس از رسیدن به موفقیت، هنوز به خودش شک و تردیدهایی داشت – باید نگران این می‌بود که آیا ظاهر و رفتار درست و قابل قبولی دارد؟ نکند یک وقت مدعی یا زیادی «عصبانی» به نظر برسد. به عنوان یک پدر یا مادر، کمک دادن به فرزندان برای اینکه این محدودیت‌ها را کنار بزنند یک فرآیند یادگیری مداوم است. میشل و من دخترانمان را طوری بزرگ کردیم که اگر با استاندارد دوگانه‌ای در رابطه با جنسیت یا نژادشان برخورد کردند با آن مقابله کنند. حتی اگر متوجه شدند این اتفاق راجع به شخص دیگری در حال وقوع است باید با آن مقابله کنند. مهم است الگوهایی داشته باشند که در فیلد تخصصشان به بالاترین درجات برسند. و بله، مهم است که پدرشان یک فمینیست است، چرا که الآن این را از تمام مردان انتظار دارند.

    مقابله با تبعیض جنسیتی وظیفهٔ مردان نیز هست. به عنوان شوهر یا شریک یا دوست پسر باید سخت تلاش کنیم و آگاه باشیم تا روابطی واقعا برابر با شریکمان شکل دهیم. خبر خوب این است که هرکجای کشور، و حتی سرتاسر جهان که می‌روم، می‌بینم که مردم سعی دارند فرضیه‌های به تاریخ پیوسته در مورد نقش‌های جنسیتی را کنار بزنند. از مردان جوانی که به کمپین «ما هم مسئولیم» پیوستند تا تعرضات جنسی در محوطه دانشگاه را ریشه‌کن کنند، تا زنانی که به اولین تکاورهای ارتشمان تبدیل شدند، نسل شما نمی‌پذیرد که با تفکرات قدیمی محدود شود. شما به همه ما کمک می‌دهید تا متوجه شویم پیروی از عقب‌ماندگی و مفهومی خشک و سخت از هویت برای هیچ‌کس، مرد، زن، همجنس‌گرا، دگرجنس‌گرا، تراجنسیتی یا غیره، خوب نیست. این کلیشه‌ها توانایی ما برای اینکه خودمان باشیم را محدود می‌کنند. در این پاییز یک انتخابات تاریخی پیش رو داریم. دویست و چهل سال پس از تاسیس کشورمان، و تقریبا صد سال پس از آن‌که زنان بالاخره حق رای به دست آوردند، یک زن نامزد ریاست جمهوری یکی از احزاب اصلی شده است. فارغ از دیدگاه‌های سیاسیتان، این یک لحظه تاریخی برای آمریکا است. و این فقط یک مثال دیگر از این است که زنان چه مسیر طولانی‌ای را به سمت برابری پیموده‌اند. می‌خواهم تمام دختران و پسرانمان بدانند که این میراث آن‌هاست. می‌خواهم بدانند که داستان ما نه فقط دربارهٔ بنجامین فرانکلین‌ها، که در مورد هریت تابمن‌ها نیز هست. از آن‌ها می‌خواهم نقش خود را ایفا کنند در تضمین اینکه آمریکا مکانی است که هر کودک می‌تواند در زندگیش به آن‌چه می‌خواهد برسد. فمینیسم قرن بیست و یکم در همین مورد است: ایده این است که زمانی که همه با هم برابر باشیم، آزادتر خواهیم بود. -باراک اوباما، چهل و چهارمین رئیس جمهور ایالات متحدهٔ آمریکا. -برگردان از امیرمسعود مهرابیان

  • بیست و پنجم خرداد نود و هشت

    امروز بیست و پنجم خرداد نود و هشت است. آفتاب که زد از اتاق بیرون رفتم که قدمی بزنم. توی هال بابا را دیدم که سر جانمازش نشسته بود و دعا می‌کرد. احتمالاً برای من و آن دو پسر دیگر که خون به دلش کرده‌اند. صحنه‌ی غم‌انگیزی بود. بابا یک مسلمان مقید است؛ آدم درستکاری هم. ولی آدمی که در دهه‌ی ششم زندگی‌اش قرار باشد سر نماز صبح بنشیند و دست به دعا بردارد حتماً احساس رضایت زیادی از زندگی ندارد و این غمگینم می‌کند، آشفته‌ام می‌کند. اینقدر آشفته که بعد از آن خواب به چشمم نیامد، لباس پوشیدم و رفتم تا توی شهر گشتی بزنم. آدم‌هایی را دیدم که سر کوچه و خیابانشان منتظر ایستاده بودند تا احتمالاً سرویس محل کارشان بیاید سوارشان کند و ببردشان. سپورها را دیدم که مشغول جارو کشیدن شهر بودند. متوجه شدم درخت‌های بلوار جمهوری را هر روز بیشتر و بیشتر دارند قطع می‌کنند. سربازی هم سر چهارراه در ماشین گشت‌زنی خوابیده بود.

    توی راه به این فکر کردم که چقدر مسیرم تا رسیدن به آن زندگی آرمانی که برای خودم در نظر دارم، و پوچی محض هم اندازه است. یعنی همانقدر که ممکن است در آینده زندگی ایده آلم را بسازم، همانقدر هم ممکن است پوچ پوچ شوم؛ تهی محض. چقدر خودم را نزدیک به هر دو می‌بینم. کمی تلاش بیشتر لازم است تا به اولی برسم، و کمی بدشانسی خواهد انداختم در دل دومی. احساس ناامنی می‌کنم. دلم نمی‌خواهد یک روزی بیاید و من هم مثل بقیه‌ی کسانی که دور و برم هستند حمال دیگران بشوم. یا دوست ندارم در آینده برای در آوردن یک لقمه نان به منظور پر کردن شکم قرار باشد آفتاب نزده از خواب بلند شوم و شال و کلاه کنم و سر خیابان منتظر سرویس شرکت بمانم تا بعد از کلی معطلی بیاید دنبالم از آنطرف هم تا بوق سگ در حال کار کردن باشم. نه اینکه کار کردن این شکلی بد است، نه. اتفاقا شرافت می‌خواهد و غیرت. ولی خب من آدمی نیستم که زندگی را اینطوری ببینم که به خاطر یک لقمه نان قرار باشد زندگیم را فدا کنم. آدم زندگی نمی‌کند که کار کند، بلکه کار می‌کند تا زندگی کند.

    من به طرز خودمحورپنداری، خودم را مرجع تشخیص درست و غلط می‌دانم. و متاسفانه باید بگویم که در حال حاضر، خودم را به هیچ نزدیک‌تر می‌بینم تا رسیدن به تعالی. حالا که متوجه این مسئله هستم اگر می‌خواهم زندگی ایده‌آلم را بسازم، که می‌خواهم، باید با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده شروع کنم به کار روی ایده‌هایی که سال‌ها در سر دارم و هیچوقت جرئتش را نداشتم که شروعشان کنم. که جهان جایی نیست جز عرصه‌ی نمایش ایده‌های آدمیان.

  • اولین فیلم از مجموعه‌ی هری پاتر را دیدم. با ۱۵-۱۶ سال تاخیر.

    اولین فیلم از مجموعه‌ی هری پاتر را دیدم. با ۱۵-۱۶ سال تاخیر. فکر کنم دلیل اینکه اینقدر برای دیدنش صبر کردم این بود که فکر نمی‌کردم داستان یک پسر ده-یازده ساله که به مدرسه‌ی جادوگری می‌رود بتواند برایم جذاب باشد. به گمانم بیش از حد کودکانه می‌آمد. البته که اشتباه می‌کردم. لحظه لحظه‌ی فیلم دوست داشتنی بود.

    نره غول مهربان، سگ سه سر، کلاه‌های آوازه‌خوان، جغدهای نامه‌رسان، دیوهایی که بانک اداره می‌کنند، تک شاخ‌ها و کلی چیز دیگر که مجال گفتنشان نیست ولی هوش از سر آدم می‌پرانند. این فیلم عجیب و غریب و جذاب و شخصیت‌های بامزه و شجاع و دلپذیرش را مگر می‌شود دوست نداشت؟ هرموین، دانش‌آموز جوانی که ابتدای این سفر خودشیفته و مغرور است ولی کم کم به یک دوست واقعی تبدیل می‌شود. ران، این پسرک دوست داشتنی که در وفاداری به دوستان مثلش وجود ندارد. و در آخر هری، پسری که از خواب در پستوی خانه شروع می‌کند و تبدیل به قهرمان قصه می‌شود. پسرک با آن‌ها که سزاوارند مهربان است، در زمان مناسب بسیار شجاع و بسیار هم باهوش. چه چیزی برای دوست نداشتن وجود دارد؟

    پی‌نوشت: هرچه زودتر باید باقی فیلم‌های مجموعه را هم ببینم.

  • بی‌طرفی شبکه

    قدمت سانسورشیپ و فیلترینگ ساختاریافته در ایران به دورهٔ دوم اصلاحات و خاتمی برمی‌گردد. زمانی که دولت اجازه داد شورای عالی انقلاب فرهنگی به جای مجلس به تصویب قوانین مرتبط با اینترنت مانند فیلترینگ بپردازد. سیاست‌های غیرشفاف در بحث فیلترینگ باعث شده که ایران یکی از بدترین کشورهای جهان در بحث نقض حقوق کاربران باشد. همهٔ این‌ها دست به دست هم داده که چیزی به عنوان «بی‌طرفی شبکه» در فضای مجازی ایران مفهومی نداشته باشد.

    حالا که بحث فیلترینگ تلگرام داغ شده، تصمیم به نوشتن این یادداشت گرفتم. چرا که بی‌طرفی شبکه مبحث بسیار مهمی است و حالا که قرار است با فیلترینگ تلگرام بیش از پیش زیر پا گذاشته شود، به نظرم باید به یکی از مطالبه‌هایمان از دولت و حکومت تبدیل شود.

    بی‌طرفی شبکه به زبان ساده به این معناست که سرویس‌دهنده‌های اینترنتی موظفند با تمام اطلاعات رد و بدل شده در بستر شبکه، بدون توجه به مسائل سیاسی، عقیدتی، تجاری و یا اینکه توسط چه شخص یا شرکتی ایجاد شده‌اند، یکسان رفتار کنند. این موضوع به کسب و کارهای نوپا، استارت‌آپ‌ها و شرکت‌های کوچک اجازه می‌دهد که با تولید محصول خوب و با کیفیت، به رقابت در فضای مجازی بپردازند و جایگزین برندها شوند. به طور مثال همان‌گونه که فیسبوک جایگزین myspace شد. گوگل جایگزین یاهو شد و تلگرام در خیلی از نقاط دنیا جایگزین وایبر و واتساپ شد.

    حال قرار است تلگرام از دسترس خارج شود تا نمونه‌های داخلی مانند سروش، آی‌گپ و بیسفون که همگی پشتوانهٔ دولتی دارند، جایگزین آن شوند. این کاهش به این معناست که نمونه‌های داخلی با پشتوانهٔ دولتی لزومی ندارند برای جذب قسمتی از بازار محصول باکیفیت ارائه کنند. همچنین در بلند مدت نمونه‌های داخلی باکیفیت نیز به دلیل نداشتن پشتوانهٔ دولتی از ورود به این رقابت باز خواهند ماند. چرا که نه از طریق صدا و سیما به صورت گسترده و رایگان تبلیغ می‌شوند، نه حجم اینترنت رایگان برای استفاده از این برنامه‌ها در اختیار کاربرانشان قرار می‌گیرد و نه از دیگر سوبسیدهایی که دولت برای سروش و بیسفون و غیره در نظر گرفته، برخوردار می‌شوند.

    اما اصرار حکومت برای فیلتر تلگرام و جایگزینی آن با نمونه‌های داخلی مورد حمایتش برای چیست؟ به طور ساده، کنترل و اشراف اطلاعاتی بر شهروندان. این پیام‌رسان‌های داخلی می‌گویند که برای حریم شخصی کاربران احترام قائلند ولی زمانی که در این مورد از سردار پورمختار، نمایندهٔ مجلس شورای اسلامی سوال پرسیده شد، پاسخ داد: «بر فرض اینکه اطلاعات یا اطلاعات سپاه این پیام‌رسان را رصد کنند بهتر است یا موساد و سیا؟»

    سیاست جایگزینی نمونه‌های داخلی با رقبای خارجی برای اولین بار نیست که در ایران پی گرفته می‌شود. در سال ۹۰ نیز فیلترینگ سرویس‌های ایمیل خارجی در دستور کار «کارگروه تعیین محتوای مجرمانه اینترنتی» قرار گرفت و این سرویس‌دهنده ها برای چند روز از دسترس خارج شدند. مدیرعامل وقت شرکت فناوری اطلاعات در این باره گفته بود: «در مورد بسته شدن این سرویس اگر هر کسی اعتراضی داشته باشد، باید به سازمان تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی منتقل کند؛ ولی از نظر بنده این یک فرصت حساب می‌شود و باید مردم کشور به سمت ایمیل ملی هدایت شوند.» سیاستی که البته تا به امروز هیچ‌گاه موفقیت‌آمیز نبوده است.

    اما زمانی که اکثریت قریب به اتفاق مردم مخالفت خود را با این موضوع نشان داده‌اند، پس این اتفاق چگونه در حال رخ دادن است؟ آذری جهرمی. فردی که در وزارت اطلاعات «مسئول زیرساخت‌های فنی ساخت تجهیزات صنایع شنود» بوده، در دولت دوازدهم به مقام وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات می‌رسد. فردی که به گفته خودش: «در دوران فعالیتم [در وزارت اطلاعات] مسئولیت شنود را نداشتم بلکه مسئول زیرساختهای فنی ساخت تجهیزات صنایع این موضوع را بر عهده داشتم و این را افتخار میدانم.»، به ناگاه مسؤول برنامه‌ریزی، پشتیبانی و توسعه زیرساختار و توانایی‌های ملی مخابراتی و اطلاعاتی کشور می‌شود. آذری جهرمی

    اکنون که ناقضان آزادی‌های مدنی و سیاسی به ناگاه در جایگاهی قرار گرفته‌اند که مسئولیت نظارت بر اعمال خود را بر عهده دارند، سیاست مونوپولی‌سازی پیام‌رسان‌های داخلی را پیش گرفته‌اند. با توجه به شکست سیاست فیلترینگ در ایران، دولت با ارائه مشوق‌هایی مانند اینترنت رایگان برای نمونه‌های داخلی و ارائهٔ سرعت بالاتر به آن‌ها سعی دارد تا کاربران را به سوی آن‌ها هدایت کند.

  • آمده بودیم میمند. یک روزه آمدیم و برگشتیم

    آمده بودیم میمند. یک روزه آمدیم و برگشتیم. خیلی سال بود که می‌خواستم بیایم، جور نمی‌شد بس که تنبلی می‌کردم. بسیار از این معماری خوشمان آمد. از خانه‌هایی که در دل کوه ساخته بودند. موزه رفتیم، پیاده روی کردیم، نهاری ساده خوردیم و البته گربه‌ها را هم سهیم کردیم و از آرامش لذت بردیم. مردمانش همان مردمان کرمان خودمان هستند؛ کمی قدیمی‌تر و سنتی‌تر. نمی‌دانم گردشگران چرا آن طور رفتار می‌کنند انگار از قاره‌ای دیگر آمده‌اند. بعد هم در راه برگشت سری به دشت ریواس زدیم. دنیایی بود برای خودش که باید ببینید. وصفش این وقت شب کاریست که از پس انجامش بر نمی‌آیم. دشت صاف خدا یک‌هو قرمز می‌شد تا جایی که چشم کار می‌کند و می‌شود مرز بین زمین و آسمان. آسمان هم که کولاک کرد و تا رسیدیم شروع کرد به غریدن و باریدن. اگر می‌گفتند یک لاقبا همینجا رسیدیم به آخر دنیا گمانم حرف یا اعتراضی نداشتم. برای برگشت هم نزدیک ۴ ساعت رانندگی کردم و لذت بردم. راه پر بود از کوه و بیشه و دشت و دمن.

    جای پرعظمتی بود، یقیناً در آینده دوباره خواهیم آمد.

  • بگذارید بگویم

    این چهارمین داستان از مجموعه داستانک‌هاییست که قرار است گاهاً از نیویورکر ترجمه کنم. نسخهٔ برگردان نشده را از اینجا بخوانید.

    … بگذارید بگوییم مسئول باشگاه کتاب‌خوانی کودکان با گروهی از کودکان دوست داشتنی، کوچک و باهوش ۷ ساله در حال بحث در مورد کتاب «تمام تابستان در یک روز» ری بردبری است. همگی در حال صحبت راجع به جرم و مجازات هستند. معلم می‌گوید: «فقط تصور کنید که درست مقابل چشمانتان، دو بچه در حال کتک زدن یک بچه‌ی دیگر هستند که نمیشناسیدش. چکار می‌کنید؟» بچه‌ها جواب می‌دهند: «جلویشان را می‌گیریم! یک بزرگتر را خبر می‌کنیم! می‌دویم که کمک بیاوریم!» معلم می‌گوید: «خوبه! حالا یکی از هم‌کلاسی‌هاتون، یکی که اصلاً ازش خوشتون نمیاد رو در نظر بگیرین. فکر کنین دارین میرین خونه و میبینین دو تا بچه دارن هم‌کلاسی بدجنستون رو میزنن. چیکار میکنین؟» لحظه‌ای سکوت. قلب معلم شروع به تند تند زدن می‌کند. یکی از بچه‌ها با ترس و لرز می‌گوید: «خب، ام، با این حال بازم نباید چیزی …». یکی دیگر از بچه‌ها با اعتماد به نفس بالا بلند می‌شود و می‌گوید دختری که راجع بهش صحبت می‌کنیم احتمالاً حقش بوده که کتک بخورد. و فقط یک دختربچه که دست به سینه نشسته، آرام و محکم می‌گوید: «البته که باید دخالت کنیم و اون دوتا بچه رو فراری بدیم.» و قبل از اینکه معلم با شادی از جا بپرد و بتواند دهانش را باز کند دخترک ادامه می‌دهد: « و بعدش خودت کار دختره رو تموم کنی!» معلم تا نفسش جا می‌آید سوال می‌پرسد: «کاتیا، ولی تو از اولشم نمی‌خواستی دختره رو بزنی، درسته؟ پس چرا الان می‌خوای بزنیش؟» کاتیا می‌گوید: «خب اون دختره قویه. ولی بعد از اینهمه کتک خوردن باید خسته شده باشه!»

    … بگذارید بگوییم آقای ایکس، مهندس و پدر فوق‌العاده‌ی اسرائیلی تبار، تصمیم می‌گیرد برای بچه‌ی قندعسل دوساله‌اش به مناسبت عید حنوکا دونات خانگی درست کند. نه آن دونات‌های گنده و شلی که در فروشگاه‌ها می‌فروشند و وسطشان را با آشغال پر کرده‌اند. بلکه دونات‌های خوشگل و کوچولو که وسطشان با مربای خانگی پر شده و رویشان هم با پودر شکر تزئین شده. برای درست کردنشان دوازده ساعت طاقت‌فرسا در آشپزخانه مشغول است. قندعسلش نگاهی به دونات‌های توی بشقاب می‌اندازد و بدون اینکه حتی به آن‌ها دست بزند می‌گوید: «دوسشون ندارم»، بعد هم پی کارش می‌رود. آقای ایکس در ذهنش یک سری حرف‌های کت و کلفت بار تمام دخترها می‌کند، دوتا بشقاب از دونات‌های کوچولو و خوشگل را به تنهایی می‌خورد و پس از چند ساعت مالیخولیای جسمی و ذهنی بالاخره از پا درمی‌آید. روز بعد که به مهدکودک می‌رود تا قندعسلش را بعد از جشن حنوکا به خانه برگرداند. قندعسلش را روی زمین کنار بچه‌ای دیگر می‌بیند در حالی که آن بچه پودر شکرهای روی دونات‌های فروشگاهی را لیس می‌زند و آن‌ها را به دست قندعسل آقای ایکس می‌دهد که با کمال میل و اشتیاق آن‌ها را می‌خورد. ایکس سعی می‌کند خودش را قانع کند که مشکل از پودرشکرها بوده ولی روح زخم‌خورده‌اش طلب عدالت می‌کند. بعد از ظهر آن روز از مادرش می‌پرسد: «چرا این بلا باید سر من بیاد مامان؟» مادرش جواب می‌دهد: «به خاطر دلمه‌هاس». معلوم می‌شود آقای ایکس در دوران طفولیت از خوردن دلمه‌های خانگی که مادرش تمام شب با عشق مشغول پختنشان بوده سر باز زده. ولی در خانه‌ی مردم از خوردن دلمه‌های فروشگاهی بسیار خوشنود بوده.

    … بگذارید بگوییم یک پسربچه که زیر بغل مادرش را وسط ایستگاه متروی ریژکایا گرفته، توی گوش مادرش زمزمه می‌کند: «مامان، من دیگه نمی‌خوام اون طوری باشم که تو سعی داری بزرگم کنی. من میخوام وسط مترو جیییییییییغ بکشمممممممممم!».

    … بگذارید بگوییم در خانه‌ی آقا یا خانم اف که شاعری سرشناس است یک پرستار سالخورده زندگی می‌کند. پرستار در ایام خوش و ناخوش، قحطی، ترور، اشغال آلمان، رکود و پرسترویکا در کنار خانواده بوده. پدربزرگ شاعر، پدر، عموها و عمه‌ها، خود شاعر، خواهرانش، بچه‌ها، نوه‌های شاعر را بزرگ کرده و حتی همین الآن گاهی اوقات بر سر نتیجه‌های شاعر فریادی از سر مهربانی بر سر نتیجه‌های شاعر می‌کشد. این زن عارف همیشه به زندگی دیگران علاقه داشت و مایل به گوش دادن انواع داستان‌ها بود: درباره‌ی قحطی، ترور، اشغال آلمان، برون‌رانی، رکود و پرسترویکا و غیره. اما در پایان هر داستان فقط یک سوال داشت: «خب آخرش قسر در رفتن؟». این مسئله مهمانان آقا یا خانم اف. را به شدت تحت تاثیر قرار می‌داد. آقا یا خانم کی. هنرمند گفت: «این داستان مردم روسیه در یک خط است!» آقا یا خانم ز. رقصنده گفت: «چرا فقط مردم روسیه؟ این تمام داستان مردمان یهود در یک خط است!» آقا یا خانم کی. پاسخ داد: «اوه، بس کنید! تمام داستان مردم یهود در یک سوال نهفته است. آیا هیچکس قسر در رفت؟». پرستار، که از قحطی، ترور، اشغال آلمان، برون‌رانی، رکود و پرسترویکا جان سالم به در برده بود گوشه‌ای نشست و هیچ نگفت.

    … بگذارید بگوییم آقا یا خانم جی. ، یک نویسنده‌ی مضطرب، در فواصل معین قانع می‌شود که عزیزان خود را از طرق وحشتناکی رنجانده و در نتیجه از او متنفر شده‌اند. پس گاه و بی‌گاه با عزیزانش تمام می‌گوید تا چیزهایی از این قبیل به آن‌ها بگوید: «لطفاً به خاطر اینکه دیروز یادم رفت خودکارم را به تو پس بدهم از من متنفر نباش.» یا «لطفا به خاطر اینکه سه روز پیش آخرین سیب را خوردم از من متنفر نباش» و به همین ترتیب ادامه دارد. پس از مدت کوتاهی دوستان جی. روزی چند تماس شبیه به این دریافت می‌کنند. یکی پس از دیگری، تا وقتی که نامه‌ای از عزیزان جی. به دستش می‌رسد: «جی. عزیز، نگران نباش، ما نیاز به دلیل نداریم برای اینکه از تو متنفر باشیم.» شانزده امضا و دو امضای ناشناس.

    … بگذارید بگوییم آقای سی. مترجم یک راه حل فوق‌العاده پیدا کرده تا مشکلات بچه‌هایش را حل کند. یا حتی ترجیحاُ آن‌ها را مجبور کند که خودشان مشکلشان را حل کنند. هرزمان که شروع به ناله کردن می‌کردند تا مشکلاتشان را به او قالب کنند، آقای سی. می‌گفت: «چرا من، یک انسان بالغ، باید لگوهای شما را از کف اتاق جمع کنم؟ چرا من، یک انسان بالغ، باید تقلا کنم تا هسته‌های آلوی شما را از زیر وان حمام در بیاورم؟ چرا من، یک انسان بالغ، باید فیلم Up را برای بار چهارم تماشا کنم؟» (در واقع این یک مشکل جداگانه بود چرا که مترجم سی. به شدت از فیلم Up که درمورد مرگ و تنهایی بود میترسید. – اما چرا او، یک انسان بالغ، می‌بایست این‌ها را برای چند فسقلی توضیح می‌داد؟) پس در چندماهی که این استراتژی را پی گرفته بود، فرزندانش نه تنها دست از آزار و اذیتش کشیدند، که در واقع به افرادی مستقل تبدیل شدند (البتّه فقط به نظر خودش). لگوهای خود را بدون کمک گرفتن از کسی داخل گونی برنج می‌ریختند؛ هرچیزی که زیر وان بیفتد همانجا می‌ماند و بوی عالی‌ای هم دارد؛ حتی خودشان به تماشای Up می‌نشینند و سپس بدون رضایت پدر داستانش را برای او تعریف می‌کنند. پس سی. مترجم شروع به توصیه‌ی این سیستم به همه‌ی اطرافیانش می‌کند. سپس یک روز وارد حمام می‌شود و پسر ۷ ساله‌اش، پی. را می‌بیند که با چشمان بسته داخل وان نشسته و مِن مِن می‌کند: «چرا من، یک انسان بالغ، باید به هرکدام از این چیزها فکر کنم؟ خب، واقعاً چرا؟» سی. مترجم اندکی حال تهوع دارد – ولی الآن دیگر خیلی دیر شده، اینطور نیست؟

    برگردان از روسی توسط مایا وینوکور برگردان از انگلیسی توسط امّیر

  • دانلود مساوی با دزدی نیست

    دزدی کردن یک عمل ناپسند است. اما دانلود کردن هم‌تراز با دزدی کردن نیست. اگر من سی‌دی یک آلبوم موسیقی را از قفسه‌ی فروشگاه بدزدم، دیگر کسی قادر به خریدش نخواهد بود. اما وقتی یک آهنگ را دانلود می‌کنم، هیچ‌کس آن را از دست نمی‌دهد بلکه یک نفر دیگر نیز آن را به دست می‌آورد. در این بین هیچ مسئله‌ی خلاف اخلاقی وجود ندارد.

    ناشرهای کتاب، شرکت‌های نرم‌افزاری، تهیه‌کنندگان سینما و غیره دانلود آثارشان به صورت رایگان را دلیل کاهش فروش خود در چند سال گذشته دانسته‌اند. ولی در همین چند سال قیمت محصولاتشان افزایش یافته، شاهد رکود عظیمی در سطح کشور بوده‌ایم، و محصولات باکیفیت کمتری نیز توسط طرفین شاکی تولید شده. با در نظر گرفتن تمام این جوانب شاید حتی دانلود کردن این محصولات باعث رشد فروششان نیز شده باشد. ضمن اینکه بیش از ۹۰٪ محصولات تولید شده توسط طرفین شاکی دیگر در بازار عرضه نمی‌شود و دانلود، تنها راه دسترسی پیدا کردن به آن‌هاست.

    اما حتی اگر دانلود کردن، مسبب آسیب رسیدن به فروش شرکت‌ها شود، نمی‌توان آن را غیراخلاقی دانست. کتاب‌خانه‌ها و کلوپ‌ها هم به فروش محصولات آسیب می‌زنند. آیا استفاده از آن‌ها نیز غیراخلاقیست؟

  • یادش رفته چه می‌خواست بگوید

    یادش رفته چه می‌خواست بگوید. نه اینکه آدم حواس‌پرتی باشد، نه. ولی انگار عادتش شده وقتی می‌بیند آسمان دارد می‌بارد شال و کلاه می‌کند و توی کوچه خیابان شروع می‌کند زیر برف و باران قدم زدن و همه‌چیز را فراموش می‌کند. گاهی که باران شدید است و آب‌چکان می‌شود، دسته‌ای از موهای خیسش روی صورتش می‌ریزد و کفری می‌کندش و اگر بهش بگویی برویم توی ماشین که سرما نخوری، می‌گوید خب بخورم، دوباره که خوب می‌شوم. بعد هم می‌گوید کاش هوا همیشه همینطور بارانی باشد. معلوم هم نمی‌کند چرا زیر باران اینقدر آرامش پیدا می‌کند. اگر برف یا باران باشد یک بار خود را حین تماشای رعد و برق می‌یابد، یکبار حین تماشای دانه‌های برفی که رقصان پایین می‌ریزند یا وقتی آسمان را دارد می‌پاید، قطره‌های باران را از آسمان تا زمین تعقیب می‌کند. به گمانم آسمان هرچه شدیدتر ببارد، نغمه‌مان حواس‌پرتیش هم بیشتر است.

  • نغمه

    مانتوی قشنگ کرم رنگش را پوشیده، کیف بندی مشکیش را هم روی کولش انداخته. در خانه را می‌بندد و می‌آید که سوار ماشین شود. سوار که می‌شود یک لیوان قهوه‌ی داغ به دستم می‌دهد که با لبخند تشکر می‌کنم. طبق معمول کارهایی که باید انجام دهیم را مرور می‌کند، می‌گوید مهم‌تر از همه این است که زنگ به سبحان بزنیم. به مسجد وکیل که می‌رسیم جای پارک پیدا نمی‌شود. می‌گویم چه خوب است که پیاده روی را دوست داری؛ در این مواقع شلوغی می‌توانیم ماشین را آن سر دنیا پارک کنیم و پیاده برگردیم به آن‌جا که باید. بلند بلند می‌خندد. توی مسجد با دقت در و دیوارهای قدیمی را نگاه می‌کند. بعد فکر می‌کند اصلاً آدم همیشه باید پیاده اینطرف و آنطرف برود. از مسجد که بیرون می‌آییم مبهوت پرندگانی می‌شود که دور محوطه در گردشند. بعد باز هم خیالش با پرندگان پر می‌کشد به کوه‌ها و دشت و دمن. من هم توی خیالم یکی می‌بوسمش.

  • دیگر چه خبر؟ داد و بیداد است آقا

    دیگر چه خبر؟ داد و بیداد است آقا. شما که خودتان در جریانید. در این سال جدید یک روز هم از ترس سیل در امان نبوده‌ایم. امروز اما کمتر از جیره‌ام اخم کرده‌ام و بیشتر از جیره خندیده‌ام. تازه توی ترافیک و پشت چراغ قرمز هم اصلاً عصبانی نشدم. تاثیر بودن دلبر است به گمانم. امشب باید پنجره را باز بگذارم که بهار راهش را گم نکند.

  • نغمه

    خواندن را دوست دارد ولی رمان زیاد نمی‌خواند. وقتی می‌خواهد از خانه بزند بیرون برایش فرقی نمی‌کند که ماشین دارد یا نه. مسافت هرچقدر هم که طولانی باشد اگر ماشین نداشته باشد تا مقصد قدم می‌زند. ساده می‌پوشد و دیده نشده که بیش از حد آرایش کند؛ درست همان‌گونه که باید. عادت دارد وقت فکر کردن سرش را پایین بیندازد. فیلم کلاسیک زیاد نگاه می‌کند و خب اکثرشان بدبختانه به خوبی تمام نمی‌شوند. به کودکان کار سر چهارراه‌ها همیشه پول می‌دهد و خیلی دوست دارد وقت داشته باشد هفته‌ای چند بار ورزش کند. حتماً تا الآن فهمیده‌اید که زیادی مهربان است. آخر یک لاقبا از آدم‌های نامهربان خوشش نمی‌آید. با آدم‌ها هم سریع دوست می‌شود. حرف آدم را هم خیلی خوب می‌فهمد. دوست داری دنیا در همان حالت متوقف شود وقتی سرش را روی شانه‌ات می‌گذارد. دوست داری دنیا برای همیشه در همان حالت متوقف شود.